جام جهانی فوتبال برای چند هفته چیزی را به زندگانی ما افزوده است و چیزی از آن نکاسته است. در آن سوی جام جهانی فوتبال زندگی همیشگی جاری است. یکی از شورانگیزترین بخشهای زندگی در آن سوی جام جهانی اما برخی روشنیها در گفتار سیاسی نامداران دنیای سیاست کشور ماست. برای من یکی از شورانگیزترین چیزها در هفتههای گذشته خواندن نوشتههای ایرانیانی بود که خود را لیبرال دموکرات میخوانند. هم لیبرال و هم دموکرات و آن هم در جامعه ایران و با ایرانیان. من خیال میکنم آنها کار دشواری میکنند و راه دشوارتری در پیش دارند. همین که خود را دموکرات میخوانند کنجکاوی مرا برمیانگیزد، و تا کجا میتوانند لیبرال باشند بایستی از خود آنها شنید.
پایگاه اجتماعی لیبرال دموکراسی در کشور ما هم مانند همه جای جهان میتواند طبقه متوسط نوپا باشد. اما طبقه متوسط در ایران سرنوشت غمانگیزی داشته است، هم در جامعه و اقتصاد، و هم در بازتاب آن در زندگانی سیاسی آنها. ورود پرشور و پرتوان سوسیال دموکراسی به تاریخ اجتماعی و سیاسی ما به نمایندگی از طبقههای محروم یا رنجبر یا زحمتکش یا همه آنها با هم بوده است، و در سده گذشته آن را گاه تا پای حماسههای جاودان پیش میبرد، و هیچ دورهای از تاریخ نوین ایران بدون جلوهگریهای شورانگیز سوسیال دموکراسی نگذشته است. آرمان عدالت اجتماعی همواره دلها را به سوی خود کشیده و سرها را به شوق میآورده است. انسان ایرانی رهگذار سوسیال دموکراسی در گذرگاه تاریخی سده گذشته همواره جای پای ویژه و یگانه خود را بر جای گذاشته است. لیبرال دموکراسی اما یا نبوده، یا از بودن خود شرم داشته و آن را بر زبان نمیرانده است، و هرگز وجودی مستقل و خودآگاه نداشته است. لیبرال دموکراتهای گذشته ما هر جا که خویش را آشکار میکردهاند، خود را میانه و میانهرو یا معتدل مینامیدهاند، و میان در زبان و فرهنگ آنها هیچ نبوده جز آن سوی راستِ چپ. و این یعنی وابستگی به چپ. و اما چگونه وابستگی!
سوسیال دموکراسی همواره هسته استوار چپ ایران بوده است در سدهای که گذشت. و لیبرال دموکراتها، آنجا که بودهاند، همواره وجود خود را در درافتادن از سوی راست با آن تعریف میکردهاند. میانه برای میانهروهای ما وجودی مستقل نداشته و آن سوی راستِ چپ میبوده است. لیبرال دموکراتها هر جا که بودهاند همواره نشان میکردهاند که سوسیال دموکراتها چه میکنند و چه میگویند تا خود را در رویارویی با آن معنی کنند. رویارویی از سوی راست. میانه یعنی آن سوی راستِ چپ. و راست در ایران چه در اندیشه و چه در عمل فاشیسمزده بوده است در بسیاری از دورانهای زندگانی آن. و همین برای لیبرال دموکراتهای گذشته ما بستر فاجعه بوده است. در آغوش راست فاشیسمزده و در رویارویی با چپ داستان غمانگیز لیبرال دموکراسی ما در گذشته تاریخی آن است. و همین کار جوانان لیبرال دموکرات ما را دشوار میسازد. آنها هنوز که هنوز است بایستی نسل بنیانگذار باشند اگر بخواهند وجود و نمودی مستقل و ناوابسته داشته باشند، و خود را با ارزشها و آرمانهای ویژه خود معنی کنند، و نه در رویارویی با دیگری، و نه حتی در رویارویی با راست. نخست وجود مستقل با ارزشها و آرمانها و رویاهای ویژه خود که مستقل از دیگران به جامعه شناسانده شود. و آنها راهی دشوار در پیش دارند چون که بنیاگذار نیستند مانند بنیانگذاران تاریخی سوسیال دموکراسی در ایران. آنها ناچار از بنیانگذاری نو هستند در گسست از گذشتهای که استقلال نداشته است.
لیبرال دموکراتها نمیتوانند دموکرات باشند و در آغوش راست فاشیسمزده ایران به دسیسهچینی آشکار و نهان علیه سوسیال دموکراتهای ایران بپردازند. آنها بایستی بیاموزند که فردستیزی اگر هم در سیاست جایی پیدا کند سرشتی فاشیستی خواهد داشت و بیگانه با ارزشها و آرمانهای لیبرالی است. و آنها بایستی بیاموزند که فرد با کرامت انسانی و حقوق بنیادی خدشهناپذیر در جامعه حضور مییابد. و بسیاری از حقوق بنیادی انسانها حقوق دفاعی است، دفاع در برابر قدرتها و بویژه دفاع در برابر قدرت دولتی، هر دولتی، حتی دولت خود آنها. نمیتوان حقوق بنیادی انسانها را تابع تحلیل سیاسی خود کرد و تابع تحلیل آگاهان بینام و نشان هرگز. دفاعی بودن در سرشت آن حقوق بنیادی انسانهاست و نه آنگونه که استالینیستهای تبهکار ضد انسان جار میزنند در آلوده بودن انسانهایی که از حقوق بنیادی خدشهناپذیر انسانها دفاع بیچون و چرا میکنند. آنها بایستی بیاموزند که به هنگام روبرو شدن با حقوق بنیادی دفاعی انسانها نمیتوان به اخلاق منحط اشرافی پناه برد. آنها بایستی با روان اشرافی، پدرسالار و دسیسهچین ایرانی وداع کنند، هم در گفتار و هم در کردار. آنها بایستی به ما بشناسانند ارزشهای لیبرالی کدام است و لیبرالها چه رویاهایی برای خود دارند. آنها بایستی بیاموزند آنچه سه اهورایی نام گرفت دانشجویان ایرانی بودند که به پای نیکسون در فردای کودتای سال 32 قربانی شدند و هر سه نام و نشان زمینی داشتند، و آنها بایستی بتوانند بیهیچ شرم یا پردهپوشی یا لکنت زبان آن نام و نشانهای تاریخی را بر زبان آورند. یعنی آنها میتوانند لیبرال باشند و خوش است، اما شجاعت دموکرات بودن را نیز داشته باشند، هم در نگاه تاریخی به کشور خویش و هم در زندگانی اجتماعی و سیاسی در کشور خویش.
همه اینها را نوشتم تا بگویم چیزهایی خواندنی در آنسوی جام جهانی فوتبال مرا به شوق آورده بود در «عبور از فحش سياسي» نوشته روزبه ميرابراهيمي:
«در روزهاي اخير در ادبيات سياسي گروههاي حاضر در عرصه سياست ايران تحولي جلب توجه ميكرد كه نبايد بهراحتي از كنار آن گذشت.
حزب كارگزاران سازندگي پس از مدتها از خواب زمستاني خود بيدار شد و با راهاندازي روزنامه و معرفي سخنگو مجددا اعلام موجوديت كرد. در اولين موضع نيز سخنگوي اين حزب رسما اعلام كرد كه »حزب كارگزاران سازندگي حزبي ليبرال - دموكرات اما مسلمان است«. از سوي ديگر چندي قبلتر از آن نيز حزب تازه تاسيس »اعتماد ملي« در يكي از جلسات شوراي مركزي خود رسما اعلام كرد كه حزبي »سوسيال دموكرات« خواهد بود. حال تا چه حد به اينگونه عناوين و تابلوها ميتوان معتقد يا ملتزم بود داستان ديگري است اما همين مواضع نيز در نوع خود قابل تقدير است. هرچند در اين بين انتقاد برخي از اصولگرايان را در پي داشته اما با نگاهي به سالهاي ابتدايي جمهوري اسلامي، به پاس گذر از برخي توهمها بايد به استقبال اين رويكرد رفت. فراموش نكنيد در سالهاي ابتدايي روي كار آمدن انقلابيون در ايران ليبراليسم در جايگاه »فحش سياسي« قرار داشت و هيچ واژه به اصطلاح غربي به رسميت شناخته نميشد. اصولا چيزي به نام فلسفه سياسي غرب وجود نداشت و چپ و راست در فضاي ديگري تعريف ميشد. بدون اينكه پرسيده شود مباني چپ چيست* يا مباني راست چه بوده* و اصولا ارزشهاي سوسياليسم و يا ليبراليسم چه مقدار با ارزشهاي ما منطبق است، فقط چون از آن ما نبود مطرود بود. حتي تا همين سالهاي نزديك نيز علي رغم گسترده شدن مفاهيم علوم انساني در فضاي بين نخبگان و سياسيون، كسي حتي اگر معتقد به بسياري از اين مقولات بود از بردن نام غربي آن ابا داشت و با هزار ايما و اشاره سعي ميكرد متهم به برچسبي از اين جنس نشود. از سوي ديگر در جريانهاي سياسي سالهاي پس از انقلاب نيز به جز معدود مقاطع و معدود گروهها، كمتر جرياني يافت ميشد كه در قالب مرام سياسي و حزبي خود، چارچوب و شناسنامهاي مبتني بر انديشههاي تئوريك تدوين كرده باشد و هر آنچه نيز با اين شاخاها نزديك بود برگرفته از انديشههاي فردي بود. به هر حال حسن اين كار حداقل اين خواهد بود كه ميتوان نقد عملكرد و چالش با چنين احزاب و گروههايي را براساس مباني و شاخاهايي كه اعلام ميكند منطبق كرد. هرچند هنوز بسياري تاب شنيدن اين واژگان را هم ندارند چه رسد به ريشه دواندنشان!»