۱۵ مرداد ۱۳۸۵

دمدمی جمهوری‌خواه می‌شود

«اگر چه درد سر هم می‌دهم، اما چه می‌توان کرد، نشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم نزند دلش می‌پوسد. ما یک رفیق داریم اسمش دمدمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یک سال بود موی دماغ ما شده بود که کبلایی، تو که هم از این روزنامه‌نویس‌ها پیرتری هم دنیادیده‌تری هم تجربه‌ات زیادتر است، الحمدالله به هندوستان هم که رفته‌ای، پس چرا یک روزنامه نمی‌نویسی؟
می‌گفتم عزیزم دمدمی، اولا همین تو که الان با من ادعای دوستی می‌کنی آن‌وقت دشمن من خواهی شد. ثانیا از این‌ها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسیم، بگو ببینم چه بنویسیم؟
یک قدری سرش را پایین می‌انداخت بعد از مدتی فکر سرش را بلند کرده می‌گفت چه می‌دانم، از همین حرف‌ها که دیگران می‌نویسند. معایب بزرگان را بنویس، به ملت دوست و دشمن را بشناسان.
می‌گفتم عزیزم والله‌بالله اینجا ایران است، در اینجا این کارها عاقبت ندارد.
می‌گفت پس یقین تو هم مستبد هستی، پس تو هم حکماً بله...
وقتی این حرف را می‌شنیدم می‌ماندم معطل، برای اینکه می‌فهمیدم همین یک کلمه «تو هم بله »... چقدر آب برمی‌دارد.

باری چه دردسر بدهم، آنقدر گفت گفت گفت تا ما را به این کار واداشت. حالا که می‌بیند آن روی کار بالاست، دست و پایش را گم کرده تمام آن حرف‌ها یادش رفته. تا یک فراش قرمزپوش می‌بیند دلش می‌تپد. تا به یک ژاندام چشمش می‌افتد رنگش می‌پرد. هی می‌گوید امان از همنشین بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت.
می‌گویم عزیزم، من که یک دخو بیشتر نبودم، چهارتا باغستان داشتم باغبان‌ها آبیاری می‌کردند، انگورش را به شهر می‌بردند، کشمش را می‌خشکاندند، فی‌الحقیقه من در کنج باغستان افتاده بودم توی ناز و نعمت، همان‌طور که شاعر علیه‌الرحمه گفته:

نه بیل می‌زدم نه پایه
انگور می‌خوردم در سایه

در واقع تو این کار را روی دست من گذاشتی. به قول تهرانی‌ها تو مرا روبند کردی. تو دست مرا توی حنا گذاشتی. حالا دیگر تو چرا شماتت می‌کنی؟
می‌گوید نه، نه، رشد زیادی مایه جوانمرگی است.
می‌بینم راستی راستی هم که دمدمی است.»

آنچه آمد بخشی از گفتگوی دخو با دمدمی در یک‌صد سال پیش بوده است و آنگونه که آن روزگاران رسم بوده دخو خود با قلم مبارک خویش نوشته و به زیور طبع هم آراسته است. سه نقطه‌ها هم از دمدمی است و کار من نیست.