۱۲ مهر ۱۳۸۵

سازش آشتی‌ناپذیر سردبیر جوان

شرق و سردبیرششرق روزنامه من نبود، اما هر روز که منتشر شد با علاقه نگاهی به آن انداختم و هر بار هم چیزی برای خواندن در آن یافتم.

شرق روزنامه من نبود، چون می‌دانم در کشور من سانسور دولتی وجود دارد، این یک. دو دیگر اینکه روزنامه‌نگاران ما نمی‌توانند روزنامه‌نگارانه به حرفه خویش بپردازند حتی اگر بخواهند چنان کنند. در آن نتوانستن آنها اما ده‌ها نکته هست که هیچ‌یک هم باریکتر از مو نیست و آشکارتر از آن است که نادیده بماند. و برای آن است که در نوشتن از شرق یا روزنامه‌ای دیگر من کمتر به خودسانسوری روزنامه‌نگاران می‌پردازم. خودسانسوری را حق روزنامه‌نگار می‌دانم، مانند حق هر شهروند در صلاح‌دیدهایش برای حفظ خود. خودسانسوری محصول فضای اجتماعی و حرفه‌ای نامناسب است، و من باور ندارم که شهروند به دلخواه به آن تن می‌دهد. باور ندارم روزنامه‌نگاران به دلخواه به خودسانسوری تن می‌دهند، نه در شرق و نه در جای دیگر. اما شرق از نخستین روز انتشارش خاری بود بر چشم، و اما نه تنها بر چشم دولت. شرق می‌خواست روزنامه‌ای حرفه‌ای باشد، همانی که من می‌خواهم در ایران داشته باشیم. و این یعنی خاری بر چشم خودکامگی‌هایمان، و نه تنها در حکومت و دولت.

بسیاری در دهه گذشته در روزنامه‌های ما قلم زدند. اما آن بسیار، بسیار هم علاقمند بودند نویسنده، اندیشمند، فیلسوف یا استاد دانشگاه نامیده شوند، یا چیزی دیگر تا روزنامه‌نگار. و بسیاری از همان بسیار هم ژورنالیستی نویسی را، که بیان فرنگی روزنامه‌نگارانه نویسی است، همچون ناسزایی به کار می‌برند حتی به هنگام نوشتن در روزنامه‌ها. سیاستمداران هم می‌دانیم که در کشور ما دوست ندارند سیاستمدار نامیده شوند، حتی اگر در دستگاه رهبری این یا آن حزب سیاسی نشسته باشند یا جایگاهی سیاسی در دستگاه دولت یا حکومت داشته باشند.

سردبیر شرق اما دوست داشت روزنامه‌نگار شناخته شود حتی اگر اندیشمندانه یا فیلسوفانه بنویسد. چه کسی گفته است روزنامه‌نگار نمی‌تواند اندیشمندانه یا فیلسوفانه بنویسد! اما روزنامه‌نگار نامیده شدن مسوولیت‌زاست و انتظار اجتماعی روزنامه‌نگارانه پدید می‌آورد. و از اینجاست که به نکته دیگری می‌رسم. و آن نکته این است که دنیای رسانه‌ای در کشور ما دیگرگون می‌شود و در جا زدن در روان و روش روزنامه‌نگاران دهه‌های گذشته حتی روزنامه‌نگار آزموده را نیز با خطر ناتوانی یا رانده شدن از حرفه خویش رویارو می‌سازد. وظیفه روزنامه‌نگار دیگر رساندن تازه‌ترین رویدادهای روز به مردمان نیست، یا هر جا که باشد هم تنها آن نیست. تلفن همراه مجهز به دستگاه عکاسی هر کس را در هر جایی برای رساندن تازه‌ترین‌ها تا دوردست‌ها توانا ساخته است. از رایانه و اینترنت نگوییم که تنها وجود وبلاگ‌ها دروازه هرگونه چون و چرا در آن گفته را بسته نگه می‌دارد. وظیفه روزنامه‌نگار امروزه آن است به مردمان بگوید دیروز چه گذشته بود که باعث رویداد امروزی شد و فردا چه چیزی می‌تواند به دنبال آن بیاید. این اما روندی جهانی است. روزنامه‌نگاری ما هم نمی‌تواند جدا از آن روند جهانی باشد. ویژگی ایرانی روزنامه‌نگاری امروزی ما اما آن است که دست روزنامه‌نگار بسته‌تر از دهه‌های گذشته خواهد بود اگر بخواهد به حرفه خویش وفادار بماند. شناخت آزادی‌های مدنی و شهروندی و پایبندی حرفه‌ای به آن‌ها و نیز پایبندی به اخلاق حرفه‌ای شناخته شده روزنامه‌نگارانه همان اندازه که دست روزنامه‌نگار را در بررسی و نقد دولت و حکومت باز می‌گذارد، به همان اندازه، و شاید هم بیشتر دست او را در پرداختن به شهروند و زندگانی او می‌بندد. اما بلای خودکامگی هم هست. هیچ خودکامه‌ای خودکامگی نتواند مگر آنکه دستگاه زیر دست خویش را از فرق سر تا نوک پا به خودکامگی کشانده باشد. نمایندگان خودکامگان اگر خودکامه‌تر از آنها نباشند دوام نمی‌آورند. برای این است که روزنامه‌نگاری ما از قاضی نامستقل و فرمانبر یا نماینده رهبر بیشتر جور دیده است تا به امروز.

اما پرسش‌های در باره توقیف دگرباره شرق را تنها با منطق درست دیروز چه بود که امروز چنین شد نمی‌توان به درستی پاسخ داد تا چراغی باشد فراراه دریافتی از آینده آن. آن منطق درست را می‌توان حتی در گفتگو با روزنامه‌نگاران شرق هم به کار برد اگر شرق بتواند منتشر شود. کاربست آن منطق درست به روزگار امروزی روزنامه‌نگاران شرق توقیف شده همانگونه یک سویه و ناپاسخگوست که انتقادها به خودسانسوری روزنامه‌نگاران شرق در روزهای انتشارش. شرق بسته شد چون قدرت حاکم دیگر نمی‌خواست آن را تحمل کند، و تا آنگاه که قدرت حاکم تحمل می‌کرد شرق نیز منتشر می‌شد و همواره هم خاری بود بر چشم قدرت، هم قدرت حاکم دولتی و هم روان حاکم بر شیفتگان قدرت سیاسی در جامعه ما که استقلال حرفه‌ای روزنامه‌نگاران را برنمی‌تابد و رسانه‌های ما را از درون نیز می‌پوساند.

شرق روزنامه من نبود، و من هر روز شرق را می‌خواندم. کیهان روزنامه من است، و من کیهان را نمی‌خوانم جز به ضرورتی و از روی ناچاری. کیهان روزنامه من است هم با تاریخش و هم با یادگارها و یادمان‌هایش و هم با توانایی‌هایش. اما کیهان و تاریخش به گروگان گرفته شده است و سردبیرش روزنامه‌نگار نیست. گروگان قدرتی خودکامه که با چهره‌ای روزنامه‌نگارانه کیهان را دشمن روزنامه‌نگاری کشور ما ساخته است. شاید هم تا آن گروگان آزاد نشود من روزنامه‌ای نداشته باشم. فاجعه روزنامه‌نگاری جمهوری اسلامی در آن است که شمس را برنمی‌تابد که خود پرورش داده است. خوب می‌دانم تا شمس روزنامه‌ای نداشته باشد سردبیری قوچانی نیز لنگ‌لنگان خواهد بود بدون اینکه خود بخواهد. کار حرفه‌ای بدون رقیب توانا به رکود کشیده می‌شود و فرسوده می‌گردد. و محمد قوچانی به ناچار در سه جبهه می‌ستیزد. هم با خود، هم با جامعه و هم با دولت. اما محمد قوچانی سردبیر من است در هر روزنامه‌‌ای که سردبیر باشد. سردبیری که می‌خواهد روزنامه‌نگار باشد، روزنامه‌نگار بماند، روزنامه‌نگار نامیده شود، و نه نماینده رییس دولت یا حکومت. آیا گوش شنوایی هست؟

سردبیر جوان شرق در ستیزهای این روزهایش خوانندگان شرق را نیز فراموش نکرده است و با انتشار نامه‌ای در روزنامه اعتماد ملی گزارشی به خوانندگان شرق داده است. خودکامگان تاب تحمل شرق را نداشتند و با بستن آن نشان دادند که نتوانسته‌اند شرق را نیز گروگان بگیرند. وجود شرق خاری بر چشم خودکامگی است، پس سازش کن سردبیر جوان من، سازش کن با دولت، سازش کن با جامعه، تا بتوانی در ستیز آشتی‌ناپذیر با خود روزنامه‌نگار بمانی و خودکامگی را براندازی. بودن روزنامه‌نگاری مستقل و حرفه‌ای یعنی برافتادن خودکامگی از جامعه و دولت ما. پیشرفت نخست از مغزهای انسان‌ها آغاز می‌شود و پس‌آنگاه به جامعه و دولت راه می‌برد. و روزنامه‌نگاری حرفه‌ای و مستقل با روزنامه‌نگار مستقل و حرفه‌ای آغاز می‌شود. آشتی‌ناپذیر در پاسداری از استقلال حرفه‌ای خویش، سازش با جامعه و دولتی که به روزنامه‌نگار نیاز دارد.

دست‌اندرکاران شرق کار آن را پی‌گرفته‌اند و سردبیر شرق در گزارش خود نوشته است: «اگر شنيديد كه قرار است از شرق نااميد شويم يا جايگزيني براي آن بيابيم يا مستاجر خانه‌اي و روزنامه‌اي شويم، باور نكنيد.»

من دیوانه که صد سلسله بگسیخته‌ام
تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند.