۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

بخوان ای همسفر با من

تا به امروز تنها یک بار به هنگام رفتن برای خرید یک کتاب آزرده، افسرده و سرخورده بوده‌ام. به جز آن هرگز. و آن امروز نبوده است. امروزی که با ناباوری کتاب تازه آقای دکتر یوزف راتسینگر را خریدم. دشواری من آن است که هر کتابی را تا به امروز خریده‌ام در یکی دو ساعت شب آن روز ورق زده‌ام و کنار گذاشته‌ام. پس از آن بسیاری از کتاب‌های خریده شده خوانده نشده است. و تنها اندکی از آن‌ها را از فردا آغاز به خواندن کرده‌ام. و بسیاری از آنچه خوانده شده است با برنامه‌ریزی پس از آن بوده است. دشواری کجاست؟ در آنجا که ممکن است دو سه ساعت همان شب خرید به درازا بکشد، یا آنچنان شیفته نوشته‌ها گردم که از فردا بسیاری چیزهای زندگانی‌ام جا به جا گردد. نمی‌دانم این عادت از کجا و چرا آمده است اما خوبی‌هایی هم دارد. گذشته از آن که دیگر به خواندن برخی کتاب‌ها نیاز پیدا نمی‌کنم، بسیاری را هم همان فردای روز خرید می‌توانم به دیگران بدهم، مگر آنکه رابطه‌ای شخصی، فردی و عاطفی در همان چند ساعت با آن کتاب پیدا کرده باشم. مانند مجموعه اشعار نیما به کوشش دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی. نیما در همان چند ساعت نخست با نشانه‌ای که داد با بزرگواری مرا همسفر خود کرد:نیما یوشیج

درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،
به جای پای من بگذار پای خود، ملنگان پا،
مپیچان راه را دامن،
بخوان ای همسفر با من!

بسیار پیش از خریدن مجموعه اشعار نیما خوانده بودم که تنها یک سیب از درخت سیب شیرینی سبب‌ ساز همه رنج‌های فرزندان آدم در روی زمین بوده است و همه رنج‌های عیسی مسیح فرزند مریم باکره نیز. رنج‌های عیسی تاقت فرسا بوده است. و من همواره شگفت‌زده می‌شدم که چرا از رنج‌های مریم باکره نمی‌گویند. شاید برای آن که از سایه سر مادربزرگم من با رنج‌های زن به هنگام زایمان آشنا بودم. زنده یاد مادربزرگم ماما بود و دست‌هایش هم از وقتی که من به یاد دارم وقف حضرت عباس. و تا بود من چسبیده به گوشه دامن بلند چین‌دار گل‌گلیش با او می‌دویدم. او همیشه می‌دوید. هنوز هم صحنه‌های برخاستن شتابناک او از سر سفره و از همانجا دویدنش همچون فیلمی در برابرم می‌رقصد که من هم همبازی همیشگی او بودم و با او می‌دویدم، و فریادهای یاری‌خواهی که از دور دست دروازه او را صدا می‌زد هنوز هم در گوشم می‌نشیند.

تخصص مادر بزرگم زایمان‌های سخت و درمان نازایی بود. و من که تا بود به او چسبیده بودم، و شبانه‌روزم با شادی و خنده با او می‌گذشت، پیداست که با چه رنج‌ها و رازهای زندگانی یا شادی‌های آن آشنا می‌شدم. بیشترین جیغ و دادها زمانی بود که مرا از اتاق زایمان بیرون می‌انداختند. هرگز اجازه نداد در لحظه زایمان در اتاق بمانم، پیش و پس از آن اما همواره با او بودم. و آن شادی به یک باره‌ای را که در همه جای خانه موج می‌زد، و به یک باره دلهره از نگاه و چهره و زبان همگان می‌پرید، کمتر می‌توانم با شادی‌های دیگر مقایسه بکنم. شگفتا آن خنده‌های مهربانانه مادرانه پس از زایمان که تا لحظه‌هایی پیش جیغ و داد او به آسمان می‌رفت.

شگفت! نه. پس از زایمان خانم‌ها، مادربزرگم هم دیگر نمی‌دوید. آرامش همه رفتار و گفتارش را فرا می‌گرفت و هیچ پرسش من از آنجا تا به خانه بی‌پاسخ نمی‌ماند و در خانه نیز. پرسش از فریاد‌ها. پرسش از درد زایمان. دردی که به لبخند و شادی می‌پیوندد. و اگر مادر باکره بوده باشد بایستی بسیار بیشتر درد کشیده باشد.
مادر بزرگ، مامایی که دستش وقف حضرت عباس بود. بانوی کهنسالی که آرامش بر همه رفتار و گفتارش نشسته بود و تنها با شنیدن فریاد کمکی از دور دست دروازه به یک باره چابک و پرشتاب دویدن می‌توانست تا سر بالین زنی که فریاد دردش در فضا می‌پیچید. و نواده‌ای که همواره به او چسبیده بود، جز زمانی که همواره هم به درازا می‌کشید، لحظه‌های زایمان. به درازا می‌کشید، چون اگر چنان نمی‌شد مامای نخست مادربزرگم را به یاری نمی‌خواست. مادربزرگم و نواده‌اش هر دو می‌دانستند که باکره نمی‌زاید. اما می‌گویند مریم، مادر عیسی مسیح، عیسی را باکره زاییده بود. چه دردی نشانده‌اند در آن باکره‌ای که زاییده است.

عیسی کیست و در باره او چه می‌توانیم بدانیم؟ آیا او هم تنها یک انسان بوده است یا پسر خدا؟ حقیقت چیست؟ ایمان مسیحی با پاسخ به این پرسش‌ها پدید آمده و پایدار می‌ماند. دکتر یوزف راتسینگر، یا همان پاپ بندیکت شانزدهم، که چندی پیش در یک سخنرانی دانشگاهی پای یک دانشمند پارسی زمان‌های بسیار دور را هم به میان کشید، کتابی نوشته است در باره عیسی. و من پس از آن داستان پاپ و دانشمند پارسی نیاز داشتم کتاب تازه پاپ را بخوانم. گاهی گزینش کتاب برای خواندن به همین سادگی است. گو اینکه با دیدن حجم 448 صفحه‌ای آن با خنده و خوشگویی سر تکان دادم و خنده و خوشگویی پیرامونیان را نیز دامن زد و به سلیقه پاپ هم خندیدم که در بهار و در چنین روزهایی چنین کتاب پرحجمی را بیرون داده است. ما چه گناهی کرده بودیم که در چنین روزهای بهاری ما را خانه نشین می‌کند برای خواندن کتابی با این حجم.

و اما آنها همه خوشگویی بود و خنده و نمک زندگانی. من کتاب پاپ را باید می‌خواندم. و امروز آن را خریدم. در دهه‌هایی که گذشت بسیاری چیزها در زندگانی انسان‌ها دیگرگون شده است. شادمانم که پاپ از توانایی اندیشه‌ای و قلمی و نیز اراده همراهی با دگرگونی‌ها برخوردار بوده است و به سهم خویش به دنبال سازگار کردن اندیشه‌های خود و ایمان پیروانش با دگرگونی‌هاست. در غوغایی که چندی پیش پس از یک سخنرانی دانشگاهی پاپ برخاست، من از این که برخی از فرهیختگان ما سخنرانی پاپ را نخوانده به رویارویی با او برخاسته بودند به شدت آزرده شده بودم. من نیاز داشتم بدانم چه می‌گذرد. درست در جایی که می‌توانست نیازهای من برآورده شود کوتاهی یا کم‌توجهی دیده بودم و آزردگی خود را پنهان نکردم. شاید هم با آن آزردگی کسانی را رنجانده باشم. هر چه باشد ما ایرانی‌ها هم، نه مانند مسیحی‌ها، بلکه بگونه خود یک سه‌گانه داریم و امروزه در دایره آن سرگردانیم. آنها سرگرم سه‌گانه پدر، پسر و روح‌القدس. و ما سرگردان چیستی انسان ایرانی امروزه و آقای خامنه‌ای و خدایی که به نام او حکومت می‌کند. رابطه آن سه هر چه باشد، انسان ایرانی می‌اندیشد، آقای خامنه‌ای تصمیم می‌گیرد و خدا هم مانند همیشه راهنماست. و تا آنجا که به انسان ایرانی برمی‌گردد کتاب پاپ میدان اندیشه است. آرزو می‌کنم اندیشمندان پارسی نیاز ما را به چنین چیزهایی دریابند و خود را دربند تصمیم‌های آقای خامنه‌ای ندانند.

 پاپ بندیکت شانزدهم من باید کتاب پاپ را می‌خواندم بدون آنکه از خواندن آن سخنی بگویم. پس از آنکه پلاستیک دور کتاب را کنده و دور انداختم در پشت جلد آن تصویر پاپ را دیدم که پشت میز کارش نشسته و مداد در دست سرگرم خواندن دست نوشته خویش است. فضایی آشنا، و مانند فضای روزمره زندگانی ما محکومان به نشستن در پشت میز و خواندن یا نوشتن، با درد آشنا و همیشگی ماهیچه‌های شانه. پاپ هم در عکس دیده می‌شود که از شانه گوژ شده است. احساس کردم او یکی از ماست. زیر آن عکس از زبان پاپ نوشته شده است:

بی‌شک نیاز نیست بگویم این کتاب به هیچ وجه یک سند رسمی آموزشی نیست، بلکه تنها بیان جستجوی شخصی من است در جستجوی رخساره او. بنابراین مخالفت با من برای هر کسی آزاد است.

و پس از آن پاپ نوشته است تنها خواهان آن همدلی از خوانندگان است که بدون آن فهمی در کار نخواهد بود. باور نکردنی است. او یکی از ماست. با آن میز و مداد و شانه گوژ از پشت میز نشینی بی‌امان. و با آن آزادی که هر کسی می‌تواند با او مخالفت بکند. و با آن خواهشی که آشنای هر کسی است که می‌نویسد، بسیار آشنا. بدون گونه‌ای از همدلی با نویسنده نمی‌توان او را فهمید. با خواندن همین جمله‌ها بود که خواندن کتاب پاپ را رها کردم تا به شوق یا نیاز نوشتن پاسخ دهم. جهان ما در سالهایی که پشت سر گذاشته‌ایم بسیار دگرگون شده است. انسان و رابطه‌هایش جهانی شده است. ما هر روز در هر نقطه‌ای از زمین که چیزی برای برانگیختن کنجکاوی ما دارد به سر می‌بریم بدون آنکه به آن جا سفر کرده باشیم. مادر زمین بی‌نیاز به ماما می‌زاید و انسان جهانی زاده می‌شود. نگاهی دیگر به اندیشه‌های انباشته انسان دیروزی ناگزیر است. در ایران ما هم دیروز بود که نیما از سیب شیرین نشانه می‌داد، امروز زن ایرانی می‌تواند شادمانه بخواند:

قد حوا نمی‌رسید،
من همه سیب‌ها را خواهم چید.

جهانی دیگر زاده می‌شود و اینگونه زاده می‌شود. اما هنوز هم می‌توان دوزخ و فردوس را فهمید، اندیشیدن به برزخی که گذشتگان تصویر می‌کرده‌اند بسیار هولناک است و فهم آن برای انسان دارای کرامت امروزی دشوار. بسیار دشوار. شادمانم پاپ نیازها را دریافته و ما را نیز با جستجوی خویش همراه می‌کند بدون آنکه از جایگاهی قدسی زبان و قلم ما را بسته باشد. من بگمانم همدلی پیش‌نیاز فهم را با او دارم بدون آنکه به نقد نوشته او یا مخالفت با او نیاز داشته باشم. نه نیاز شخصی، نه نیاز اجتماعی و نه نیاز حرفه‌ای. و هر کس آن کند هم حق اوست و شاید هم نیاز او باشد. آرزو می‌کنم تلاش پاپ در نوسازی باورهای خود و پیروانش، و سازگار کردن آن با نیازهای امروزی آنها، در خدمت یاری‌رسانی بیشتر به همنوعان و توانایی بیشتر بخشدن به آنها در انسانی زیستن، انسانی اندیشیدن و انسانی رفتار کردن با خود و همنوعان باشد. آرزو دارم همین پاپ را در گفتگو با دانشمندان ایرانی در خود ایران ببینم. تردید ندارم که روز و روزگار خوشی خواهد بود و پاپ با انسان‌هایی رویارو خواهد شد که هنوز هم بایستی آنها را شناخت.