کمابیش پنج میلیارد سال از پیدایش زمین ما گذشته است. از سه میلیارد سال پیش زندگی در آن وجود داشته است و از پانزده میلیون سال پیش دگرگشت آن به انسان آغاز شده است. گامهای پیش و پس بسیاری نیاز بوده است تا به موجودی برسد که مانند انسان امروزی بوده است. اگرچه در باره همه آنچه که به این سادگی میگوییم و میگذریم پرسشهای پاسخ نایافته بسیار است اما دانش امروزی میتواند آن را تایید کند. استخوانها و افزار بازمانده از آن دورانها یاریرسان فهم آن دورانها بوده است.
یک مساله آن است که انسان تا پنج سده پیش اگرچه بازماندههای دورانهای گذشته را مییافته است اما توانایی فهم چند و چون آنها را نداشته است. مساله دیگر آن است که پیش از این پنج سده، در یک بازه کوتاه زمانی، دینهای بزرگ جهانی پدید آمده است که نوشتارهای آسمانی دارند. در آن نوشتهها داستانهایی آمده است از تاریخ که با دستاوردهای دانش تاریخ خوانایی ندارد. بویژه عیسی به زبانی ساده سخن میگفته است و اندرزهای خود را در جامه داستانهایی از کشاورزان و ماهیگیران و فرزندان ناسپاس و گوسفندهای گم شده آنچنان ساده بیان میکرده است که حتی کودکان هم آن را درمییافتهاند.
تا همین کمابیش پنج سده پیش اما دشواری چندانی نبوده است. عالمان دینی خود درگیر چند و چون بالادستی یا پاییندستی خود با پادشاهان بودهاند، بیشتر مردمان هم از آنها میآموختهاند که سرنوشت و چندوچون زندگانی فرودستانه آنها از پیش و از سوی خدا گذاشته شده است. چندوچون زندگانی یا سرنوشت مردمان اما چندان خرسند کننده نبوده است. بویژه پس از هزارهای که آنگونه میگذرد هنرمندان و دانشمندانی پیدا میشوند که زندگانی بهتری را ممکن میدانند. آنها پیش از آنکه به آینده بنگرند و رویاها را به پرواز درآوردند با نگاه به گذشته تاریخی انسان در آن چیزهای خرسند کننده بسیار مییافتهاند، بسیار خرسند کنندهتر از زمانی که زندگانی در زمین تنها آمادگی برای رفتن به جهانی دیگر پنداشته میشده است و زندگانی این جهانی کم ارزش یا بیارزش. نگاه به آن گذشته تاریخی در جهان باستان، و یافتن پایههای سیاست، دانش، هنر و ادب در آن روزگاران پر بار، آنها را به این جهان باز میگرداند و بازاندیشی، اندیشههای نوینی را دامن میزند که در آن انسان را نه تنها جزیی از کل جهان میبینند بلکه در آن موجودی مییابند که هدف کنکاشها و جستجوها خود او و زندگانیش نیز میتواند باشد. شناخت انسان و طبیعت با آزمون و پژوهش آن آغاز میشود و هر چه پیشتر میرود با شناخت برآمده از کتابهای آسمانی فاصله میگیرد.

لئوناردو داوینچی ایتالیاتی نماینده خوب آن دوران است. او که در سالهای 1452 تا 1519 میزیسته است نه تنها نقاشی نامدار مونا لیزا را از خود به یادگار گذشته است بلکه مجسمهساز، معمار، فنآور و دانشمند نیز بوده است. او کالبدشکافی هم میکرده است چون در جستجوی چگونگی ساخت و کارکرد پیکر انسان نیز بوده است. نقاشی «انسان» او نیز نامدار است که در آن تناسب آرمانی اندامهای انسان را به تصویر کشیده است. او یک نابغه بوده است. او که نماینده راستین دوران نوزایی اندیشه و شناخت انسان است نبوغ خود را در شناخت مسؤولیت انسان نیز نشان داده است در آنجا که از مسوولیت دانشمندانه خویش سخن میگوید. انسانی که دیگر چشم به آسمانها ندارد، انسانی که از آزمون و پژوهش خویش به شناخت میرسد، انسانی که آنچه میکند سرنوشت پیشانینویس او نیست، انسانی که به شناخت خویش و قدرت برآمده از آن میرسد، انسانی که توانایی گزینش پیدا میکند و زندگی و هستی و کارکرد او بر او دیکته نشده است آنچنان که او را از آن گریز نباشد، انسان پس از داوینچی که با گفتههای زیر از او با انسان پیش از او تمیز داده میشود. او مینویسد:
من میدانم چگونه میتوان زیر آب رفت و چندی بدون خوراک زنده ماند. اما آن را شرح نمیدهم و به هیچ کس هم نمیگویم. چرا که انسانها نابکارند و آن هنر را برای کشتن در زیر دریاها نیز به کار میگیرند، کشتیها را از زیر سوراخ میکنند و آنها را، با همه انسانهای درون آنها، غرق میکنند.
داوینچی به مسوولیت حرفهای دانشمندانه خود آشناست و اینچنین زیبا و استوار آن را بیان میکند. و اینچنین است که انسان پس از او با انسان پیش از او تمیز داده میشود. این سخن تاریخی و جهانی داوینچی در باره مسوولیت حرفهای در همه حرفههاست. شناخت در خدمت انسان و نه علیه او. انسان پس از داوینچی نه خدا میشود و نه خداگونه بلکه مسوولیتپذیر است و آن هم آنگونه که داوینچی گفته است.
داوینچی اما تنها نماد و نمونه بهتر آن دوران و انسان نو پس از اوست که دنیای نوی را نیز ساخته است. با اندکی کوشش نامداران بسیار مانند داوینچی در همان دوران میتوان یافت. آنها از یک بخت تاریخی نیز برخوردار بودهاند. با ماشین چاپ گوتنبرگ آنها میتوانستهاند بهتر، سریعتر و گستردهتر از اندیشمندان پیش از خود یافتههای خویش را به دیگران برسانند. شگفتاور نیست که ویکتور هوگو، نویسنده نامدار بینوایان، ماشین چاپ را بزرگترین رویداد تاریخ جهان دانست. اندیشههای نو در دسترس بینوایانی نیز بود که تا دیروز خود را برده سرنوشت خداداده میدانستند. و با ماشین چاپ کتابهای آسمانی و دینی نیز گستردهتر از گذشته پراکنده میشد و از زبان عیسی مسیح خوانده میشد همه انسانها فرزند خدا هستند و او همه را به یکسان دوست دارد. در آن سالها اما نمایندگان خدا بر روی زمین سرگرم بازی قدرت این جهانی یا آن جهانی با شاهان بودهاند و دستیاران آنها هم سرگرم بازی با پول و آنچه با پول خریدنی است. پاپ شاهانه میزیست و هزینهای شاهانه هم داشت. در بازی قدرت با شاهان هم اگر پایین دست میشد، پایان دنیا را به آنها نشان میداد که پس از آن گستره قدرت او به نمانیدگی از خدا بود. پایان دنیا هم در ساحل نزدیک خشکیهای شناخته شده بود. دریانوردان دلیر هم دل دور شدن از ساحل و پای گذاشتن به پایان دنیا را نداشتند. در پایان دنیا تنها نوید سوختن یا یخ بستن داده میشد.
با اندیشه و شناخت داوینچی و مانندههای او اما تنها جهان نوی زاده میشود و آغاز به بالیدن میکند. همه چیز و همه انسانها به یکباره دیگرگون نمیشوند. حتی امروز هم بسیاری از انسانها هنوز با روان پیشاداوینچی به ستیز با انسان و زندگانی او میپردازند. دانایانی که به مسوولیت دانش یا آگاهی خویش پایبندی ندارند. و همه تاریخ پس از داوینچی تا به امروز کسانی را نیز به سینه کشیده است که شیفته اندیشههای او و دورانش شدهاند بدون آنکه به مسوولیت بایسته آن رسیده باشند و همان میکنند که انسان پیش از داوینچی هم با آسودگی خیال میکرده است.
پاپ اوربان هشتم هم نماد دیگری شد در تاریخ بشر اما نماد سرپیچی از شناخت و پذیرش مسوولیت حرفهای. او اعلام کرد طبیعت آفریده خداست و آنگونه آفریدهای که فهم محدود انسان توان شناخت آن را ندارد. و بدینگونه به ستیز با گالیله دانشمند طبیعت شناس پرداخت. گالیله به دادگاه تفتیش عقاید کشیده شد و محکوم گردید. او بدون آنکه شناخت نوین خود را رها سازد توانست جانش را نجات دهد و در سال 1633 به زندان خانگی گرفتار آمد. پاپ اوربان هشتم هم به مسوولیت خویش پشت پا زد و هم با خشونتی کم مانند گالیله را وادار کرد به مسوولیت برآمده از دانش خویش پشت پا بزند. پس از آن تاریخ دانش و تاریخ ایمان شد تاریخ جدایی و ستیز. و دستگاه پاپی هم پاسدار ایمان در ستیز با دانش. هر چیزی که انگ علمی مییافت پیشاپیش حکم جداییش از ایمان داده شده بود. و تا دولتهای کمونیستی دینوارهای دیگر با نام علم نساختند کلیسا بیدار نشد، و تا پاپ پل دوم ایمان را با علوم طبیعی آشتی نداد نتوانست کاری از پیش ببرد. او در سال 1980 اعلام کرد میان ایمان و علوم طبیعی تناقض و مخالفت نیست. پس از آن همین پانزده سال پیش بود که پاپ پل دوم توانست از گالیله اعاده حیثیت کند. نزدیک به چهارصد سال پس از گالیله، سالهایی که سرشار از پژوهشهای پیروزمندانه طبیعت بوده است. و دههها پس از آنکه انسان توانست از سیاره زمین جدا شده و از فضا عکس و تصویر آن را بفرستد. نباید شگفتزده شد اگر نخستین فضانوردی که زمین را دور زد به زمینیان پیام داده باشد که نشانی از خدا نمییابد. و گاگارین چنان کرد، بسیار پیش از آنکه پاپ پل دوم به مسوولیتش عمل کرده و همچون آشتی دهنده ایمان و دانش به تاریخ پیوسته باشد.
امروزه به هنگام گفتن از پاپ یا همراه شدن با جستجوهای او بایستی به یاد داشته باشیم که با پاپی پس از آن آشتی و پس از اعاده حیثیت از گالیله سر و کار داریم. پاپ بندیکت شانزدهم هم به هنگام آن آشتی از سردمداران زبده دستگاه پاپی بوده است. اما عمر آن آشتی هنوز به سی سال نیز نرسیده است، نباید شگفتزده شد که پاپ پس از آن آشتی به دنبال بالادستی ایمان در برابر دانش باشد و آن را به جامه دانشمندانه سخن دانشگاهی هم آراسته باشد. پس از آشتی، رقابت پذیرفته است و خوش است. نه تنها پاپ بلکه دین، هر دینی، اما در رقابت با دانش ناکام خواهد ماند اگر به نام ایمان به آزمون و شناخت برآمده از آن کم بها دهد، تا چه رسد به آن که بخواهد چرخ تجربههای انباشته شده را به عقب برگرداند به نام ایمان. کسی که با روان داوینچی آشنا شده باشد، بی پیشداوری، اما با احساس مسوولیت حرفهای پشت میز حرفهاش مینشیند. بی شناخت و وفاداری به روان داوینچی اما نه میتوان پاپ را شناخت و نه توانایی گفتگو با او را داشت. او هوشمندی هشیار است و سخنرانی دانشگاه رگنسبورگ او یکی از نشانههای بارز آن. او در آن سخنرانی با استادی خشونت زمانه خویش را به چالش کشید و به گفتگو فراخواند، و این نشانه احساس مسوولیت حرفهای او بود. و آنگاه که در پیشگفتار، در نخستین صفحه کتاب تازهاش در باره عیسی مسیح میخوانیم «شکاف میان «عیسای تاریخی» و «مسیح ایمان» همواره ژرفتر میشد» بایستی پذیرفت که برای پر کردن آن شکاف همت گمارده است، بدون آنکه واقعیت را نادیده گذارد. کتاب پر حجم 448 صفحهای او هنوز جلد نخست است و او در هشتاد سالگی آمدن جلد دیگر کتاب را نوید میدهد. او به آینده چشم دوخته است. هر کس که بخواهد همسخن یا همراه او باشد بایستی میدانهای کارزار گذشته را به گذشته واگذارد و به آینده بپردازد، از سکوی واقعیتهای امروز.