۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

چگونه بنویسیم، نوشته‌ای بی‌پایان

می‌نشینم پشت کامپیوتر و در نخستین گام‌های گشت‌ و گذار می‌رسم به گزارش خبرنگار روزنامه سرمایه و فاطما خالا که دشت مغان را مهمان ترانه‌هایش کرده و با ییلاق به راز و نیاز پرداخته است:

سحر سحر بولاق اوسته دارانان،
بیر عطیرلی تئل یادیما دوشوبدور

بیزیم فاطما خالا، آی سنه جانیم قربان خانیم:

من سنی گؤرندن بری،
سینه م اولوب غم دفتری،
اؤلدور عاشیق علسگری،
اؤزون گوناهکار اول یایلاق.

گزارش را می‌نوشم و سرمست صدا در صدای فاطما خالا، بیزیم فاطما خالا، می‌اندازم:

علسگره باج ایله‌دین،
قیش کونلومو یاز ایله‌دین،
قاش آلتینان گوز ایله‌دین،
سن دور اوینا، ایل اویناسین،
اللرینده گول اویناسین.

در آن گزارش روزنامه‌ای «گوزون آیدین» می‌شنوم و «چشمت روشن» را می‌نویسم. چند ساعتی پس از آن خواننده‌ای گرامی به چگونگی نوشتن به زبان مادری من ایراد می‌گیرد و خوشبختانه آنچه را که درست می‌داند در زیر نوشته می‌گذارد. من که همواره کوشش داشته‌ام مساله‌یاب باشم، و در مساله یافته شده نمانم، و در جستجوی راه حل باشم، یک بار دیگر خودم بخشی از مساله می‌شوم. و آن هم در کجا. در نوشتن به زبان مادری. بگذارید صمیمانه بگویم، چنین چیزی برای من بایستی شرم‌آور باشد. و شرم‌آور هم هست. با دیدن نوشته آن خواننده گرامی قول می‌دهم به آن بپردازم. اما من نمی‌توانم برای آن مقاله بنویسم. مساله را می‌شناسم و با من بوده است و هست بدون اینکه راه حلی یافته باشد. برای آن نوشته‌ای بی‌پایان می‌نویسم تا هم دعوتی برای گفتگو باشد و هم اعلام آمادگی من برای گفتگو.

هنوز محمدرضا شاه با قدرت حکومت می‌کرد و خبری از خیزش مردم نبود. روزی از روزها، مانند همیشه آن روزها، اندکی پیش از هشت بامداد، همه دبیران دبیرستان پسرانه از خانم‌ها خداحافظی کرده و از مینی‌بوس پیاده شدند. خانم‌ها دقیقه‌ای دیگر بایستی به دبیرستان دخترانه می‌رسیدند. این کار هر روزه هفته بود. بسیاری از دبیران یک دبیرستان پسرانه و چند تن از دبیران زن دبیرستان دخترانه هر روز ساعت هفت بامداد با مینی بوس راهی می‌شدند، یک ساعت راه بود، و عصر هم همه با هم برمی‌گشتند. من هم هفته‌ای دو روز با آنها بودم. ناهار را هم در رستوان یا قهوه‌خانه‌ای می‌خوردیم. یک ساعت صبح و یک ساعت عصر و ناهارخوری‌های چندنفره با چنان کسانی سرشار از شور و زندگی و حرف و خنده بود. دبیر زبان انگلیسی از آنهایی بود که همواره چیزی برای خنداندن دارند. از آنهایی که ساده‌ترین چیزها و بدیهی‌ترین رفتارهای آدم‌ها را بگونه‌ای می‌گویند که تنها طوفان خنده‌ها می‌تواند پاسخ آن باشد. بویژه صبح‌ها، که بهر حال کسی نیم خواب یا شانه نکرده هم پیدا می‌شد، چنان شور و حالی در مینی‌بوس می‌انداخت که بداخمترین‌های روز هم با خنده و شادی ساعت کار را آغاز می‌کردند. در سن و سال او بزرگترین یا از بزرگترها و من کوچکترین آن گروه بودم. بی هیچ قرار پیشین یا تعارفی او نخستین کس بود که در اتاق را گشوده و وارد می‌شد و دیگران هم به دنبال او. دفتر حضور و غیاب گوشه در وردوی و در کنار میز بزرگ رییس دبیرستان بود و رییس هم همواره پیش از ما می‌رسید. دبیران یک به یک دفتر را امضا کرده و به کلاس درس می‌رفتند.

در آن یکی از روزها اما دبیر زبان انگلیسی قلمش برای امضا کردن به دفتر حضور و غیاب رسیده یا نرسیده مانند برق گرفته‌ای دستش را کشید و به سرعت دور شد. نفر پس از او بی نگاهی به دفتر حضور و غیاب شگفت‌زده پرسید چی شد. دبیر زبان انگلیسی پاسخی نداد و انگشتش را جلو بینی گرفت یعنی که هیس. پس از آن هیچ سخنی گفته نشد. رییس گویی که بسیار کار دارد سرش به کار خودش بود و نگاهش پایین. یک یک دبیران پس از نگاهی به دفتر حضور و غیاب به سرعت دور شدند تا نوبت به من رسید. بخشنامه‌ای اداری برای ممنوعیت سخن گفتن به زبان مادری در دبیرستان به دفتر حضور و غیاب سنجاق شده بود. امضای دفتر به معنی دیدن و اطلاع از آن بخشنامه و رعایت ممنوعیت سخن گفتن به زبان مادری در محیط دبیرستان بود و نه تنها در کلاس درس. همه بدون امضا به سر کلاس رفتند دبیر زبان یک بار دیگر بیرون در اتاق رییس انگشت به جلو بینی برد و هیس داد. و آن روز در استراحت‌های میان ساعت درس، که در اتاق رییس به چای خوری می‌گذشت، هیچ کس هیچ نگفت. چای خورده شد اما با سکوت.

امروز که به آن انسان‌های نیک سرشت و زحمتکش می‌اندیشم توانایی آنها در ابتکار و همراهی با هم غرق غرورم می‌کند. در استراحت پس از ناهار اما رییس تاب نیاورد و همه را به جلسه‌ای اضطراری فراخواند. بی‌هیچ مقاومتی جلسه با شرکت همه تشکیل شد، بی هیچ صدایی از کسی. رییس با فارسی کتابی شهرستانی سخنانی گفت و گفت و از کسی صدایی در نیامد. من تا آن روز نمی‌دانستم که رییس دبیرستان آن گونه زشت، بد لهجه و بد موسیقی به فارسی سخن می‌گوید. زبان فارسی شیرین و خوش موسیقی است. زبان رییس اما تحمیلی، زشت و بد موسیقی بود. شگفت‌زده شده بودم که جناب رییس دانشگاه دیده و زندان رفته این همه بد به فارسی سخن می‌گوید و من تا به آن روز نمی‌دانسته‌ام. آنقدر گفت و گفت و هیچ نشنید تا خسته شد و با درماندگی خواست دستکم یکی چیزی بگوید تا او بداند چه خاکی به سرش بریزد.

دبیر انگلیسی تاب نیاورد و به شیوه‌ همیشگی و سرخوشانه خود به زبان مادری گفت آدام دیلی دانیش تا من بیلیم نه دردین وار، به زبان آدمیزاده حرف بزن تا من بدانم دردت چیست. شلیک خنده‌ها. و خنده رییس شاید بلندتر از همه. چرا که پیروز شده بود و یکی چیزی گفته بود. هنوز خنده‌ها در فضا می‌پیچید که رییس با صدایی خوش‌آهنگ، مهربان و آشنا پایان جلسه را اعلام کرد. بگو و بخندهای همیشگی آغاز شد. در استراخت میان ساعت درس بعد از ظهر بخشنامه دیگر روی دفتر نبود. آن روز عصر مینی بوس دم دروازه دبیرستان ایستاده بود و دبیران یک به یک دفتر حضور و غیاب را امضا می‌کردند و می‌رفتند. در راه و در روزهای پس از آن هم هرگز هیچ کس از آن بخشنامه یادی نکرد. شتر دیدی، ندیدی. ندانستم و نمی‌دانم که رییس پاسخ بالادستی‌ها را چگونه داد. رییس دنیادیده و زندان رفته هم بود. رفتار و نگاه من اما از آن پس به آن رییس دگرگون شده بود. او را دوست داشتم به خاطر رنجی که کشید، و جای ویژه‌ای در قلبم پیدا کرد به خاطر مسوولیت‌پذیری خطرپذیرش و رهاندن همکاران و زیردستان از خطر.

چه می‌دانم، شاید او یا یکی از آن همکاران نوجوانی‌های من، یا یکی از نویسندگان همزبان من، یا یکی از دوستداران زبان مادری من که برای آن زحمتی هم کشیده است، یا یکی از آنهایی که بگونه‌ای در پرورش من نقش داشته‌اند، گذارشان به نوشته‌های من بیافتد و زحمت خود را بر باد رفته بدانند. من خوب می‌دانم اینجا گستره دل است، زبان مادری است. و دل حساس و زودرنج است. و مانند مغز چون و چرا پذیر نیست.

کل قوشوب کوتان اکمه‌ین
نانین سفره‌یه توکمه‌ین
آری‌نین قهرین چکمیه‌ین
بالین قدرینی نه بیلیر.

برای من هرگز سهم خود یا آنچه خود دارم معیار ارزش‌ها نبوده است. اما آنچه مردمان میهنم دارند یا به آنها و کشورم می‌رسد همواره جایی در ارزشگذاری‌هایم داشته است. آن گوشه تلخ از زیبایی‌های خاطرات شیرین آن سالها را برای آن نوشتم تا بگویم برای من زبان مادری تنها زبان مادری و دلبستگی شخصی و فردی به آن نیست. با رنج‌هایی که انسان‌ها برای آن یا به خاطر آن کشیده‌اند هم آشنا بوده‌ام و بسیار هم زود با آن آشنا شدم. و همواره و در همه حال وظیفه خود می‌دانسته‌ام برای پرداختن به آن آمادگی داشته باشم. نه تنها به خاطر علاقه شخصی خودم، بلکه آموخته‌ام و می دانم که مسوولیت در برابر زبان یک مسوولیت اجتماعی است. چگونه گفتن و چگونه نوشتن هم بخشی از زبان است. و من خوب می‌دانم چه آن روزها و چه پس از آن تا به امروز بوده‌اند نویسندگانی همزبان زبان مادری من، با هر سختی که شده، چراغ نوشتاری زبان مادری مرا روشن نگه داشته‌اند. و خوب می‌دانم که در گفتگو از زبان مادری آنها و حاصل رنج‌های سالیان سال آنها بایستی جای ویژه داشته باشد. آنها که تخصصی و ویژه روی زبان نوشتاری در زبان‌های مادری فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌های گوناگون ایران کار کرده‌اند بخشی از راه حل هستند. نه مانند من بخشی از مساله. رابطه من و ما با آنها مانند همه دیگر کارشناسان و متخصصان باید باشد. یعنی خود را همواره آماده درک آنها و زبان آنها و تلاش آنها نگهداریم. از سوی دیگر از آنها بخواهیم که در گفتگو با ما زبانی فهمیدنی و درک شدنی داشته باشند. شور و شوق آنها در روزهای انقلاب و پس از آن در انتشار کتاب و نشریه به زبان مادری همواره مرا به شوق می‌آورد و از حاصل تلاش آنها لذت می‌بردم.

در آن روزها که چگونگی میثاق ملی آینده ایرانیان در دستور کار اجتماعی بود من با علاقه و شور در پاسخیابی به آن شرکت داشتم، و مانند کارهای دیگرم، در اردوگاه چپ و اما همواره به دور از آنهایی که چپ را تنها صف مستقل می‌فهمیده‌اند و از آن جز محفل بسته دور از خواست‌ها و نیازهای روزانه مردم در نمی‌آمده است. رعایت حقوق آنها در مسوولیت‌های اجتماعی که داشته‌ام چیزی است و همراهی با آنها چیزی دیگر. من در میان کسانی بودم که ضرورت قانون اساسی تازه را دریافته و به بررسی جدی و مسوولانه می‌پرداختند. پیشکسوت‌ها، رهبران انقلاب و بعدها رهبر یگانه آن آقای خمینی همه از مجلس موسسان سخن می‌گفتند. اگرچه با بازی‌های شاه و حکومت نظامی و گریز سالمندان سیاستمدار خوشنام از همراهی با او قانون اساسی مشروطه دیگر اعتباری نداشت اما در بررسی‌ها جای داشت. بجز آن به قانون اساسی بلژیک و فرانسه و چند کشور اینچنینی می‌پرداختیم در جستجوی راهنمایی برای قانون اساسی آینده ایران. و برای من چگونگی جایگیری زبان‌های گوناگون ایران در قانون اساسی یکی از موضوع‌های مهم بود. از داستان گفته شده سرنوشت قانون اساسی در آن روزها اگر بگذریم می‌رسیم به قانون اساسی امروزی. به پشتوانه آن سکوت‌های براستی هنرمندانه برای فریادهای براستی قهرمانانه روزهای انقلاب بود که حتی در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم آمد:

مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود. اصل نوزدهم.

زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبان‌های محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد است. اصل پانزدهم.

این دو اصل نشان می‌دهد که چند قومی و به دنبال آن چند فرهنگی و چند زبانه بودن ایران پذیرفته شده است. اما با یک نگاه دیگر به قانون اساسی بخوبی دیده می‌شود که فرق انشا نویسی و قانون نویسی برای تهیه کنندگان آن روشن نبوده است. انشا نویسی تنها در مقدمه دراز آن نیست بلکه در بندها و ساختار آن نیز راه یافته است. قانون اگر قانون باشد بایستی جایی برای پیگیری قضایی آن وجود داشته باشد. وقتی حقی شناخته شده و بوسیله قانون تضمین می‌شود باید آن حق پیگیری‌پذیر بوده و نقض آن در دادگاه و بوسیله دادرس و قاضی پیگیری قضایی بشود تا با پیگیری شکایت حق به حقدار برسد. برای قانون اساسی چنین چیزی در نظر نگرفته‌اند و امروز نمی‌دانیم به هنگام نقض قانون و پایمال شدن حقوق پذیرفته شده در آن چه باید کرد. اما این ابتری به همه قانون اساسی برمی‌گردد و نه تنها به حقوق زبان‌های مادری. این یک.

دو دیگر اینکه سرنوشت شوراها نشان می‌دهد که چه باید کرد. در زمان سردار سازندگی و کارگزاران او و فرهنگ اداره کشور و چگونگی درک و رابطه‌ای که آنها با قانون داشتند، شورا گفتن همان بود و نفوذی شنیدن همان. امروزه دوره سوم شوراها به کار پرداخته است. از ناآمادگی جوانان پرشوری که در زمان ریاست جمهوری خاتمی کار شوراها را دنبال کردند و به نتیجه رساندند هم بایستی درسی دیگر گرفت. باید گفتگو کرد برای چگونگی بهره‌گیری از حق زبان‌‌های مادری مردمان ایران. حقی که در قانون هست. اگر این حق را با حقوق زنان مقایسه کنیم بخوبی خواهیم دید که چه پیشرفت‌هایی در این زمینه داشته‌ایم. و اگر نیرویی هست که مغان را در صدای فاطما خالا می‌نشاند و به خانه من می‌آورد چرا از آن برای پیوند دل‌های همه ایرانیان نباید سود برده شود. و من دیده‌ام و آزموده‌ام که این یک عنصر پیوند دهنده انسانی است و ویژگی من نیست، همه انسان‌ها چنین هستند. و چه خوب که ما در گردش‌های گروهی خود می‌خواندیم:

آراز آراز قان آراز، سلطان آراز، خان آراز ...
هر وایه هر وایه، یاریم وه من توریایه ...
ز جهان دل برکندم تا شوری پیدا کردم ...

اولی ترکی، دومی کردی و سومی فارسی است. همه با یک آهنگ و پشت سر هم و یک نفس خوانده می‌شود با موسیقی بسیار دلانگیز و یکسان برای هر سه آنها. و این نشانه سازگاری، پیوستگی و در هم آمیزی فرهنگ‌های گوناگون سرزمین ماست. جدایی یا مرز نفوذ ناپذیر سرزمینی هم میان آنها نیست. در هم تنیدگی سرزمینی و فرهنگی یک واقعیت در پیوندهای همبستگی‌آور ایرانیان است. اگر چه یک یک آنها ویژگی‌های خود را دارند که بخوبی از هم تمیز داده می‌شوند. در گفتگوها و تلاش‌های ما هم به آن هم‌پویندی و درهم تنیدگی و هم به این توان تمایز بایستی توجه بشود. چگونه بنویسیم که آن هر دو را با هم داشته باشد. من با هراس‌های مردمان مرکزی ایران آشنا هستم و می‌دانم آن چیست که در زبان سیاستمداران پایتخت نشین، بشیوه دیوانسالاران قاجاری، مرزنشینان گفته می‌شود. آن هراس‌ها واقعی است و بر واقعیت‌های تلخی هم استوار شده است. تک زبانی و تک فرهنگی بار آمدن آنها باعث شده است که نتوانند از غنای چند فرهنگی کشور بهره گیرند و بسیار دیده شده است که ناتوان از درک نیازهای هم میهنانشان بوده‌اند. و آنجا که به مردمان شمال غرب کشور برمی‌گردد که من در آنجا زاده شده‌ام بخوبی دیده‌ام که با دیدن دندان طمع خیالی یا واقعی استالین چشم بر همه نیازهای مردمان آذربایجان و کردستان بسته‌اند.

استالین هر که بود پیکر بی‌جان گورکی بر دوش او روانه آرامگاه شد. سیاستمداران پایتخت نشین ما در رفتار با نویسنده تنها سواری گرفتن را آموخته‌اند. آخوندها، از آنها بدتر، اگر سواری هم نخواهند در نویسنده رقیب می‌بینند به جای آنکه او را همکار صمیمی خویش در پرداختن به آلام انسان‌ها ییابند. اینها را هم باید دید. من اگر چه به یمن دورانی که زاده شدم هیچ دلبستگی به استالین و اندیشه‌هایش نداشته‌ام اما هم امروز هم به هنگام نوشتن این واژه‌ها تصویر تابوت گورکی بر دوش استالین، مولوتف، اورجونیکیدزه و کاگانوویچ از نظرم می‌گذرد و به یک یک آنها، حتی به استالین هم، گونه‌ای از احترام در من می‌انگیزد. زبان روشنگر بایستی بتواند واقعیت‌های تلخ را هم با مردمان در میان بگذارد. زبان روشنگر بایستی بتواند آنچه را که دیگران نمی‌پسندند هم با آنها در میان بگذارد. آری استالین حتی اگر کسانی روزی او را پرستیده و روز دیگر نفرین کرده باشند. و گورکی برای من نه برای پرستش است و نه نفرین. گورکی برای من یعنی نویسنده، یعنی شاعر، یعنی هنرمند، یعنی نیما، یعنی شاملو، یعنی گلشیری. و دولت‌آبادی یا سیمین بهبهانی یا درویشیان برای من یعنی گورکی که زنده است و به دردها یا عشق‌های ما می‌پردازد. تو گرامی خواننده این نوشته نیز گورکی خود را داشته باش و یعنی‌های خود را در کنار آن بگذار. هر کس که باشد مزاحم من نیست، نویسنده باشد، شاعر باشد، هنرمند باشد و ببین بر او چه رفته است یا چه می‌رود. من باید همواره با خود بستیزم تا رفتار سیاستمداران ما با نویسندگان در من نفرت پایدار ایجاد نکرده و انسانیتم را بر باد ندهد. دولتی یا نادولتی‌اش هم تا به امروز سر و ته یک کرباس بوده است. سواری خواسته است بدون آنکه حتی به آداب سوارکاران پایبند باشد. از شهریار آرامتر و سر به راهتر شاید در میان نویسندگان و شاعران و هنرمندان ایران یافته نشود. آنچه او در وصف سهند سرود یکی از زیباترین نمایش‌های پیوند انسان با پیرامون طبیعی خویش است.

شاه داغیم، چال پاپاغیم، ایل دایاغیم، نازلی سهندیم، باشی توفانلی سهندیم...

آن را باید کودکان در دبستان‌ها با زبان خود شهریار بخوانند تا آن پیوند سلحشورانه اما بسیار انسانی را با پیرامون طبیعی خود پیدا کنند. امروزه اما در روزنامه‌ها هم آن را نمی‌بینیم. چرا؟ چون شاعر با ستایش زیبایی طبیعیت و انسان سروده است:

دوشلرینده سونالار سینه‌سی‌تک شوخ ممه‌لرده، نه شیرین چشمه‌لرین وار...

بیا و درستش کن. یعنی ویژگی‌های زبان‌ها و فرهنگ‌های گونه‌گون بایستی پذیرفته شود بدون سلطه تابوهای فرهنگ‌های دیگر بر آنها. آنچه شهریار سروده در زبان و فرهنگ مردم آذربایجان از طبیعی‌ترین زیبایی‌هاست در گفتگوهای روزانه و نه تنها در ادب و شعر. اینگونه نیست که در زمان شهریار راه برای او باز بوده است و امروز بسته. نشان به همان نشانه‌ای از گوشه‌ای تلخ از خاطرات زیبای آن سال‌ها. فرهنگ شفاهی بخوبی راه خود را گشوده و یادگارها را حفظ کرده و به آیندگان سپرده است. آنچه در بالا آمده همه از حافظه من بوده است. در فرهنگ شفاهی هماهنگی، همراهی، درهم تنیدگی فرهنگ‌های ایران یاور ماندگاری و پیوند آنها بوده است. در زبان و فرهنگ عاشق‌های آذربایجان ستیز با فرهنگ‌های دیگر راه نیافته است اگرچه همواره پاسدار سلحشوری و ایستادگی و ستیز با جور و بیداد بوده است. فرهنگ نوشتاری ما نیز باید از ابزار سیاست شدن و به خواست سیاستمداران به ستیز با این و آن پرداختن، به سیاست فرهنگی برای برانگیختن احساس همنوعی و همبستگی میان ایرانیان فراروید، بدون آنکه به فرهنگ‌های خویشاوند در بیرون مرزهای ایران پشت کرده باشد. ایران کشوری چند فرهنگی است و با کمابیش ده کشور مستقل مرزهای مشترک دارد که در دو سوی آن مرزها فرهنگ‌ها و زبان‌های مشترک بالیده است. اگر بپذیریم مسوولیت در برابر زبان یک مسوولیت اجتماعی است، بایستی بپذیریم که در دو سوی مرزهای مشترک، زبان‌های مشترک مسوولیت‌های اجتماعی گونه‌گون خواهند داشت. پرداختن به زبان و احساس مسوولیت در برابر آن باید در خدمت هم‌پیوندی و همبستگی و انسجام ملی کشور ایران در راستای دولت، ملت ایران باشد تا هم بتواند به نیازهای ملت پاسخ گوید و هم دولت را در برابر خویش پاسخگو نماید. اینها و بسیاری چیزهای اینچنینی دیگر موضوع گفتگوست. و بایستی همین امروز با دلسوزی به آن پرداخته شود. همین امروز. و امروز یعنی بایستی مرده‌ریگ ستیزهای گذشته را به گذشته سپرد و با شناخت امروز چشم به آینده دوخت.

این نوشته من بی پایان است. من به شوق خود پاسخ خواهم داد. پس از رفع خستگی، یا در فرصتی دیگر، باز هم خواهم نوشت. هنوز به آنچه که اکنون می‌توانم بگویم نرسیده‌ام.

بخش دوم این نوشته بی‌پایان