لوچیانو پاواروتی بامدادان امروز درگذشته است. دیروز در خبرها بود که بیمار و ناخوش است. با این حال نخستین چیزی که امروز خواندم درگذشت او بود و به شدت متاثر شدم. سه گانه خوانیهای او همراه با دومینگو و کارهراس بسیار با شکوه و شورانگیز بود.
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم.
میخواستم دنباله «ترکیه: دموکراسی یا روسری» را بنویسم. الان که گریه میکنم. بروم یک کمی شعر بخوانم. یک کمی پاواروتی گوش بکنم. چند روز پیش جایزه فرهنگ کشورش ایتالیا را به او تقدیم کرده بودند و او از آن احساس شادی و غرور کرده بود. پاواروتی نخستین دریافت کننده این جایزه فرهنگی ایتالیاست. دلم گرفت از اینکه کنسرت خداحافظی پیش بینی شدهاش را نتوانست اجرا کند.
آرامش بخش است که با شادی و غرور جهان را گذاشت و رفت. زنده باد همه آنهایی که توانستند شادی و غرور پاواروتی را برانگیزند. او خود یکی از برانگیزندگان شادی برای همروزگاران خود در چهار سوی زمین ما بود. شادی و غرور او شادی و غرور همه آنهایی است که با صدای پرشکوه پاواروتی شادمانی کرده بودند. رابطه من با صدای او موسیقیشناسانه نبود، لذت میبردم.
پ.ن1:
پاواروتی خود بهترین یاور لحظههای پس از اوست. نخستین چیزی را که شنیدم و دلم را باز کرد همین جا میگذارم. خیلی کمک کرد.
پ.ن2:
جالبه. در فوریه سال 1988 پس از یک برنامه در برلین، شنوندگان صدای پاواروتی 67 دقیقه به افتخار او دست زدهاند. 67 دقیقه. معلوم میشه پاواروتی برای بسیاری در جهان مانند شجریان برای ما بوده است. البته برلین آن زمان چیز دیگری بود. دیوار از میان شهر گذشته و نه تنها شهر بلکه خانوادهها را هم دو پاره کرده بود. شهر درد و غم مجسم که شادی را از یاد نبرده بود. کمابیش در همان روزگار من در برلین صدای شجریان را شنیدم: کس نمیپرسد که یاری داشت حق دوستی. خودم هم یک برلینی شده بودم و میتوانستم با سر به دیوارشان بکوبم. بغض ما بود که از گلوی شجریان فواره میزد. پاواروتی هم چنان گلویی داشته است.