مسیح، همان جوجه اردک زشت خودمان، با نوشتن مقاله « آواز دلفينها» در روزنامه اعتماد ملی گرفتاری تازهای پیدا کرده است. آقای کروبی پا پیش گذاشت و خود مسوولیت آن نوشته را به عهده گرفت و از همه آزردگان احتمالی پوزش خواست. او زمانی هم خبرنگار پارلمانی بود و برای شفاف کردن دریافتیها و درآمدهای نمایندگان مجلس شش بعلاوه یک تلاش کرده بود و گرفتاریهایی پیدا کرده بود و همکارانش دوستدارانه به او جوجه اردک زشت گفته بودند.
مسیح «من ترجیح می دهم یک دلفین باشم» را هم نوشت. پس از آن در «پشت در خبرگزاري فارس جا مانده ام!» آشکار و روشن نوشت «من يك نفر بودم». و همانجا پینوشتی هم آورده و نوشته بود «كاش كساني كه به اينجا مي آيند با نشاني اينترنتي خود پيام بگذارند و در مورد موضوع ياري گر باشند». من به خواست او چنین پاسخ دادم:
«درست از لحظهای که آقای کروبی مسوولیت آن نوشته را به عهده گرفت و پوزش خواست، این مساله برای من پایان یافت. آفرین به شرف و شجاعت او. صد آفرین. من اگر جای تو میبودم زبان همه را آزاد میگذاشتم، تا هرکس به شیوه خویش از آن مساله بیاموزد، و خود به احترام شرف و شجاعت کروبی پیش او میرفتم و با او به گفتگو مینشستم، تا اگر چیزی آموختنی هست من نیز بیاموزم.
مسیح جان! من میتوانم با آرامش و بی هیچ چشمداشتی جای تو باشم. به شیوه خویش از کروبی قدردانی کنم و بوسهای بر ریش سفیدش بنشانم، در نوشتهای پیش چشم جهانی. و مسیح را هم یکی از آن همگان بدانم و زبان او را نیز آزاد بگذارم. من آرامش مسیح را میخواهم. آنگونه که خود او به آن نیاز دارد.»
هماکنون دیدم آسیه در بخش دیدگاههای خوانندگان یادداشتهای نه چندان روزانه من نوشته است:
«سلام هوشنگ جان. ببخشید که کامنت من ربطی به این نوشته شما ندارد. یک سوال: پذیرفتن مسوولیت یک نوشته از سوی مدیر مسوول آن، ساده ترین کاری است که باید می شد و شد.(می دانم کسانی مثل آقای هادی خامنه ای همین ساده را هم نکردند) ولی مهم تر از آن واکنش مدیر مسوول است: عذرخواهی بابت چه؟ و از که؟!!!».
اگر درست فهمیده باشم آسیه به آن نوشته من به مسیح واکنش نشان داده است. به گمانم بهتر است با ستایش از پیگیری و احساس مسوولیت آسیه هر دو را یک جا بگذارم تا بتوانم به احساس مسوولیت و پیگیری آسیه هم پاسخی بیابم.
آسیه جان! من همواره و هر لحظه آماده گفتگو هستم. در نگاه من، و آنگونه که من فهمیدم، مساله آن نیست که شما فرمودهای. آنچه روی داده مسالهای است کهن که هر گاه بروز میکند تازهتر از هر تازهای است. برای من زیبایی مساله در چگونگی جستجوی شماست در پاسخیابی خود، نه پاسخی که خود میدهم.
آسیه عزیزم! بگذار دوستدارانه بگویم، من در جستجوی خود تا به امروز که با شما گفتگو میکنم ناکام ماندهام بدون آنکه امید به کامیابی را از دست داده باشم. من از کهکشان دیگری هستم. کهکشانی که تنها با امواج رادیویی یک سویه با کهکشانهای دیگر رابطه یک سویه داشت. کهکشان شب جمعه های آقای راشد. کهکشان داستان شب های هر روزه هفته. من ناپرهیزگارتر از آن بودم که از داستان شب دل بکنم. هنوز هم صدای گلپایگانی در گوشهایم موج میزند که در داستان شبی خواند:
شب است و ماه فروهشته گیسوان در آب،
شکفته در دل تاریک شب گل مهتاب،
فدای چشم تو ساقی، بیا به خاطر عشق،
به گردش آر در این بزم عیش جام شراب.
آسیه عزیزم. من این شعر را که نوشتم از داستان شب شنیدهام با آواز گلپا، و هرگز، هیچگاه، در هیچ جایی نخواندهام. آن را هنوز هم به یاد دارم. اما اگر از من بپرسی آقای راشد چه میگفت. خواهم گفت چه پرسش ساده و سختی. ساده از آنجا که او امید خود را از دست نمیداد با همه کهنسالی که داشت. او وارستهای بود که امید رستگاری را در دلهای ناکامان زنده نگه میداشت. کامیابان کمتر ناامید میشوند. من برای آسیه عزیزم کامیابی همیشگی و جاودان آرزو دارم.
اگر آسیه هزار بار هم از من بپرسد آقای راشد هر هفته یک ساعت چه میگفت که تو اینگونه شیفته بودهای و هنوز که هنوز است با یاد او بوسه بر ریش سفید کروبی مینشانی. پاسخ هزار باره من این است: خیلی قشنگ صحبت میکرد.
آسیه عزیرم! از من نرنج اگر ناتوان از پاسخ به پرسش تو بودهام. من برای پاسخیابی نخست بایستی از چنین برزخی بگذرم. کروبی اما به آن برزخ نیاز ندارد. کروبی آخوند است. در همه این سالها که تیر بلا از هر سو میبارید، هر گاه که دیدهام یک کلاهی به یک آخوند میگوید اگر دین نداری دستکم آزاده باش، ناخواسته به شدت آزرده شدهام. هرگز، هیچگاه هیچ سنگ بلایی آن چنان مرا نیازرده است. آسیه عزیزم، هرگز، هیچگاه هیچ سنگ بلایی آن چنان مرا نیازرده است. اما همواره کوشش میکردهام با آن آزردگی بگونهای سر کنم. اگر آن را یک آخوند به یک کلاهی بگوید هرگز هیچ آزردگی در من پدید نمیآورد. من اینگونه بار آمدهام. یکی از بلاهای خانمانسوز این سالهای گذشته نزدیک اما آن بود که آخوند فراموش کرد به آزادگی فراخواند.
اما آسیه عزیرم اگر از این برزخ بگدرم خیال نکن که ناتوانم. بهشت چیچکلرینین حسرتین چکن دییلم، بیزیمده جنت بنزر دیاریمیز واردیر. من به دنبال پاسخ خواهم گشت حتی اگر آنی از زندگی من مانده باشد. آقای راشد حتی تا چنان آن بازمانده هم امید رستگاری را در دلهای ناپرهیزگاران زنده نگاه میداشت. مبادا خیال کنی که راشد تافته جدا بافته ای بود که رفت و دیگر نیست. مبادا خیال کنی که میتوانی با شنیدن نوارهای آن سال ها او را بار دیگر زنده کنی. نه عزیزم. شما ناچار نیستی با عشق و شور های من زندگی بکنی. من شادمان از آن خواهم بود که شما با عشق و شور های خود زندگی بکنی. آقای قاضیزاده كتاب اخلاق روزنامهنگاري را منتشر کرده است. من آن را ندیدهام. آن را هم میتوان خواند. آسیه عزیزم. تو هم به خاطر عشق خویش، به گردش آر در بزم عیش خویش، جام شراب خویش. و بدان که مزاحم من نیست.
پ.ن:
آخرین وضعیت روزنامه اعتمادملی: «قائممقام دبیركل حزب اعتمادملی شایعات موجود مربوط به بركناری «محمدجواد حقشناس» و «ابوالفضل شكوری» مدیرمسوول و سردبیر روزنامه ارگان این حزب را تكذیب كرد و گفت كه تعیین شورای سیاستگذاری برای این روزنامه به معنای بركناری مدیران قبل نیست. «رسول منتجبنیا» كه ریاست شورای جدید را بر عهده دارد، از ابراهیم امینی، مسعود سلطانیفر، محمد قوچانی، محمدجواد حقشناس، ابوالفضل شكوری و اسماعیل گرامیمقدم به عنوان اعضای شورای سیاستگذاری روزنامه اعتمادملی نام برد.»
تغييرات در روزنامه اعتماد ملی: «مهدي كروبي دبير كل حزب اعتماد ملي صاحب امتياز روزنامه اعتماد ملي با صدور حكمي آقايان رسول منتجبنيا (بهعنوان رئيس شورا)، ابراهيم اميني، مسعود سلطانيفر، محمد قوچاني، محمدجواد حقشناس (با حفظ سمت مديرمسئولي) و ابوالفضل شكوري (با حفظ سمت سردبيري) و اسماعيل گراميمقدم را به عنوان اعضاي شوراي سياستگذاري روزنامه اعتماد ملي منصوب كرد.»