درگذشت زنده یاد آقای منتظری ستیز با تاریکی را در یلدای امسال برای من آسان تر کرد. ساعت نه شب است و من هنوز سرگرم خواندن در باره او هستم. اگرچه من بسیار زود از درگذشت ایشان خبردار شدم و با اندوه و بی هیچ افسوسی از آن خبر گذشتم و به خواندن نوشته‌های در باره او پرداختم، تا همین حالا.

آنگونه که ایشان زندگی کرد، برای آشنایان با سرگذشت او، غبطه بر افسوس پیشی می‌گیرد.
راست این است که برای یک مرد دین، یا آنچه در زبان ما روحانی نامیده می‌شود، اخلاق شناسی و اخلاق آموزی والاترین وظیفه است.
در همه دین ها چنین است. اما در ایران، و در میان ایرانیان، مدتی این مثنوی تعطیل شد. آقای منتظری برای تعطیلی آن مثنوی همه کار کرد اما خود به تعطیلی آن تن نداد، و توانست با خود و حرفه‌اش در یگانگی انتخابی شورانگیزی بماند، رشک‌انگیز.
اما انتظار اجتماعی از مردان دین تنها در شناخت و آموزش اخلاق نمی‌ماند و فراتر می‌رود. انتظار می‌رود که آموزنده اخلاق خود نیز در زندگانی شبانه‌روزی خود به آن پایبند بماند. و دشواری در اینجاست.
برای آدمیزاده، در همه سال‌های عمر خویش، چنان چیزی اگر ناشدنی نباشد بسیار دشوار است. اما اگر بخواهیم علمی سخن بگوییم بهتر است به همان ناشدنی بودن آن بسنده کنیم تا انسان همان انسان بماند، خطاکار.
ناشدنی بودن از آن رو که جهان تغییر می‌کند. انسان خود نیز جهان را تغییر می‌دهد. اما برای انسان شناخت آن تغییر یک چیز است و توانایی سازگاری خود با آن تغییر چیزی دیگر.
تغییر واقعیت جهان را هم بایستی شناخت و هم با آن سازگار شد. آنجایی که انسان خود تغییر می‌دهد اما هسته ناکامی خود او نیز کاشته می‌شود. مگر آنکه به پند نیاکان بخوبی پایبند بوده باشد:
دیگران کاشتند و ما خوردیم،
ما بکاریم و دیگران بخورند.
خود کاشتن و خود خوردن آغاز ناکامی ناگزیر آدمی است. انسان در زندگانی زمینی خویش محکوم به ناکامی است. مگر کم شمار کسانی که انسان‌ها خود آنها را آنچنان پرورش می‌دهند که کامیاب گردانند. آنها مربیان بزرگ اخلاق هستند. آنها کامیاب هستند. آموزگار و پرهیزکار.
به جز از ناکامی ناگزیر آدمی در زمین، راز شکست ناگزیر ما ایرانی‌های زمانه زندگانی آقای منتظری، راز ناکامی ناگزیر ما و کامیابی او، در آنجا بود که مدتی آن مثنوی تعطیل شد. مردان دین پرهیزگاری و آموزگاری اخلاق را وانهادند و به سامان دادن به چیزهایی پرداختند که نه در آموزش آنها، نه در وظیفه اجتماعی آنها و نه در انتظار اجتماعی از آنها جایی داشت.
راز ناکامی بزرگ ما در آن بود که نمی‌توانستیم وظیفه اجتماعی رها شده روحانی‌ها را نادیده بگذاریم. ما نمی‌توانستیم خود آموزگار اخلاق نباشیم، بدون آنکه بخواهیم پرهیزگار گردیم. اما مرد دین نمی‌تواند بگوید نمی‌خواهد پرهیزگار شود و با پرهیزگار شدن در نگاه آدمیان رستگار یا کامیاب نیز می‌شود.
ناهنجاری بزرگ زمانه زندگانی آقای منتظری درهم‌ریزی سامان تاریخی تقسیم کار اجتماعی عالم و عامی در میان ایرانیان بود. آقای منتظری با آسودگی خیال و با بی پروایی انسانی و آرزوهای برآمده از آن، همه کار کرد تا آن سامان را درهم ریزد. و در هم ریخت هم. تا آنجا که برای رهایی خویش، برای وفادار ماندن به خویش تنها یک راه برایش بازماند: بازگشت به خویش و گذشتن از همه دستاوردهای تلاش‌های خویش.
او گذشت و بازگشت و کامیاب شد. ایرانیان، هر بازتقسیمی بکنند، ناچارند به آن تقسیم کار تاریخی بر آمده از آزمون هزاره‌ها بار دیگر تن بدهند. مانند همان بازگشت منتظری به خویش. پس از آن است که می‌توانند بار دیگر مربیان اخلاق پرهیزگار هم پرورش بدهند.
اگر می‌توان با پایبندی به علم با آرامش از حقیقت محکومیت انسان به ناکامی سخن گفت، مگر آن اندک شماری که انسان‌ها خود می‌سازند و با گذشت به آنها نگریسته و می‌گذرند. پس می‌توان از یک حقیقت دیگر هم گفت. حقیقتی که من گواهی می‌دهم. من تا به امروز مرد دین تر از آخوند سر کوچه مان نیافته‌ام. و گمان نمی‌کنم بهتر از آن یافته شود. همواره و هر آنگاه که نیاز هست او در دسترس است. او همه روزه همه ناپرهیزگاری‌های ما را می‌بیند و امید خود به کامیابی ما را وا نمی‌نهد. او به خود و ثمره آموزش بردبارانه و پرتلاش خویش باور دارد. و او چه رنجی کشیده است از من بدون آنکه رنجیده باشد.
و اگر بدانید که من، هنوز که هنوز است، در پیاده‌روی های آرامش بخش خود، دست‌هایم را از پشت به کمر می‌گذارم، بهتر خواهید دانست او چه رنجی کشیده است از ناپرهیزگاری من بدون اینکه خم به ابرو بیاورد. او خود، بی هیچ نیازی به آن، اندکی خمیده می‌ایستاد و دست‌هایش را از جلو به روی ناف می‌گذاشت و آرام و بی شتاب سخن می‌گفت و آهسته می‌خندید. نمونه و نماد رفتار یک دهقان فداکار و رنجبر در هر روستایی که ارباب خدایگان است.
شهر اما چیز دیگری است و به رفتار و اخلاق دیگری نیز نیاز دارد. چه روزگار پر رنجی داشت آقای منتظری که از دهکده اربابی به شهر اربابان پرتاب شد و از آنجا به دهکده جهانی جهان به هم پیوسته رسید. پیوستگی که همبستگی می‌زاید. پیوستگی و همبستگی جهانی که بنیادهای اخلاق هزاره‌ها را نیز به چالش می‌کشد. هزاره‌هایی که زمین پاره پاره و پاره ها همه جدا افتاده بود و جدایی می‌زاد.
آقای منتظری هنگامی که به دهکده جهانی رسید دیگر آموزگاری پذیرفته و جا افتاده بود. شاگردان او در دهکده جهانی خوش داشتند پاسخ‌های خود را از زبان او بشنوند. و او چه بردبارانه به خواست آنها تن می‌داد. آن شاگردان باید هم استادشان را دوست داشته باشند که تا بود زبان آنها بود.
برای من در این دو روزی که با نام و یاد آقای منتظری گذشت، و به ستیز با تاریکی شب یلدا پیوست، خواندن نوشته‌های قدرشناسانه شاگردان او فرحبخش و شادی‌زا بود.
امروز هم نخست میز را چیدم و پس از آن پشت کامپیوتر نشستم. شب با نام و یاد مردی می‌گذرد که کامیابی او با شورش به خود آغاز شد و کامیاب گشت. شب است و من و انار باز شده، میوه‌های پوست کنده، گردو و خوردنی‌های یلدایی در دسترس، با پلک‌های خیس.

دلی دیرم که بهبودش نمی‌بو
نصیحت می‌کرم سودش نمی‌بو
ببادش می‌دهم نش می‌بره باد
بر آتش می‌نهم دودش نمی‌بو

۱ دی ۱۳۸۸