<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>Rouzaneh | هوشنگ دودانی - یادداشت‌های نه چندان روزانه</title>
   <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://rouzaneh.dowdani.net/atom.xml" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009-03-04://12</id>
    <updated>2010-03-02T16:18:01Z</updated>
    <subtitle>Houshang Dowdani´s Persian Weblog</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.32-en</generator>

<entry>
    <title>ملتی، وزیر و آن یکی‌ها</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_17_001191.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2010://12.1191</id>

    <published>2010-02-17T18:43:55Z</published>
    <updated>2010-03-02T16:18:01Z</updated>

    <summary>همچنانکه واضح و مبرهن است من نوشته‌های خبرنگار را می‌خوانم. ایشان نوشته بود: اي‌ميل ملي؛ گشتيم نبود، نگرد نيست. مديرعامل شركت فناوري اطلاعات بسته شدن جي‌ميل، یا همان ایمیل‌های کنونی شهروندان، را فرصتی دانسته برای پیشرفت ایمیل ملی. خبرنگار با...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کرامت و حقوق انسان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>همچنانکه واضح و مبرهن است من نوشته‌های خبرنگار را می‌خوانم. ایشان نوشته بود:<a href="http://www.reporter.ir/archives/88/11/006280.php"> اي‌ميل ملي؛ گشتيم نبود، نگرد نيست</a>.</p>

<p>مديرعامل شركت فناوري اطلاعات بسته شدن جي‌ميل، یا همان ایمیل‌های کنونی شهروندان، را فرصتی دانسته برای پیشرفت ایمیل ملی. خبرنگار با نقد آن گفته بدرستی نوشته است:<br />
« محروم‌كردن شهروندان از ساده‌ترين فناوري‌ها و سرويس‌هاي اينترنتي مانند اي‌ميل فقط مي‌تواند فرايند توسعه علمي وفناوري كشور را كند نمايد.» </p>

<p>من پیشنهاد می‌کنم هر کس که واژه ایمیل ملی را شنیده است دستکم یک بار نوشته خبرنگار را بخواند. من تا آن را خواندم واکنش لحظه‌ای خود را زیر آن نوشتم. من در واکنش خود به وزیر هم پرداخته‌ام. واکنش خودم را اینجا هم می‌گذارم:</p>

<p>اول ایشان بفرمایند ملت کیست تا من برایش راه حل ملتی بدهم. یعنی نخست روی ارزش‌های بنیادی و حقوق و آزادی‌های بنیادی خدشه‌ناپذیر، و ملتی هم، و نیز تفاوت‌های موضوع شخصی و خصوصی با موضوع عمومی و همگانی گفتگو بکنیم ببینیم ملت چیست و کیست و چگونه رفتار می‌کند. <br />
من که نماینده ثابت و دایم و مادام‌العمر و غیر قابل تغییر ملتی های سراسر جهانم یک ایمیل داشتم که عمومی و همگانی هم بود. یک خبرگذاری هلندی بدون خواست، یا دستکم پرسیدن از من، خبرهایش را به آن آدرس پست کرد. من پیش از پاک کردن فرستاده آن خبرگذاری آن آدرس ایمیلم را از کار انداختم و یک آدرس ایمیل دیگر درست کردم و آن را عمومی و همگانی کردم. <br />
کدام خبرگزاری با کاربران چنان کاری را می‌کند! و حتی حق انتخاب را هم می‌گیرد که نتوانی بگویی نمی‌خواهم جناب. معلوم است خبرگذاری بوده که آن کار را کرده و نه خبرگزاری. در صورتی که هر کس تنها یک ماه ایمیل داشته باشد می‌داند که از ساعت فروش تا ویاگرافروش محترم زحمت می‌کشند و بدون خواست یا علاقه و اختیار کاربران عزیز صندوق ایمیل را پر می‌کنند و کاربر عزیز فقط سرش را تکان می‌دهد و با خود می‌گوید نکنید این کار را خوب نیست من پولم کجا بود ساعت تازه بخرم هی هر روز می‌فرستید. <br />
جناب وزیر اول این اختیار بی چون و چرا را به ملت بدهد و پس از آن حرف بزند، حتی پیش از تهیه امکانات فنی و چه و چه های آن.<br />
گردانندگان اگر روان ملتی داشتند، یا دستکم آن را می‌فهمیدند، هنگامی که دامنه با پسوند ایران را راه می انداختند به همه کاربران ایرانی علاقمند، که پیش از بیدار شدن ایشان، دامنه‌ای با پسوند‌های دیگر درست کرده بودند بلافاصله یک دامنه با پسوند ایران می‌دادند. حتی قیمت آن را هم تشویقی می‌کردند که علاقمندان کم‌پولدار هم بتوانند کوچ بکنند.<br />
تازه همه اینها هیچ. یک دسته سیاسی ایرانی عزیزتر از جان زحمت کشیده بود و به ایمیل من چیزی فرستاده بود. من دیدم عمومی و همگانی نیست برداشتم یک نامه محترمانه نوشتم و گله کردم یعنی نکنید این کارها را خوب نیست. آنها هم زحمت کشیدند و ایمیلدانی مرا بمباران کردند با عکس‌های لخت و پتی. من هم خندیدم.<br />
به آقای وزیر مربوط نیست ملتی کجا از ایمیلش عصبانی می‌شود و کجا می‌خندد. اول این را بپذیرد تا معلوم شود ملت را می‌فهمد بعد کارش را بکند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>مردان سراسر ایران متحد شوید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_16_001190.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2010://12.1190</id>

    <published>2010-02-15T22:07:57Z</published>
    <updated>2010-03-02T16:17:36Z</updated>

    <summary>در میان نوشته‌هایی که این روزها می‌خوانم این یکی داغم را تازه کرد. یادم نیست کی بود که سربازی رفت و در وبلاگش هم نوشت و من هم به شوق آمده چیزی برایش نوشته بودم. هزار سال است سربازی می‌کند....</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>در میان نوشته‌هایی که این روزها می‌خوانم <a href="http://dastchap.blogfa.com/post-221.aspx">این یکی داغم را تازه کرد</a>. یادم نیست کی بود که سربازی رفت و در وبلاگش هم نوشت و من هم به شوق آمده چیزی برایش نوشته بودم. هزار سال است سربازی می‌کند. تا نوشته امروزش را خواندم باز هم به شوق آمدم و برایش نوشتم:</p>

<p>این سربازی نمی‌دانم چی داره وقتی که آدم اون تو هست همین فکرها را داره که شما نوشته‌ای، وقتی هم تمام میشه یک عمر خاطره است و خنده. آرزو کن جنگ نباشد و دغدغه هر سرباز همین ها باشد که شما نوشته‌ای، اگر دغدغه‌ای باشد.<br />
سربازی ما یک عیب بزرگ داره. آن هم اینه که خانوم‌ها نه آن دو سال اجباری را می‌فهمند چیست و نه یک عمر خاطره‌گویی‌های آن را. این عیب بزرگ سربازی اجباری مردانه است. اما آن هم درست میشه. کی فکر می‌کرد ایران وزیر زن چادری داشته باشد. در همین ماه‌هایی که شما سرباز بودی آن هم شد.<br />
آقا! سربازی را که تمام کردی با شعار مردان سراسر ایران متحد شوید می‌رویم به جنگ خانوم‌ها. یا باید اجباری را برچینند و سربازی داوطلبانه باشد یا خودشان هم سربازی بروند. البته من می‌گویم حتی اگر داوطلبانه هم شد بایستی خانم‌ها هم سربازی بروند.<br />
تا چشم به هم بزنی بقیه دوره سربازی شما هم گذشته به خیر و خوشی.</p>

<p>هیچ نمی‌دانم فرمانده گروهان و فرمانده گردان و فرمانده هنگ دوران سربازی من کجا هستند و چه می‌کنند. فرمانده گردان ما عشق سخنرانی داشت. شش گروهان را به خط می‌کرد و سخنرانی می‌کرد. اجازه نشستن هم نمی‌داد و ما باید ایستاده سخنرانی‌های دراز او را گوش می‌کردیم که گویی هیچ پایانی نداشت. <br />
فرمانده هنگ ما عشق ورزش داشت. گاهی خودش سر صبحگاه می‌آمد و مشق ورزش می‌داد. در میانه‌های ورزش ناگهان با اشاره او موسیقی «سکینه دایی قیزی لالای» نواخته می‌شد و همه با هم با حرکت‌های ورزشی موزون جست و خیز می‌کردیم. من که مانند خود فرمانده هنگ با آن ترانه مانوس بودم به خوبی خود را با ریتم آن سازگار می‌کردم. جست خیزهای آنهایی که آشنایی نداشتند تماشایی بود. خود فرمانده هنگ هم دیدنی تر از دیگران جلو جایگاه نرمش موزون می‌کرد و هر از گاهی به گوشه‌ای اشاره می‌کرد و از پشت بلندگو خستگان را می‌نواخت.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>چرایی سیب نیوتن و سرانجام ناچرای خود او</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_19_001189.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2010://12.1189</id>

    <published>2010-01-19T06:24:32Z</published>
    <updated>2010-02-05T21:37:16Z</updated>

    <summary>افسانه سیبی که از درخت افتاد، و راهنمای نیوتن در کشف قانون ثقل یا گرانش زمین شد، از افسانه‌های شورانگیز تاریخ علم است. سیبی که گاه گفته می‌شود در نیمروزی بهاری بر سر نیوتن افتاده است و او را به...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="از تو و میهنم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p><img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/SN.png" width="188" height="263" align="left" hspace="2" vspace="2" alt="سیب نیوتن">افسانه سیبی که از درخت افتاد، و راهنمای نیوتن در کشف قانون ثقل یا گرانش زمین شد، از افسانه‌های شورانگیز تاریخ علم است. سیبی که گاه گفته می‌شود در نیمروزی بهاری بر سر نیوتن افتاده است و او را به اندیشه در باره چگونگی افتادن آن واداشته است. <br />
اکنون نخستین نوشته در باره آن افسانه در دسترس همگان است. آن را نخستین بار زندگی نامه نویس نیوتن کمابیش دویست و پنجاه سال پیش نوشته است. او از یک گفتگوی بهار سال 1726 خود با نیوتن هشتاد و سه ساله در سایه درخت سیب یاد کرده است که در آن نیوتن به او می‌گوید روزگاری در چنان شرایطی، زیر سایه درخت سیب، با افتادن سیبی مفهوم گرانش زمین را دریافته است.<br />
افسانه از گفته‌های خود نیوتن آغاز شده و پس از آن، مانند همه افسانه‌های تاریخ، زبان به زبان گشته و پر و بال یافته است. گویا روزی از روزها، سالها پیش از آن گفتگو، نیوتن در زادگاه خویش زیر درخت سیب نشسته بوده است که سیبی از درخت پایین می‌افتد و نیوتن با خود می‌گوید چرا پایین. چرا سیب راست و عمودی به پایین می‌افتاد و راهش کج نمی‌شود، یا بالا نمی‌رود و پایین می افتد، چرا. و پیگیر پاسخی دانشورانه برای آن می‌شود.<br />
افسانه چندان با چرای نیوتن کار ندارد و تا آنجا پر و بال می‌یابد که سیب را بر سر نیوتن هم می‌زند تا او را به اندیشه وادارد. نیوتن اما با آن چرا، و جستجوی تجربی پاسخ آن، یکی از پایه‌گذاران دوران نوین تاریخ علم می‌شود. چرایی که دوران علم تجربی را از پنداربافی‌های پیش از آن جدا می‌کند و با آزمون و آزمایش به نتیجه می‌رساند. نتیجه بررسی تجربی افتادن سیب آن می‌شود که نیروی گرانشی زمین سیب رها شده از شاخه درخت را به سوی مرکز زمین می‌کشد. <br />
گرانش یا ثقل زمین پیش از شناخت نیوتن از آن هم بوده و کار می‌کرده و هر جسم رها شده را به سوی مرکز زمین می‌کشیده است. گرانش زمین با نیوتن آغاز نمی‌شود. نیوتن آن را کشف کرده است و با آزمون و آزمایش چگونگی آن را نیز اثبات کرده است.<br />
هر ذره مادی دارای جرم است و جرم ذره مادی ویژگی ربایشی دارد. نیروی ربایش میان دو ذره مادی با حاصل ضرب اندازه‌های جرم‌های آنها متناسب است. با کاهش فاصله میان دو ذره مادی نیروی ربایش میان آنها افزایش می‌یابد و تغییر نیروی ربایش میان دو ذره مادی با مجذور فاصله میان آن دو ذره نسبت عکس دارد. نیوتن با آزمایش آن را اثبات و محاسبه کرده است.<br />
پیش از نیوتن اندیشه انسان با تغییر با گذشت زمان سازگاری چندانی نداشت و تنها به اندازه‌های ثابت با شمارگان ثابت می‌پرداخت. نیروی ربایش اما تغییر می‌کرد و ثابت نبود. نیوتن برای اندازه‌گیری و محاسبه اندازه‌هایی که در راستای زمان، یا گذشت آن، تغییر می‌کنند به روش‌های محاسبه‌ای دیگری نیاز داشت. نیوتن به آن نیز می‌پرداخت و روش‌های محاسبه اندازه‌های دگرگون شونده را نیز پیدا کرد و به تاریخ ریاضیات سپرد. حساب دیفرانسیل و انتگرال بازمانده از کوشش‌های آن روزگار برای محاسبه اندازه‌های ناثابت و تغییرپذیر و دگرگون شونده است.<img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/3Rang.png" width="200" height="191" align="left" hspace="2" vspace="2" alt="رنگ سفید"><br />
نیوتن همزمان با اندیشه و آزمایش در باره نیروی گرانش به سرشت نور و تدوین قانون‌های حرکت جسم مادی هم می‌پرداخته و دستاوردهای راهگشا هم داشته است. پیش از او گمان می‌رفت که نور سفید ساده و نور رنگی پیجیده و ترکیبی است. نیوتن دریافت و اثبات هم کرد که نور سفید ساده نیست و ترکیبی از رنگ‌های ساده دیگر است آنگونه که می‌توان آنها را با تجزیه نور سفید از هم جدا کرد.<br />
افسانه سیب اما هر چه باشد بدون توانایی افسانه‌ای دوران ساز دانشورانه نیوتن نمی‌توانست پا گرفته و پایدار بماند. به پاس خدمتی که نیوتن به دانش بشری کرده است واحد اندازه گیری کمیت فیزیکی نیرو را نیوتن نام داده‌اند. یک نیوتن برابر است با نیرویی که جسمی به جرم یک کیلوگرم را به اندازه یک متر بر مجذور ثانیه شتاب می‌دهد.<br />
اکنون افسانه سیب یک بار دیگر یاد افسانه‌ای دانشمند دوران ساز نیوتن را زنده می‌کند. بسیاری از آنچه که امروز برای ما بدیهی است برای نیوتن و زمانه او تازه و راهگشا بوده است. پشتکار و توان دانشورانه نیوتن او را به ریاست انجمن شاهنشاهی بریتانیا نیز رسانده است. <br />
انجمن شاهنشاهی بریتانیا از سال 1610 میلادی به کار پرداخته و از نخستین انجمن‌های علمی دوران مدرن تاریخ است که اعضای آن تنها به پژوهش‌های علمی آزموده و تجربی میدان می‌داده‌اند. آنچه که برای دانشوران و دانش‌پیشگان امروزی بدیهی انگاشته می‌شود اما در زمانه پیدایش آن انجمن، و زمان نیوتن نیز، نوگرایی انقلابی جلوه کرده و درد سر ساز هم بوده است.<br />
انجمن شاهنشاهی بریتانیا، در سالگرد بنیانگذاری خود، نخستین نوشته در باره افسانه سیب نیوتن را همراه با برخی سندهای تاریخی دیگر دیجیتال کرده و در دسترس همگان گذاشته است. <br />
سیب نیوتن به وب جهانی افتاده و بار دیگر با افسانه سیب یاد نیوتن دانشمند را زنده کرده است که از 4 ژانویه 1643 تا 31 مارس 1726 می‌زیسته و خود چهار سال بر آن انجمن ریاست می‌کرده است. <br />
سیب نیوتن این بار از افسانه بیرون افتاده و در جهان دیجیتالی و آگاهی رسان کنونی از خودبینی‌ها و خودخواهی‌های کامجوی فرصت طلب انسانی ریاست پیشه‌ای که نیوتن بوده است نیز افسانه‌ها دارد، و گفته نیز می‌شود، اما از اهمیت تاریخی چرای بزرگ او و چگونگی پاسخیابی به آن نکاسته است. دانشمندی افسانه‌ای و دوران ساز که تاریخچه ناافسانه‌ای انسانی که او بوده است با ضعف اعصاب به پایان نزدیک می‌شده و او را از پژوهش‌های دانشورانه تجربی جدا کرده و با کیمیا و مذهب سرگرم می‌کرده است. سرگرمی که چرایی آن، بویژه برای زمانه او، اگر هم فهیمدنی بوده باشد، چرا به آن راه نبرده است، نه در مذهب و نه در همزاد کیمیایی آن.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>دهه آشتی و دوستی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_01_001188.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2010://12.1188</id>

    <published>2010-01-01T00:53:38Z</published>
    <updated>2010-01-19T06:35:45Z</updated>

    <summary>دهه دوم هزاره سوم نوشتاری من با واکنشی به یک نوشته جاندار خوابگرد آغاز شد. من این دهه را دهه آشتی و دوستی نام نهادم. خوابگرد دو عکس از یک تظاهرات خیابانی در وبلاگش گذاشته است که عکس‌های کروبی، خاتمی...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="از تو و میهنم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="ایران و جهان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>دهه دوم هزاره سوم نوشتاری من با واکنشی به<a href="http://www.khabgard.com/?id=-1042250893"> یک نوشته جاندار خوابگرد</a> آغاز شد. <br />
<embed width="120" height="45" src="http://www.dowdani.net/sound/bijan-manije.mp3" repeat="true" autostart="false" loop="true" hspace="2" vspace="2" align="left" style="float: left"><br />
من این دهه را <strong>دهه آشتی و دوستی</strong> نام نهادم.</p>

<p>خوابگرد دو عکس از یک تظاهرات خیابانی در وبلاگش گذاشته است که عکس‌های کروبی، خاتمی و موسوی را در پرچم آمریکا و اسراییل جا داده‌اند. و نوشته است:<br />
«میرحسین موسوی: هشت سال نخست‌وزیر جمهوری اسلامی «ایران» ـ سیدمحمد خاتمی: هشت سال رئیس جمهور «ایران» (جمعاً شانزده سال از سی سال) ـ و مهدی کروبی: هشت سال رئیس مجلس شورای اسلامی «ایران». خاک غریبی ست نازنین!»</p>

<p>من یادداشت زیر را برایش گذاشتم. آن را اینجا هم می‌گذارم تا دهه دوم هزاره سوم یادداشت‌های من هم با آن آغاز شود:</p>

<p>هیچ هم غریب نیست. حرفشان هم اندکی تا قسمتی درست است. نه ایران و ایرانیان همان ایران و ایرانیان آن سال‌ها هستند و نه آمریکا و آمریکاییان. <br />
دهه دوم هزاره سوم میلادی دهه آشتی است و دوستی. کسانی که خواهان آشتی و دوستی هستند نباید از این لوس بازی ها برنجند، یا به واکنش آشتی سوز و دشمن ساز بپردازند. <br />
آن ها هر سه سیاستمدار بوده‌اند و سیاستمدار هستند. در سیاست نخست باید به منافع کشور و صلح جهانی اندیشید و پس از آن به چیزهای دیگر و از جمله رقابت با دیگران. <br />
منافع کشور ما در آشتی با آمریکا ست و دوستی مردمان ایران و آمریکا به صلح جهانی یاری می‌رساند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آموزگاران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_30_001187.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1187</id>

    <published>2009-12-29T20:47:13Z</published>
    <updated>2010-01-01T01:06:42Z</updated>

    <summary>یکی از آموزگاران من گذارش به نوشته‌های من افتاده و زحمت کشیده و یادداشتی هم گذاشته است. یادداشت او را جداگانه منتشر می‌کنم: «سلام آقا در دورانی كه فاصله نوجوانی و جوانی به سرعت سپری شد و با شروع حوادث...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="از تو و میهنم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>یکی از آموزگاران من گذارش به نوشته‌های من افتاده و زحمت کشیده و یادداشتی هم گذاشته است. یادداشت او را جداگانه منتشر می‌کنم:</p>

<p>«سلام آقا<br />
در دورانی كه فاصله نوجوانی و جوانی به سرعت سپری شد و با شروع حوادث انقلاب با شما پنجره جدیدی از دنیا برویم باز شد. با شما خیلی چیزها فهمیدم و خیلی ها را شناختم. با شما صمد را، گلسرخی را، كوراوغلی، قاچاق‌نبی، حیدرعم‌اوغلی و... راشناختم. <br />
با شما حتی آنروز كه در كلاس فریاد برآوردی:<br />
از حسین باید شجاعت بیاموزیم و شهامت نه مظلومیت و ذلت،<br />
امام حسین راشناختم.<br />
افسوس كه شاگرد خوبی نبودم و در آزمون زندگی آموخته ها را فراموش كردم.<br />
اكنون پس از سالها بار دیگر میخواهم از شما بیاموزم.<br />
اجازه؟ آقا!»</p>

<p><strong>به آموزگار عزیزم نوشتم:</strong></p>

<p>افسوس که وقت نوشتن، و شاید هم خواندن، نیست تا در وصف آموزگاران پشت نیمکت خود بنویسم. <br />
هیچ می‌دانی که تو یکی از آموزگاران پشت نیمکت من بوده‌ای. هیچ می‌دانی که تو و دوستانت از صبا تا نیما نوشته یحیی آرین پور را کتاب بالینی من کرده بودید تا بتوانم پاسخگوی شور و نیاز شما باشم. هیچ می‌دانی که در دهه هفتاد خورشیدی وقتی جلد سوم آن هم منتشر شد با شور و اشتیاق آن را تهیه کردم و هر بار که آن را باز کردم شما را با خود یافتم گویی که همین فردا باید همه را به شما تحویل بدهم. درست مانند آن لحظه‌هایی که در برابر چشمان دیده‌بان شما گفتگوی روز را ‌گشودم با:<br />
...<br />
هنوز آن شمع می‌تابد هنوزش اشک می‌ریزد.<br />
درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،<br />
بجای پای من بگذار پای خود ملنگان پا<br />
مپیچان راه را دامن<br />
بخوان ای همسفر با من!</p>

<p>و پس از آن: مساله آن نیست که در دستنوشته نیما واژه پیش از مهوشی افتاده است  یا ناخوانا ست. من کنار را در آنجا می‌گذارم و فهمیدنی هم هست. مساله این است که می‌فرمایند سیب را نباید خورد، یا گندم را. بسیار خوب حرفی نیست. می‌توان نخورد هم. اما ممکن است بفرمایید چرا.</p>

<p>پاسخ تو به هر سویی که می‌رفت همواره رقیبی هم داشتی که به سوی دیگر برود. و برای من چه دشوار بود حفظ تعادل از یک سو و بی‌طرفی از سوی دیگر و چرخاندن وزنه به سوی آنی که کم آورده است. و من هر چه بیشتر می‌کوشیدم بیشتر ناکام می‌شدم و شادمان از ناکامی خود به جستجوی راه‌های تازه می‌پرداختم.</p>

<p>به وجودت افتخار می‌کنم.</p>

<p>هوشنگ</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>واگویه‌های یلدایی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_22_001181.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1181</id>

    <published>2009-12-21T23:04:28Z</published>
    <updated>2009-12-29T20:58:34Z</updated>

    <summary>درگذشت زنده یاد آقای منتظری ستیز با تاریکی را در یلدای امسال برای من آسان تر کرد. ساعت نه شب است و من هنوز سرگرم خواندن در باره او هستم. اگرچه من بسیار زود از درگذشت ایشان خبردار شدم و...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="از تو و میهنم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>درگذشت زنده یاد آقای منتظری ستیز با تاریکی را در یلدای امسال برای من آسان تر کرد. ساعت نه شب است و من هنوز سرگرم خواندن در باره او هستم. اگرچه من بسیار زود از درگذشت ایشان خبردار شدم و با اندوه و بی هیچ افسوسی از آن خبر گذشتم و به خواندن نوشته‌های در باره او پرداختم، تا همین حالا.</p>]]>
        <![CDATA[<p>آنگونه که ایشان زندگی کرد، برای آشنایان با سرگذشت او، غبطه بر افسوس پیشی می‌گیرد. <br />
راست این است که برای یک مرد دین، یا آنچه در زبان ما روحانی نامیده می‌شود، اخلاق شناسی و اخلاق آموزی والاترین وظیفه است. <br />
در همه دین ها چنین است. اما در ایران، و در میان ایرانیان، مدتی این مثنوی تعطیل شد. آقای منتظری برای تعطیلی آن مثنوی همه کار کرد اما خود به تعطیلی آن تن نداد، و توانست با خود و حرفه‌اش در یگانگی انتخابی شورانگیزی بماند، رشک‌انگیز.<br />
اما انتظار اجتماعی از مردان دین تنها در شناخت و آموزش اخلاق نمی‌ماند و فراتر می‌رود. انتظار می‌رود که آموزنده اخلاق خود نیز در زندگانی شبانه‌روزی خود به آن پایبند بماند. و دشواری در اینجاست. <br />
برای آدمیزاده، در همه سال‌های عمر خویش، چنان چیزی اگر ناشدنی نباشد بسیار دشوار است. اما اگر بخواهیم علمی سخن بگوییم بهتر است به همان ناشدنی بودن آن بسنده کنیم تا انسان همان انسان بماند، خطاکار.<br />
ناشدنی بودن از آن رو که جهان تغییر می‌کند. انسان خود نیز جهان را تغییر می‌دهد. اما برای انسان شناخت آن تغییر یک چیز است و توانایی سازگاری خود با آن تغییر چیزی دیگر. <br />
تغییر واقعیت جهان را هم بایستی شناخت و هم با آن سازگار شد. آنجایی که انسان خود تغییر می‌دهد اما هسته ناکامی خود او نیز کاشته می‌شود. مگر آنکه به پند نیاکان بخوبی پایبند بوده باشد: <br />
دیگران کاشتند و ما خوردیم، <br />
ما بکاریم و دیگران بخورند.<br />
خود کاشتن و خود خوردن آغاز ناکامی ناگزیر آدمی است. انسان در زندگانی زمینی خویش محکوم به ناکامی است. مگر کم شمار کسانی  که انسان‌ها خود آنها را آنچنان پرورش می‌دهند که کامیاب گردانند. آنها مربیان بزرگ اخلاق هستند. آنها کامیاب هستند. آموزگار و پرهیزکار.<br />
به جز از ناکامی ناگزیر آدمی در زمین، راز شکست ناگزیر ما ایرانی‌های زمانه زندگانی آقای منتظری، راز ناکامی ناگزیر ما و کامیابی او، در آنجا بود که مدتی آن مثنوی تعطیل شد. مردان دین پرهیزگاری و آموزگاری اخلاق را وانهادند و به سامان دادن به چیزهایی پرداختند که نه در آموزش آنها، نه در وظیفه اجتماعی آنها و نه در انتظار اجتماعی از آنها جایی داشت.<br />
راز ناکامی بزرگ ما در آن بود که نمی‌توانستیم وظیفه اجتماعی رها شده روحانی‌ها را نادیده بگذاریم. ما نمی‌توانستیم خود آموزگار اخلاق نباشیم، بدون آنکه بخواهیم پرهیزگار گردیم. اما مرد دین نمی‌تواند بگوید نمی‌خواهد پرهیزگار شود و با پرهیزگار شدن در نگاه آدمیان رستگار یا کامیاب نیز می‌شود. <br />
ناهنجاری بزرگ زمانه زندگانی آقای منتظری درهم‌ریزی سامان تاریخی تقسیم کار اجتماعی عالم و عامی در میان ایرانیان بود. آقای منتظری با آسودگی خیال و با بی پروایی انسانی و آرزوهای برآمده از آن، همه کار کرد تا آن سامان را درهم ریزد. و در هم ریخت هم. تا آنجا که برای رهایی خویش، برای وفادار ماندن به خویش تنها یک راه برایش بازماند: بازگشت به خویش و گذشتن از همه دستاوردهای تلاش‌های خویش. <br />
او گذشت و بازگشت و کامیاب شد. ایرانیان، هر بازتقسیمی بکنند، ناچارند به آن تقسیم کار تاریخی بر آمده از آزمون هزاره‌ها بار دیگر تن بدهند. مانند همان بازگشت منتظری به خویش. پس از آن است که می‌توانند بار دیگر مربیان اخلاق پرهیزگار هم پرورش بدهند.<br />
اگر می‌توان با پایبندی به علم با آرامش از حقیقت محکومیت انسان به ناکامی سخن گفت، مگر آن اندک شماری که انسان‌ها خود می‌سازند و با گذشت به آنها نگریسته و می‌گذرند. پس می‌توان از یک حقیقت دیگر هم گفت. حقیقتی که من گواهی می‌دهم. من تا به امروز مرد دین تر از آخوند سر کوچه مان نیافته‌ام. و گمان نمی‌کنم بهتر از آن یافته شود. همواره و هر آنگاه که نیاز هست او در دسترس است. او همه روزه همه ناپرهیزگاری‌های ما را می‌بیند و امید خود به کامیابی ما را وا نمی‌نهد. او به خود و ثمره آموزش بردبارانه و پرتلاش خویش باور دارد. و او چه رنجی کشیده است از من بدون آنکه رنجیده باشد.<br />
و اگر بدانید که من، هنوز که هنوز است، در پیاده‌روی های آرامش بخش خود، دست‌هایم را از پشت به کمر می‌گذارم، بهتر خواهید دانست او چه رنجی کشیده است از ناپرهیزگاری من بدون اینکه خم به ابرو بیاورد. او خود، بی هیچ نیازی به آن، اندکی خمیده می‌ایستاد و دست‌هایش را از جلو به روی ناف می‌گذاشت و آرام و بی شتاب سخن می‌گفت و آهسته می‌خندید. نمونه و نماد رفتار یک دهقان فداکار و رنجبر در هر روستایی که ارباب خدایگان است.<br />
شهر اما چیز دیگری است و به رفتار و اخلاق دیگری نیز نیاز دارد. چه روزگار پر رنجی داشت آقای منتظری که از دهکده اربابی به شهر اربابان پرتاب شد و از آنجا به دهکده جهانی جهان به هم پیوسته رسید. پیوستگی که همبستگی می‌زاید. پیوستگی و همبستگی جهانی که بنیادهای اخلاق هزاره‌ها را نیز به چالش می‌کشد. هزاره‌هایی که زمین پاره پاره و پاره ها همه جدا افتاده بود و جدایی می‌زاد.<br />
آقای منتظری هنگامی که به دهکده جهانی رسید دیگر آموزگاری پذیرفته و جا افتاده بود. شاگردان او در دهکده جهانی خوش داشتند پاسخ‌های خود را از زبان او بشنوند. و او چه بردبارانه به خواست آنها تن می‌داد. آن شاگردان باید هم استادشان را دوست داشته باشند که تا بود زبان آنها بود.<br />
برای من در این دو روزی که با نام و یاد آقای منتظری گذشت، و به ستیز با تاریکی شب یلدا پیوست، خواندن نوشته‌های قدرشناسانه شاگردان او فرحبخش و شادی‌زا بود.<br />
امروز هم نخست میز را چیدم و پس از آن پشت کامپیوتر نشستم. شب با نام و یاد مردی می‌گذرد که کامیابی او با شورش به خود آغاز شد و کامیاب گشت. شب است و من و انار باز شده، میوه‌های پوست کنده، گردو و  خوردنی‌های یلدایی در دسترس، با پلک‌های خیس.</p>

<p>دلی دیرم که بهبودش نمی‌بو<br />
نصیحت می‌کرم سودش نمی‌بو<br />
ببادش می‌دهم نش می‌بره باد<br />
بر آتش می‌نهم دودش نمی‌بو</p>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بدرود با درود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_21_001180.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1180</id>

    <published>2009-12-20T23:48:17Z</published>
    <updated>2009-12-21T02:15:35Z</updated>

    <summary>به پاس یک عمر تلاش آقا شیخ حسینعلی منتظری. مردی که با شناسایی کرامت و حقوق انسان به مذهب خویش، و با ایستادگی در برابر استبداد مذهبی به میهن خویش آبرو می‌داد. به گزارش خبرگزاری‌ها آقای منتظری در هشتاد و...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="از تو و میهنم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p><img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/Montaseri.jpg" width="250" height="156" style="float:left; margin-right:2px; margin-bottom:1px" alt="حسینعلی منتظری"><embed width="250" height="45" src="http://www.dowdani.net/sound/Salim-Avaz.mp3" repeat="false" autostart="false" loop="true" hspace="2" vspace="1" align="left" style="float: left"><a href="http://www.dowdani.net/sound/Salim-Avaz.mp3">به پاس یک عمر تلاش آقا شیخ حسینعلی منتظری</a>. <br />
مردی که با شناسایی کرامت و حقوق انسان به مذهب خویش، و با ایستادگی در برابر استبداد مذهبی به میهن خویش آبرو می‌داد.</p>

<p>به گزارش خبرگزاری‌ها آقای منتظری در هشتاد و هفت سالگی در شهر قم درگذشت.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قضاوت و سیاست همزمان هرگز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_20_001179.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1179</id>

    <published>2009-12-20T00:47:33Z</published>
    <updated>2009-12-29T20:58:16Z</updated>

    <summary>دادگاه سیاسی بر پایه سیاست و با وابستگی به تصمیم‌های سیاسی داوری می‌کند. دادگاه سیاسی را نظام‌های خودکامه همچون ابزاری سیاسی به کار می‌گیرند، یا آنکه خود آن به خدمت منافع سیاسی در‌می‌آید. دادگاه سیاسی، به جای دادگستری یا برپایی...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کرامت و حقوق انسان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>دادگاه سیاسی بر پایه سیاست و با وابستگی به تصمیم‌های سیاسی داوری می‌کند. <br />
دادگاه سیاسی را نظام‌های خودکامه همچون ابزاری سیاسی به کار می‌گیرند، یا آنکه خود آن به خدمت منافع سیاسی در‌می‌آید. <br />
دادگاه سیاسی، به جای دادگستری یا برپایی عدالت بر پایه حق و قانون، خدمتگزار سیاسی منافع سیاسی می‌شود.<br />
 دادگاه سیاسی انسان‌ها را برای بزهکاری، یا کردار قانون‌ستیزانه ویژه آن‌ها، کیفر نمی‌دهد، بلکه انسان‌ها را به خاطر مسلک، مرام، منش یا نگرش سیاسی آنها محکوم کرده و به آن جامه حقوقی نیز می‌پوشاند. <br />
دادگاه سیاسی پس از درافتادن به خدمتگزاری منافع سیاسی، با مخالفان سیاسی خود با پوشش حقوق کیفری به مبارزه برمی‌خیزد، و بزه یا جرم یا کردار قانون‌ستیزانه هم‌مسلکان یا همراهان سیاسی خود را پنهان ساخته یا نادیده می‌گیرد.</p>

<p>دادگاه‌های پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که در رابطه با آن انتخابات برگزار شده، تاکنون همه دادگاه سیاسی بوده است. رییس جدید قوه قضاییه فرصتی تاریخی داشت تا دستگاه قضایی را به خدمت حق و قانون درآورد. اما دردمندانه بایستی گفت که نتوانسته است. و نه تنها آن، بلکه او خود نیز به سیاسی‌کاری علاقه بیشتری نشان می‌دهد تا خدمتگزاری عدالت بر پایه حق و قانون، و پاسداری از امید شهروندان به عدالت قضایی.<br />
در روزهای گذشته رییس قوه قضایی با جانبداری‌های سیاسی هیزم به آتش کشمکش‌های سیاسی داغ  انداخت. آتشی که از هر سو به جان دستگاه قضایی بیافتد عدل و داد را با حق و قانون یک جا سوخته و خاکستر خواهد کرد. <a href="http://kadivar.maktuob.net/archives/2009/12/20/1299.php">مهدی کروبی در نامه‌ای به مردم با شکوه از سیاسی‌کاری رییس قوه قضایی به سیاسی‌کاری‌های او پاسخ داده است</a>. واکنش من پس از خواندن نامه مهدی کروبی چنین بود:</p>

<p>مهدی کروبی خطا می‌کند. پاسخ سیاسی به سخنان سیاسی رییس قوه قضاییه افتادن به گرداب سیاسی‌کاری در امر قضا است. آقای رییس قوه قضاییه نه تنها چشم بست و دادگاه‌های سیاسی نمایشی فرمایشی پس از انتخابات را ندید، بلکه آنگاه که چشم گشود سیاسی‌تر از هر سیاسی‌کاری به سیاست  پرداخت. پاسخ سیاسی به او یعنی پذیرفتن سیاسی‌کاری دستگاه قضایی کشور. برای آنچه آقای رییس قوه قضاییه می‌کند تنها یک پاسخ شایسته وجود دارد: ترک بی چون و چرای دستگاه قضایی و واگذار کردن آن به کسی که توانایی خویشتن‌داری در برابر وسوسه‌های سیاسی دارد، پس از آن ورود داوطلبانه به سیاست، مانند هر شهروند دیگر ایران، از هر جایی که خود خوش دارد. قضاوت و سیاست همزمان هرگز.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>اوباما خوب دریافته است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_10_001178.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1178</id>

    <published>2009-12-10T15:41:58Z</published>
    <updated>2009-12-21T00:24:28Z</updated>

    <summary>امروز پرزیدنت اوباما جایزه نویل صلح را دریافت کرد. جایزه‌ای که کمیته نوبل صلح به خاطر کوشش‌های اوباما برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و همکاری ملت‌ها به او داد. جایزه‌ای که گفتگوهای بسیار در باره صلح و جنگ در جهان کنونی...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="صلح و سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>امروز پرزیدنت اوباما <a href="http://nobelprize.org/nobel_prizes/peace/laureates/2009/index.html">جایزه نویل صلح</a> را دریافت کرد. جایزه‌ای که کمیته نوبل صلح به خاطر کوشش‌های اوباما  برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و همکاری ملت‌ها به او داد. جایزه‌ای که <a href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/10/2009_10_10_001172.html">گفتگوهای بسیار</a> در باره صلح و جنگ در جهان کنونی را دامن زد. <br />
بسیاری در آمریکا و بیرون آن تصمیم کمیته نوبل صلح را برای دادن جایزه به اوباما در نخستین سال ریاست جمهوری او زودهنگام دانستند. امروز رییس کمیته نروژی نوبل برای صلح یک بار دیگر از تصمیم کمیته دفاع کرد و گفت اوباما کمیته نوبل صلح را خوب دریافته است.<br />
اوباما در سخنرانی خود به هنگام دریافت جایزه نوبل به آن گفتگوها نیز پرداخت. سخنان او را به زبان خود او اینجا  می‌گذارم.</p>]]>
        <![CDATA[<div dir="ltr" align="left">

<p>"Your Majesties, Your Royal Highnesses, distinguished members of the Norwegian Nobel Committee, citizens of America, and citizens of the world:</p>

<p>I receive this honor with deep gratitude and great humility. It is an award that speaks to our highest aspirations - that for all the cruelty and hardship of our world, we are not mere prisoners of fate. Our actions matter, and can bend history in the direction of justice.</p>

<p>And yet I would be remiss if I did not acknowledge the considerable controversy that your generous decision has generated. (Laughter.) In part, this is because I am at the beginning, and not the end, of my labors on the world stage. Compared to some of the giants of history who've received this prize - Schweitzer and King; Marshall and Mandela - my accomplishments are slight. And then there are the men and women around the world who have been jailed and beaten in the pursuit of justice; those who toil in humanitarian organizations to relieve suffering; the unrecognized millions whose quiet acts of courage and compassion inspire even the most hardened cynics. I cannot argue with those who find these men and women - some known, some obscure to all but those they help - to be far more deserving of this honor than I.</p>

<p>But perhaps the most profound issue surrounding my receipt of this prize is the fact that I am the Commander-in-Chief of the military of a nation in the midst of two wars. One of these wars is winding down. The other is a conflict that America did not seek; one in which we are joined by 42 other countries - including Norway - in an effort to defend ourselves and all nations from further attacks.</p>

<p>Still, we are at war, and I'm responsible for the deployment of thousands of young Americans to battle in a distant land. Some will kill, and some will be killed. And so I come here with an acute sense of the costs of armed conflict - filled with difficult questions about the relationship between war and peace, and our effort to replace one with the other.</p>

<p>Now these questions are not new. War, in one form or another, appeared with the first man. At the dawn of history, its morality was not questioned; it was simply a fact, like drought or disease - the manner in which tribes and then civilizations sought power and settled their differences.</p>

<p>And over time, as codes of law sought to control violence within groups, so did philosophers and clerics and statesmen seek to regulate the destructive power of war. The concept of a "just war" emerged, suggesting that war is justified only when certain conditions were met: if it is waged as a last resort or in self-defense; if the force used is proportional; and if, whenever possible, civilians are spared from violence.</p>

<p>Of course, we know that for most of history, this concept of "just war" was rarely observed. The capacity of human beings to think up new ways to kill one another proved inexhaustible, as did our capacity to exempt from mercy those who look different or pray to a different God. Wars between armies gave way to wars between nations - total wars in which the distinction between combatant and civilian became blurred. In the span of 30 years, such carnage would twice engulf this continent. And while it's hard to conceive of a cause more just than the defeat of the Third Reich and the Axis powers, World War II was a conflict in which the total number of civilians who died exceeded the number of soldiers who perished.</p>

<p>In the wake of such destruction, and with the advent of the nuclear age, it became clear to victor and vanquished alike that the world needed institutions to prevent another world war. And so, a quarter century after the United States Senate rejected the League of Nations - an idea for which Woodrow Wilson received this prize - America led the world in constructing an architecture to keep the peace: a Marshall Plan and a United Nations, mechanisms to govern the waging of war, treaties to protect human rights, prevent genocide, restrict the most dangerous weapons.</p>

<p>In many ways, these efforts succeeded. Yes, terrible wars have been fought, and atrocities committed. But there has been no Third World War. The Cold War ended with jubilant crowds dismantling a wall. Commerce has stitched much of the world together. Billions have been lifted from poverty. The ideals of liberty and self-determination, equality and the rule of law have haltingly advanced. We are the heirs of the fortitude and foresight of generations past, and it is a legacy for which my own country is rightfully proud.</p>

<p>And yet, a decade into a new century, this old architecture is buckling under the weight of new threats. The world may no longer shudder at the prospect of war between two nuclear superpowers, but proliferation may increase the risk of catastrophe. Terrorism has long been a tactic, but modern technology allows a few small men with outsized rage to murder innocents on a horrific scale.</p>

<p>Moreover, wars between nations have increasingly given way to wars within nations. The resurgence of ethnic or sectarian conflicts; the growth of secessionist movements, insurgencies, and failed states - all these things have increasingly trapped civilians in unending chaos. In today's wars, many more civilians are killed than soldiers; the seeds of future conflict are sown, economies are wrecked, civil societies torn asunder, refugees amassed, children scarred.</p>

<p>I do not bring with me today a definitive solution to the problems of war. What I do know is that meeting these challenges will require the same vision, hard work, and persistence of those men and women who acted so boldly decades ago. And it will require us to think in new ways about the notions of just war and the imperatives of a just peace.</p>

<p>We must begin by acknowledging the hard truth: We will not eradicate violent conflict in our lifetimes. There will be times when nations - acting individually or in concert - will find the use of force not only necessary but morally justified.</p>

<p>I make this statement mindful of what Martin Luther King Jr. said in this same ceremony years ago: "Violence never brings permanent peace. It solves no social problem: it merely creates new and more complicated ones." As someone who stands here as a direct consequence of Dr. King's life work, I am living testimony to the moral force of non-violence. I know there's nothing weak - nothing passive - nothing naïve - in the creed and lives of Gandhi and King.</p>

<p>But as a head of state sworn to protect and defend my nation, I cannot be guided by their examples alone. I face the world as it is, and cannot stand idle in the face of threats to the American people. For make no mistake: Evil does exist in the world. A non-violent movement could not have halted Hitler's armies. Negotiations cannot convince al Qaeda's leaders to lay down their arms. To say that force may sometimes be necessary is not a call to cynicism - it is a recognition of history; the imperfections of man and the limits of reason.</p>

<p>I raise this point, I begin with this point because in many countries there is a deep ambivalence about military action today, no matter what the cause. And at times, this is joined by a reflexive suspicion of America, the world's sole military superpower.</p>

<p>But the world must remember that it was not simply international institutions - not just treaties and declarations - that brought stability to a post-World War II world. Whatever mistakes we have made, the plain fact is this: The United States of America has helped underwrite global security for more than six decades with the blood of our citizens and the strength of our arms. The service and sacrifice of our men and women in uniform has promoted peace and prosperity from Germany to Korea, and enabled democracy to take hold in places like the Balkans. We have borne this burden not because we seek to impose our will. We have done so out of enlightened self-interest - because we seek a better future for our children and grandchildren, and we believe that their lives will be better if others' children and grandchildren can live in freedom and prosperity.</p>

<p>So yes, the instruments of war do have a role to play in preserving the peace. And yet this truth must coexist with another - that no matter how justified, war promises human tragedy. The soldier's courage and sacrifice is full of glory, expressing devotion to country, to cause, to comrades in arms. But war itself is never glorious, and we must never trumpet it as such.</p>

<p>So part of our challenge is reconciling these two seemingly inreconcilable truths - that war is sometimes necessary, and war at some level is an expression of human folly. Concretely, we must direct our effort to the task that President Kennedy called for long ago. "Let us focus," he said, "on a more practical, more attainable peace, based not on a sudden revolution in human nature but on a gradual evolution in human institutions." A gradual evolution of human institutions.</p>

<p>What might this evolution look like? What might these practical steps be?</p>

<p>To begin with, I believe that all nations - strong and weak alike - must adhere to standards that govern the use of force. I - like any head of state - reserve the right to act unilaterally if necessary to defend my nation. Nevertheless, I am convinced that adhering to standards, international standards, strengthens those who do, and isolates and weakens those who don't.</p>

<p>The world rallied around America after the 9/11 attacks, and continues to support our efforts in Afghanistan, because of the horror of those senseless attacks and the recognized principle of self-defense. Likewise, the world recognized the need to confront Saddam Hussein when he invaded Kuwait - a consensus that sent a clear message to all about the cost of aggression.</p>

<p>Furthermore, America - in fact, no nation - can insist that others follow the rules of the road if we refuse to follow them ourselves. For when we don't, our actions appear arbitrary and undercut the legitimacy of future interventions, no matter how justified.</p>

<p>And this becomes particularly important when the purpose of military action extends beyond self-defense or the defense of one nation against an aggressor. More and more, we all confront difficult questions about how to prevent the slaughter of civilians by their own government, or to stop a civil war whose violence and suffering can engulf an entire region.</p>

<p>I believe that force can be justified on humanitarian grounds, as it was in the Balkans, or in other places that have been scarred by war. Inaction tears at our conscience and can lead to more costly intervention later. That's why all responsible nations must embrace the role that militaries with a clear mandate can play to keep the peace.</p>

<p>America's commitment to global security will never waver. But in a world in which threats are more diffuse, and missions more complex, America cannot act alone. America alone cannot secure the peace. This is true in Afghanistan. This is true in failed states like Somalia, where terrorism and piracy is joined by famine and human suffering. And sadly, it will continue to be true in unstable regions for years to come.</p>

<p>The leaders and soldiers of NATO countries, and other friends and allies, demonstrate this truth through the capacity and courage they've shown in Afghanistan. But in many countries, there is a disconnect between the efforts of those who serve and the ambivalence of the broader public. I understand why war is not popular, but I also know this: The belief that peace is desirable is rarely enough to achieve it. Peace requires responsibility. Peace entails sacrifice. That's why NATO continues to be indispensable. That's why we must strengthen U.N. and regional peacekeeping, and not leave the task to a few countries. That's why we honor those who return home from peacekeeping and training abroad to Oslo and Rome; to Ottawa and Sydney; to Dhaka and Kigali - we honor them not as makers of war, but of wagers - but as wagers of peace.</p>

<p>Let me make one final point about the use of force. Even as we make difficult decisions about going to war, we must also think clearly about how we fight it. The Nobel Committee recognized this truth in awarding its first prize for peace to Henry Dunant - the founder of the Red Cross, and a driving force behind the Geneva Conventions.</p>

<p>Where force is necessary, we have a moral and strategic interest in binding ourselves to certain rules of conduct. And even as we confront a vicious adversary that abides by no rules, I believe the United States of America must remain a standard bearer in the conduct of war. That is what makes us different from those whom we fight. That is a source of our strength. That is why I prohibited torture. That is why I ordered the prison at Guantanamo Bay closed. And that is why I have reaffirmed America's commitment to abide by the Geneva Conventions. We lose ourselves when we compromise the very ideals that we fight to defend. (Applause.) And we honor - we honor those ideals by upholding them not when it's easy, but when it is hard.</p>

<p>I have spoken at some length to the question that must weigh on our minds and our hearts as we choose to wage war. But let me now turn to our effort to avoid such tragic choices, and speak of three ways that we can build a just and lasting peace.</p>

<p>First, in dealing with those nations that break rules and laws, I believe that we must develop alternatives to violence that are tough enough to actually change behavior - for if we want a lasting peace, then the words of the international community must mean something. Those regimes that break the rules must be held accountable. Sanctions must exact a real price. Intransigence must be met with increased pressure - and such pressure exists only when the world stands together as one.</p>

<p>One urgent example is the effort to prevent the spread of nuclear weapons, and to seek a world without them. In the middle of the last century, nations agreed to be bound by a treaty whose bargain is clear: All will have access to peaceful nuclear power; those without nuclear weapons will forsake them; and those with nuclear weapons will work towards disarmament. I am committed to upholding this treaty. It is a centerpiece of my foreign policy. And I'm working with President Medvedev to reduce America and Russia's nuclear stockpiles.</p>

<p>But it is also incumbent upon all of us to insist that nations like Iran and North Korea do not game the system. Those who claim to respect international law cannot avert their eyes when those laws are flouted. Those who care for their own security cannot ignore the danger of an arms race in the Middle East or East Asia. Those who seek peace cannot stand idly by as nations arm themselves for nuclear war.</p>

<p>The same principle applies to those who violate international laws by brutalizing their own people. When there is genocide in Darfur, systematic rape in Congo, repression in Burma - there must be consequences. Yes, there will be engagement; yes, there will be diplomacy - but there must be consequences when those things fail. And the closer we stand together, the less likely we will be faced with the choice between armed intervention and complicity in oppression.</p>

<p>This brings me to a second point - the nature of the peace that we seek. For peace is not merely the absence of visible conflict. Only a just peace based on the inherent rights and dignity of every individual can truly be lasting.</p>

<p>It was this insight that drove drafters of the Universal Declaration of Human Rights after the Second World War. In the wake of devastation, they recognized that if human rights are not protected, peace is a hollow promise.</p>

<p>And yet too often, these words are ignored. For some countries, the failure to uphold human rights is excused by the false suggestion that these are somehow Western principles, foreign to local cultures or stages of a nation's development. And within America, there has long been a tension between those who describe themselves as realists or idealists - a tension that suggests a stark choice between the narrow pursuit of interests or an endless campaign to impose our values around the world.</p>

<p>I reject these choices. I believe that peace is unstable where citizens are denied the right to speak freely or worship as they please; choose their own leaders or assemble without fear. Pent-up grievances fester, and the suppression of tribal and religious identity can lead to violence. We also know that the opposite is true. Only when Europe became free did it finally find peace. America has never fought a war against a democracy, and our closest friends are governments that protect the rights of their citizens. No matter how callously defined, neither America's interests - nor the world's - are served by the denial of human aspirations.</p>

<p>So even as we respect the unique culture and traditions of different countries, America will always be a voice for those aspirations that are universal. We will bear witness to the quiet dignity of reformers like Aung Sang Suu Kyi; to the bravery of Zimbabweans who cast their ballots in the face of beatings; to the hundreds of thousands who have marched silently through the streets of Iran. It is telling that the leaders of these governments fear the aspirations of their own people more than the power of any other nation. And it is the responsibility of all free people and free nations to make clear that these movements - these movements of hope and history - they have us on their side.</p>

<p>Let me also say this: The promotion of human rights cannot be about exhortation alone. At times, it must be coupled with painstaking diplomacy. I know that engagement with repressive regimes lacks the satisfying purity of indignation. But I also know that sanctions without outreach - condemnation without discussion - can carry forward only a crippling status quo. No repressive regime can move down a new path unless it has the choice of an open door.</p>

<p>In light of the Cultural Revolution's horrors, Nixon's meeting with Mao appeared inexcusable - and yet it surely helped set China on a path where millions of its citizens have been lifted from poverty and connected to open societies. Pope John Paul's engagement with Poland created space not just for the Catholic Church, but for labor leaders like Lech Walesa. Ronald Reagan's efforts on arms control and embrace of perestroika not only improved relations with the Soviet Union, but empowered dissidents throughout Eastern Europe. There's no simple formula here. But we must try as best we can to balance isolation and engagement, pressure and incentives, so that human rights and dignity are advanced over time.</p>

<p>Third, a just peace includes not only civil and political rights - it must encompass economic security and opportunity. For true peace is not just freedom from fear, but freedom from want.</p>

<p>It is undoubtedly true that development rarely takes root without security; it is also true that security does not exist where human beings do not have access to enough food, or clean water, or the medicine and shelter they need to survive. It does not exist where children can't aspire to a decent education or a job that supports a family. The absence of hope can rot a society from within.</p>

<p>And that's why helping farmers feed their own people - or nations educate their children and care for the sick - is not mere charity. It's also why the world must come together to confront climate change. There is little scientific dispute that if we do nothing, we will face more drought, more famine, more mass displacement - all of which will fuel more conflict for decades. For this reason, it is not merely scientists and environmental activists who call for swift and forceful action - it's military leaders in my own country and others who understand our common security hangs in the balance.</p>

<p>Agreements among nations. Strong institutions. Support for human rights. Investments in development. All these are vital ingredients in bringing about the evolution that President Kennedy spoke about. And yet, I do not believe that we will have the will, the determination, the staying power, to complete this work without something more - and that's the continued expansion of our moral imagination; an insistence that there's something irreducible that we all share.</p>

<p>As the world grows smaller, you might think it would be easier for human beings to recognize how similar we are; to understand that we're all basically seeking the same things; that we all hope for the chance to live out our lives with some measure of happiness and fulfillment for ourselves and our families.</p>

<p>And yet somehow, given the dizzying pace of globalization, the cultural leveling of modernity, it perhaps comes as no surprise that people fear the loss of what they cherish in their particular identities - their race, their tribe, and perhaps most powerfully their religion. In some places, this fear has led to conflict. At times, it even feels like we're moving backwards. We see it in the Middle East, as the conflict between Arabs and Jews seems to harden. We see it in nations that are torn asunder by tribal lines.</p>

<p>And most dangerously, we see it in the way that religion is used to justify the murder of innocents by those who have distorted and defiled the great religion of Islam, and who attacked my country from Afghanistan. These extremists are not the first to kill in the name of God; the cruelties of the Crusades are amply recorded. But they remind us that no Holy War can ever be a just war. For if you truly believe that you are carrying out divine will, then there is no need for restraint - no need to spare the pregnant mother, or the medic, or the Red Cross worker, or even a person of one's own faith. Such a warped view of religion is not just incompatible with the concept of peace, but I believe it's incompatible with the very purpose of faith - for the one rule that lies at the heart of every major religion is that we do unto others as we would have them do unto us.</p>

<p>Adhering to this law of love has always been the core struggle of human nature. For we are fallible. We make mistakes, and fall victim to the temptations of pride, and power, and sometimes evil. Even those of us with the best of intentions will at times fail to right the wrongs before us.</p>

<p>But we do not have to think that human nature is perfect for us to still believe that the human condition can be perfected. We do not have to live in an idealized world to still reach for those ideals that will make it a better place. The non-violence practiced by men like Gandhi and King may not have been practical or possible in every circumstance, but the love that they preached - their fundamental faith in human progress - that must always be the North Star that guides us on our journey.</p>

<p>For if we lose that faith - if we dismiss it as silly or naïve; if we divorce it from the decisions that we make on issues of war and peace - then we lose what's best about humanity. We lose our sense of possibility. We lose our moral compass.</p>

<p>Like generations have before us, we must reject that future. As Dr. King said at this occasion so many years ago, "I refuse to accept despair as the final response to the ambiguities of history. I refuse to accept the idea that the 'isness' of man's present condition makes him morally incapable of reaching up for the eternal 'oughtness' that forever confronts him."</p>

<p>Let us reach for the world that ought to be - that spark of the divine that still stirs within each of our souls. (Applause.)</p>

<p>Somewhere today, in the here and now, in the world as it is, a soldier sees he's outgunned, but stands firm to keep the peace. Somewhere today, in this world, a young protestor awaits the brutality of her government, but has the courage to march on. Somewhere today, a mother facing punishing poverty still takes the time to teach her child, scrapes together what few coins she has to send that child to school - because she believes that a cruel world still has a place for that child's dreams.</p>

<p>Let us live by their example. We can acknowledge that oppression will always be with us, and still strive for justice. We can admit the intractability of depravation, and still strive for dignity. Clear-eyed, we can understand that there will be war, and still strive for peace. We can do that - for that is the story of human progress; that's the hope of all the world; and at this moment of challenge, that must be our work here on Earth.</p>

<p>Thank you very much."</p>

</div>]]>
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به تاراج ارزش‌ها پایان دهید</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_04_001177.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1177</id>

    <published>2009-12-03T23:27:47Z</published>
    <updated>2009-12-21T00:24:10Z</updated>

    <summary>هم‌اکنون «تعدادی از احکام اعلام شده تا حالا» را دیدم. واکنش من به دیدن آن یادداشت کوچکی بود که زیر آن گذاشتم و اینجا نیز می‌گذارم. حکم‌های صادره سیاسی است. یعنی قضاوت بازیچه سیاست شده است. سیاست خود ارزش‌های بسیار...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کرامت و حقوق انسان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>هم‌اکنون «<a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2009/12/blog-post.html">تعدادی از احکام اعلام شده تا حالا</a>» را دیدم. واکنش من به دیدن آن یادداشت کوچکی بود که زیر آن گذاشتم و اینجا نیز می‌گذارم.</p>

<p>حکم‌های صادره سیاسی است. یعنی قضاوت بازیچه سیاست شده است. سیاست خود ارزش‌های بسیار دارد اگر در میدان خود محدود بماند. اما وقتی قضاوت بازیچه سیاست می‌شود، چون به ارزش‌های خود پشت پا می‌زند، توانایی کسب هیچ ارزشی از سیاست را نیز نخواهد داشت. یعنی این حکم ها بی ارزش است چه از نظر قضایی و چه از نظر اجتماعی و چه از نظر ارزش‌های سیاسی که خام‌اندیشانه در پوشش حکم قضایی دنبال شده است.  </p>

<p>آری این واکنش من بود و واکنش من نیز می‌ماند. همه آن حکم‌ها هنوز باید به دادگاه تجدیدنظر بروند. من امید خود را به عدالت پاس می‌دارم. و امیدوار می‌مانم. با آن امید است که فریاد می‌زنم:</p>

<p>به تاراج ارزش‌ها پایان دهید.<br />
سیاست را به جایگاه سیاسی خود در گفتگوهای اجتماعی بازگردانید. <br />
قضاوت را بازیچه سیاست نکنید.</p>

<p><strong>با لغو حکم‌های سیاسی از تاراج ارزش‌های قضایی جلوگیری کنید</strong>.  </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_28_001176.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1176</id>

    <published>2009-11-28T16:57:24Z</published>
    <updated>2009-12-03T23:27:40Z</updated>

    <summary>اریش بومه درگذشت. ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا پر کنیم جام تهی از شراب را وز خوشه‌های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را همکارانش نوشته‌اند: &quot;Mit Erich Böhme verlieren wir einen...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="روزنامه‌نگاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>اریش بومه درگذشت. </p>

<p>ای آشنای من! <br />
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد<br />
تا پر کنیم جام تهی از شراب را <br />
وز خوشه‌های روشن انگورهای سبز<br />
در خم بیفشریم می آفتاب را</p>

<p>همکارانش نوشته‌اند:</p>

<p align="left" dir="ltr">"Mit Erich Böhme verlieren wir einen herausragenden Journalisten, einen großartigen Kollegen, einen wunderbaren Menschen."</p>

<p>او سالها سردبیر مجله اشپیگل در آلمان بوده است و جمله بالا را سردبیران کنونی اشپیگل در باره او نوشته‌اند. <br />
او سالها یک برنامه گفتگوی سیاسی اجتماعی هفتگی چند نفره تلویزیونی را، با تسلطی مثل زدنی، اداره می‌کرد. من در همه آن سالها بگونه‌ای رفتار می‌کردم که، چه در خانه و چه بیرون آن، برنامه هفتگی تلویزیونی او را ار دست ندهم. اگر بگوبم پیرمرد حتی یک بار اعتماد مرا به بازی نگرفت همه چیز را در باره کار او گفته‌ام.<br />
وقتی که کناره گرفت، و دیگر کار نمی‌کرد، هفته‌ها من یک چیزی را در زندگی از دست داده بودم و زمان برد تا آن را بپذیرم. <br />
همکارانش را بخوبی می‌فهم که نوشته‌اند با درگذشت او ژورنالیستی برجسته، همکاری کم‌مانند، انسانی شگفتی‌آفرین را از دست داده‌اند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>روزی غم‌انگیز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_27_001175.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1175</id>

    <published>2009-11-27T17:14:36Z</published>
    <updated>2009-12-03T23:27:31Z</updated>

    <summary>داشتم گرم می‌شدم که چیزی بنویسم. از آن چیزها که تا نوشته نشود رها نمی‌کند. می‌خواستم بنویسم «خانم مرکل صدر اعظم می‌شود». او در دوره چهار ساله پیشین نیز صدر اعظم بود و چنان حکومت می‌کرد که حضور او، دست‌کم...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="روزنامه‌نگاری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>داشتم گرم می‌شدم که چیزی بنویسم. از آن چیزها که تا نوشته نشود رها نمی‌کند. می‌خواستم بنویسم «خانم مرکل صدر اعظم می‌شود». او در دوره چهار ساله پیشین نیز صدر اعظم بود و چنان حکومت می‌کرد که حضور او، دست‌کم برای من، چندان احساس نمی‌شد. <br />
هنوز کمابیش یک ماه از آغاز کار دور دوم صدراعظمی او نگذشته است که امروز یکی از وزیران تازه‌اش به ناچار  کناره‌گیری کرد. یک کناره‌گیری سیاسی آشکارا دیر هنگام امروز به دنبال دو برکناری آشکارا شتاب‌زده دیروز در ارتش. <br />
امروز وزیر کار آلمان کناره‌گیری کرد و با کناره‌گیری خود مسوولیت سیاسی فاجعه‌ای انسانی در افغانستان را پذیرفت. او دور پیش وزیر دفاع بود. گفته می‌شود در زمان وزارت دفاع او یک بمباران در افغانستان به کشتار مردمان غیرنظامی انجامیده و گزارش دقیق و کامل آن به مجلس آلمان داده نشده است. امروز سخن از بحران اعتماد میان مجلس و حکومت آلمان بود.</p>

<p>اما ناگهان خبری آمد که ماهها در هوا می‌چرخید اما هنوز خبر نشده بود.<br />
خبر آمد که قرارداد کار سردبیر خبر شبکه دو تلویزیون آلمان تمدید نمی‌شود. بیان محترمانه اخراج یک سردبیر کارا و موفق با حساب‌های سیاسی جانبدارانه جناحی و حزبی. <br />
سردبیر خود می‌خواست بماند. مدیران کاری او می‌خواستند او بماند. تصمیم‌گیرندگان سیاسی دو دسته شده بودند و پس از ماهها کشاکش مخالفان سیاسی کار حرفه‌ای او بردند.<br />
سردبیر اما در یادها می‌ماند. هم با کار آشکارا موفق خود در سال‌های گذشته در شبکه دو تلویزیون آلمان، و هم همچون نمونه‌ای برای کار رسانه‌ای حرفه‌ای آزادانه، مستقل و انتقادی. آزاد از هرگونه تاثیرپذیری سازمانیافته سیاسی، مستقل از دولت و حکومت آشکار یا در سایه، بی نیاز از جانبداری‌های سیاسی با نگاهی انتقادی به رویدادها به هنگام گزارش به مردم.<br />
قرارداد کاری او با کارفرما به پایان می‌رسید و برای ادامه کار نیاز به تمدید داشت. خبر آمد که قرارداد او تمدید نمی‌شود. غم‌انگیز بود.<br />
گروه فشار به سردبیر نیز از هم جناحی یا هم حزبی های خانم مرکل بودند. غم‌انگیزی خبر برکناری سردبیر باید در گفتار و نوشتار نشان داده می‌شد اما نه در آن چیزی که گرم می‌شدم تا بنویسم. پس آن را رها کردم تا روزی دیگر.</p>

<p>   </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>الهی سد ساله بشی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_25_001174.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1174</id>

    <published>2009-11-25T17:14:44Z</published>
    <updated>2009-11-25T17:56:15Z</updated>

    <summary>در این شلوغ پلوغی ها وبنوشت 6 ساله شد. هم اکنون دیدم برای آغاز ششمین سال وبنوشت یادداشت کوتاه زیر را گذاشته است. دوست ندارم چیزی بر آن افزوده یا از آن کم کنم. دوست دارم در باره آنچه در...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="کرامت و حقوق انسان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p><strong><a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310149">در این شلوغ پلوغی ها وبنوشت 6 ساله شد</a></strong>.</p>

<p>هم اکنون دیدم برای آغاز ششمین سال وبنوشت یادداشت کوتاه زیر را گذاشته است. دوست ندارم چیزی بر آن افزوده یا از آن کم کنم. دوست دارم در باره آنچه در آن هست بنویسم. بسیار و بسیار. </p>

<p>«هرساله وقتی نزدیک سوم آذر می شد، کلی ذوق میکردم و از قبل خودم را آماده میکردم که سالگرد <a href="http://www.webneveshteha.com/">وب نوشت</a> را جشن بگیرم. پارسال پنجمین سالگردش بود. چهار سال هر روز نوشته بودم براتون. هر روز هر روز. امسال اولین سالی بود که بدقولی کرده بودم. ششمین سالگرد وب نوشت در حالی فرا رسیده بود که 160 روزش را نبودم. و چه نبودن سختی. <a href="http://www.webneveshteha.com/myphotos.asp?id=2345">دو سه روزی است که از زندان آمدم</a>. یک پست نوشتم. مضمونش را از داخل زندان در ذهنم آماده کرده بودم. اما در این چند روزه اینقدر دوستان و شخصیت ها، رفت و آمد داشتند که فرصت نشد به وبنوشت بتوانم فکر کنم. یعنی فکر میکردم ولی وقت و حالش نبود. قبل از هر چیز از این که در سال پنجمم نتوانستم هر روز بنویسم من را ببخشید. بخخدا تقصیر من نبود. هنوز هم گمان میکنم حالا حالاها حال و حوصله هر روز نوشتن نداشته باشم. خیلی در روزهای اولیه بازجوئی برای جملات و کلمات وبلاگم بازجوئی پس دادم. در کیفرخواستم هم، هم در بند تبلیغ علیه نظام و هم در بند توهین به رئیس جمهور به نوشته های وبلاگم استناد شده است. خیلی در دادگاه من و وکیلم در این مورد حرف زدیم تا ثابت کنیم که جرمی نکرده ام. اما بالاخره در انتظار تجدید نظریم و حکم 6 ساله فعلی هم که صادر شده. خدا کریمه و لطف شماها بی پایانه. در هر حال نمیدانم دوستان وب نوشتی ام چقدر به یادم هستند. چقدر اضافه شده اند و یا چقدر کم شده اند. اما من مثل همیشه همه تون را دوست دارم. در غربت تنهائی سلول و زندان هم خیلی وقتها به یادتان بودم. امسال وارد ششمین سالگرد وبنوشت شدیم. اما سال پنجم را با شلختگی اداره کردم و نتوانستم در سالگردش پز بدهم که هر روز نوشتم. در هر حال در لابلای این همه دید و بازدید فرصتی کردم که خبرتون بدهم ششمین سالگرد وبنوشت از امروز شروع شد. اگه لینک ندادین و یا لینک من را از وبلاگ هاتون و سایت هاتون پاک کردین فدوی فراموش نشود! دعا کنید بتوانم وبنوشتی بمانم. همین. فدای همه تون. و به امید آزادی بقیه دوستانم.»</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از اندوه تا شرم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_07_001173.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1173</id>

    <published>2009-11-07T01:55:37Z</published>
    <updated>2009-11-15T21:17:23Z</updated>

    <summary>از خاطره‌گویی پرشور جوانان انقلاب نوشته بود. تا خواندم از سه خاطره خود برایش گفتم. من از جوانان انقلاب نبودم. آن روزها جوان به معنایی که شما امروز می‌شناسی نبود. آدم یا بزرگ بود یا کوچک. من بزرگ شده به...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p><a href="http://smto.ir/?p=2637">از خاطره‌گویی پرشور جوانان انقلاب نوشته بود</a>. تا خواندم از سه خاطره خود برایش گفتم.</p>

<p>من از جوانان انقلاب نبودم. آن روزها جوان به معنایی که شما امروز می‌شناسی نبود. آدم یا بزرگ بود یا کوچک. من بزرگ شده به روزهای انقلاب رسیدم. با دل و جان جوانان انقلابی را همراهی کردم و به انقلاب رسیدم. یک روز به شدت اندوهگین شدم. آن هم چند هفته‌ای پس از پیروزی انقلاب بود. بامدادی در قله کوهی نشسته و به شهر گسترده در دامنه چشم دوخته بودم. احساس کردم هیچ چیز نداریم. دستگاه‌ها فرسوده، فرهنگ کشورداری ناتوان، انسان‌ها ناآزموده و جامعه بی هیچ سازمان و سامانی است. من تنها یک بار آن چنان اندوهگین با همه احساس و عاطفه شده‌ام. غمگین از اینکه مردم انقلابی هیچ چیزی شایسته انقلاب بزرگشان نداشتند. سازماندهی اجتماعی در هر جایی و برای هر چیزی بایستی از صفر آغاز می‌شد. یا پیشینه‌ای نبود یا فرسوده و ناتوان بود و بایستی کنار گذاشته می‌شد. بسیار غمگین شده بودم. آن غم بایستی به نیروی کار شبانه روزی تبدیل می‌شد. چنان هم شد. آموختم که قدرت گذشته نباید بر امروز یا فردای من حکومت کند. گذشته به معنی رفته و سپری شده. قدرت آنچه گذشته و سپری شده است نباید امروز و آینده را ناتوان سازد. با آن سی سال از فراز و نشیب های زندگانی اجتماعی گذشتم. همراهی من با جوانان انقلابی محصول طبیعی زندگانی من یا انتخاب شخصی من بود. هیچ کس مسوول بدی‌ها یا ناکامی‌های واقعی یا ظاهری آن نبود جز خودم. این کمک کرد سی سال با دلبستگی به انقلاب و دستاوردهای آن سپری کنم. تا مناظره احمدی‌نژاد و موسوی در انتخابات ریاست جمهوری امسال.<br />
من تا آنجا بزرگ شده بودم که در گرماگرم جدل‌های ایدیولوژیک خیابانی و کافه‌ای، وقتی می‌خواستند از خداپرستی ایدیولوژی بسازند و مسجد را هم به میدان نزاع ایدلوژیکی خداشناسانه یا خداناشناسانه نبدیل کنند، جوانانی بی پروا و پر شور از من هم خواستند در چنان مناظره‌ای در مسجدی بزرگ در تهران شرکت کنم. پاسخ دادم هر لحظه آماده‌ام. من در میخانه نشسته‌ام و هر لحظه آماده‌ام در میخانه مناظره کنم. گفتند همین. گفتم همین. مناظره آری، اما در میخانه نه در مسجد. شاد شدم و افتخار کردم که آن جوانان به گفته من پی بردند و به چنان چیزی آلوده نشدند و از فراز و فرود های پس از آن هم به سلامت گذشتند و امروزه نو‌ه‌هایشان را به آغوش می‌گیرند.<br />
 درست در لحظه‌‌ای که موسوی در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به احمدی‌نژاد گفت من یک انقلابی هستم، و در برابر چشمان بینندگانی دهها میلیونی به پیمان مناظره پشت پا زد، من بر خود لرزیدم و برای نخستین بار در همراهیم با انقلاب عرق شرم بر پیشانیم نشست. موسوی حتی به گونه‌ای احمدی‌نژاد و گردانندگان مناظره را هم به پیمان شکنی و قانون‌گریزی فرا خواند و آن را انقلابی نامید. آن هم سی سال پس از انقلاب. حتی فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت هم انقلابی‌ها یک اصل طلایی داشتند تا خودکامگی را جانشین خدمت نکنند. آن اصل این بود که در میان انقلابی ها انقلابی بودن ارتجاعی است. یعنی در میان انقلابی‌ها پیوندها بر قراردادها و پیمان‌ها استوار است نه خودکامگی و هر کی هر کی و هر کس هر کار خواست کردن. سی سال پس از انقلاب موسوی در مناظره کاری کرد تا من در برابر مردمی که بیننده آن مناظره بودند بگویم من شرم کردم از اینکه به نام یک انقلابی چنان شد. من شرم کردم از اینکه انقلابی در برابر مردم پیمان شکن و قرارداد گریز باشد و به پیمان‌های خود بسته پشت پا بزند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گفتار صلح آغاز کردار صلح</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/10/2009_10_10_001172.html" />
    <id>tag:rouzaneh.dowdani.net,2009://12.1172</id>

    <published>2009-10-10T07:52:15Z</published>
    <updated>2009-10-18T17:38:54Z</updated>

    <summary>سپاس آفریدگار دانا و توانا را که کمیته نوبل برای جایزه صلح را خود نیافریده است، بلکه آن را انسان‌ها ساخته‌اند. آن کمیته اندکی بیش از یک سده است که هست و سالیانه تصمیم می‌گیرد به کس یا انجمن یا...</summary>
    <author>
        <name>هوشنگ دودانی</name>
        <uri>http://rouzaneh.dowdani.net/</uri>
    </author>
    
        <category term="صلح و سیاست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="فرهنگ سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://rouzaneh.dowdani.net/">
        <![CDATA[<p>سپاس آفریدگار دانا و توانا را که کمیته نوبل برای جایزه صلح را خود نیافریده است، بلکه آن را انسان‌ها ساخته‌اند. آن کمیته اندکی بیش از یک سده است که هست و سالیانه تصمیم می‌گیرد به کس یا انجمن یا سازمانی که برای صلح کوشیده است جایزه بدهد. کمیته‌ای ساخته انسان‌ها که با سنجش دانشورانه، تجربی و خردورزانه انسانی به گزینش برنده سالیانه می‌پردازد. و آنچه انسانی است همواره آبستن خطا یا افتادن به بیراهه است. <br />
پس کمیته صلح نوبل هم می‌تواند خطا کند. همه آنهایی که به تصمیم‌های سالیانه کمیته نوبل می‌پردازند حق دارند در جستجوی خطایی در کار آن باشند. بیشتر از آن. انسان‌ها حق دارند و می‌توانند با تصمیم کمیته صلح نوبل مخالف باشند.<br />
کمیته نوبل برای جایزه صلح امسال رییس جمهور جوان و رنگین پوست کشور آمریکا، باراک اوباما، را برگزید. رییس جمهوری که هنوز یک سال از آغاز زمامداری او نگذشته است. و در این کمتر از یک سال او تنها توانسته است با هیلاری کلینتون، رقیب انتخاباتی سرسخت هم حزبی خود، به صلح دست یابد که هنوز پایدار است.<br />
بینوا باراک اوباما. او هنوز حتی بازداشتگاههای فرامرزی قانون‌گریز مرده ریگ رییس جمهور پیشین را نبسته است. او هنوز هیچ جنگی را پایان نداده است. او هنوز پای هیچ پیمان صلحی امضا نگذاشته است. او هنوز برای امضا کنندگان هیچ پیمان صلحی کف نزده است.<br />
شاید برای آن است که اوباما با فروتنی آمیخته با شگفتی و سرافکندگی به واکنش پرداخت و آنچنان سخن گفت که مخالفان را خوش آید. او گفت خود را شایسته این جایزه نمی‌داند اما آن را می‌پذیرد.<br />
چه کسی خبر را شنید و شگفت‌زده نشد! جایزه صلح به فرمانده ارتش کشوری داده شده است که دست‌کم در دو  کشور، عراق و افغانستان، درگیر جنگ است. و در هیچ یک از آن دو نیز هنوز چشم‌انداز صلح گشوده نشده است. جنگ جرج بوشی با دولت نیست در جهان تروریستی هم کماکان قربانی می‌گیرد و زندان قانون‌گریز گوانتاناموی آن نیز هنوز پا بر جا است.<br />
در چندین ماهه زمامداری باراک اوباما در آمریکا نه از کاهش سربازان آن کشور خبری بوده است و نه از برچیدن سپاه یا ارتش آن.<br />
مخالفان جایزه نوبل برای اوباما این ها را می‌گویند و پر بیراه نیز نمی‌گویند. برای چه چنان جایزه‌ای به اوباما داده شد. با کوشش خستگی نا پذیر آنها هنوز یک روز از تصمیم کمیته نوبل نگذشته بر دانسته‌های تاریخی ما بسیار افزوده شده است. اکنون می‌دانیم که اندکی بیش از یک سده پیش جایزه نوبل صلح به تئودور روزولت داده شد چون در برپایی صلح میان دولت‌های روسیه و ژاپن آن زمان دست داشته است. یا اندکی کمتر از یک سده پیش جایزه نوبل به توماس وودرو ویلسون داده شد چون در برپایی جامعه ملل دست داشته است که همچون سازمان ملل کنونی برای دولت‌های پس از جنگ جهانگیر نخست بوده است.<br />
اما هنوز از جایزه صلح ویلی برانت یا مارتین لوتر کینگ چندان سخنی نرفته است. آنها با کمترین دستاورد و بیشترین رویا اما با برانگیختن دل‌ها و گرداندن سرها به جایزه صلح دست یافتند. در روزهای آینده باز هم بیشتر خواهیم آموخت. کمیته نوبل برای جایزه صلح توانست با تصمیمی شگفتی‌انگیز و نامنتظر به گفتگوهایی جاندار در باره صلح و چگونگی دستیابی به آن دامن زند. نویسنده گاردین خوب دریافته است که اوباما جایزه نوبل گرفت چون جرج بوش نیست. و این آغاز خوبی برای هر گفتگویی در باره صلح در دنیای کنونی می‌تواند باشد. <br />
اوباما جرج بوش نیست. او میراثدار جنگ‌هایی است که جرج بوش برپا کرده است. او آتش هیچ جنگی را در این چندین و چند ماه برنیافروخته است، و هیچ یک از جنگ‌های میراث جرج بوش هنوز به صلح نرسیده است.<br />
برای پرداختن به صلح هیچ چیز ضروری تر از آن نیست که دانسته شود صلح هم بازندگانی دارد و چگونگی رفتار با بازندگان صلح هم بخشی از روندهای برپایی و نگهداری صلح پایدار و همه جانبه است. هیچ پیمان صلحی پایدار نمی‌ماند اگر به سلاح تکیه کرده باشد یا بازندگان صلح را به خواری واداشته یا از کوشش برای خوش‌زیستی در همزیستی صلح‌آمیز با دیگران باز داشته باشد. و صلح برای پایداری به آشتی نیاز دارد. آشتی میان آنهایی که جنگجویانه به ستیز با همدیگر پرداخته بوده‌اند.<br />
صلح تنها پایان جنگ نیست. اگرچه آن هم هست. صلح تنها پیمان حقوقی میان دو سوی درگیری نیست. اگرچه آن هم هست. صلح شیوه زندگانی نیز هست تا در آن شعله‌های خانمانسوز جنگی تازه برافروخته نشود. صلح شیوه زندگانی است که بتواند آشتی بدهد. آشتی که بتواند درگیرشدگان را به گفتگو با همدیگر بنشاند. و از  گفتگوها قاعده‌های حقوقی برای صلحی پایدار و همه جانبه فراهم آید. صلح پایدار و همه جانبه به زبان و فرهنگی شایسته آن نیز نیاز دارد. نمی‌توان با زبان تازیانه و فرهنگ گلوله‌انداز به صلح پایدار و همه جانبه دست یافت. و با خوارداشت بازندگان صلح هرگز. می‌نویسند هیتلر اگر هم زاده خوارداشت آلمانی‌ها پس از شکست در جنگ جهانسوز نخست، و پیمان صلح پس از آن، نباشد از باتلاق آن سیراب می‌شده است.<br />
 با این دانستنی‌ها می‌توان پلی میان تصمیم کمیته نوبل و جایزه برای باراک اوباما یافت. باراک اوباما در زمانی کوتاه توانست با چیرگی به فرهنگ صلح و زبان گفتگو فرهنگ جنگ‌افروزانه و زبان تازیانه‌ای جرج بوشی را به انزوا کشاند. نه تنها آن، بلکه اوباما توانسته است بار دیگر ارزش‌های صلحجویانه را جانی دگرباره دمد. <br />
برای صلح هیچ چیز ضروری‌تر از آشتی نیست. اوباما در قاهره دستان خویش را به روی مسلمانان می‌گشاید تا به آنها نشان دهد ارزش‌های دینی آنها می‌تواند به همزیستی با ارزش‌های انسانی روزگار کنونی بپردازد.<br />
او دولت ایران را به گفتگو فراخوانده است. دولت ایران همانی است که جرج بوش اروپاهایی‌ها را از آن می‌ترساند تا در کنار گوششان سازه‌های پوشش موشکی زمین پیما بر پا سازد. اما به جای اروپایی‌ها دولت روسیه خود را از آن در تهدید می‌دید. با اوباما واقعیت آشکار شد. دولت ایران بهانه بود. هم‌اکنون دولت‌های روسیه و آمریکا بار دیگر به گفتگوهای کاهش سلاح اتمی روی آورده‌اند و توانسته‌اند خوش‌بینی دولت‌های اتمی دیگر را نیز برای گفتگوها فراهم آورند، چون اوباما آن برنامه جرج بوش را کنار گذاشت. در پراگ اوباما نگرش جهان بدون سلاح اتمی را جانی تازه داد و آن را تا نشست‌های سازمان ملل نیز کشاند.<br />
هشدار مخالفان جایزه صلح برای اوباما هشدارباشی به جا است. او جوان است و در کار خود تازه‌کار. او هنوز سالیانی چند برای زمامداری را در پیش دارد و این یعنی هر آن آماده تصمیم‌گیری‌های دشوار بودن، برای سالیانی چند. او هنوز تنها حرف زده است و هنوز عمل آنچنانی از او دیده نشده است.<br />
کمیته نوبل به خود وفادار مانده است و با اوباما هم همان کرد که با مارتین لوتر کینگ کرده بود. روزی که مارتین لوتر کینگ جایزه نوبل صلح را می‌گرفت هنوز ساهپوستان در آمریکا دستگیر می‌شدند، هنوز به زندان می‌افتادند، حتی کشته می‌شدند چون خواهان برابر حقوقی با دیگران و برچیدن تبعیض بر پایه رنگ پوست یا نژاد بودند. رویای مارتین لوتر کینگ اما راه را گشوده بود. و کمیته نوبل آن را دریافته بود. ویلی برانت با نگاه به شرق از پشت دیوار برلین در اوج جنگ سرد میان غرب و شرق آن زمان برنده جایزه صلح شد. کمیته نوبل به آن نگاه جایزه داد.  پس از آن جهان هر گامی به پیش برداشت به نگاه ویلی‌ برانت آفرین گفت تا آنکه دیوار برلین برچیده شد. <br />
اوباما تاکنون بیشتر سخنان دلربا بر زبان رانده است. اما فراموش نباید کرد دنیای اوباما را که دنیای ریاست بر یک کشور است. در دنیای اوباما، دنیای مسوولیت ریاست یک کشور، گفتار آغاز کردار است و حرف آغاز عمل است. نه تنها برای خود او بلکه برای بسیاری که دستیار او هستند یا خود را، درست یا نادرست، رقیب او می‌پندارند، چه در پهنه کشوری و چه در گستره جهانی. <br />
اوباما تاکنون با سخنان دلربا توانسته است سرهای بسیاری را نیز تغییر دهد. تغییری که پیش از آماج‌های سیاسی اوباما، یعنی آشتی، صلح و خلع سلاح بایستی فراهم ‌می‌آمد. کمیته نوبل برای جایزه سالیانه صلح آن را دریافته است، و آن را با اماج‌های یک سد و هشت ساله گذشته خویش هم سو یافته است. جایزه نوبل صلح اوباما برای آن است که شایسته اوست. اگرچه او ناچار است با فروتنی شادمانی خود را بپوشاند تا مبادا هم‌میهنانش خیال کنند جایزه نوبل بند یا سدی است در برابر تصمیم‌های ضرور او در کاخ ریاست جمهوری کشورشان.<br />
خواننده این نوشته من نیز نباید خیال کند جایزه نوبل اوباما بندی یا سدی است بر دستان اوباما در گفتگو با خودکامگانی در ایران که دادگاه‌های فرمایشی نمایشی برای بستن دست و دهان رقیبان سیاسی خویش بر پا داشتند. برای درافتادن آشتی نا پذیر با پلشتی پندار و کردار بر پا دارندگان دادگاه‌های فرمایشی نمایشی ایرانیان نه تنها به صلح بلکه به زبان و فرهنگ آن نیز نیاز دارند. زبان و فرهنگی که در ماه‌های گذشته در باراک اوباما بهترین سخنگوی جهانی را یافت و او را شایسته جایزه نوبل صلح کرد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
