<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>Rouzaneh | هوشنگ دودانی - یادداشت‌های نه چندان روزانه</title>
        <link>http://rouzaneh.dowdani.net/</link>
        <description>Houshang Dowdani´s Persian Weblog</description>
        <language>fa-fa</language>
        <copyright>Copyright 2010</copyright>
        <lastBuildDate>Wed, 17 Feb 2010 22:13:55 +0330</lastBuildDate>
        <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
        <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
        
        <item>
            <title>ملتی، وزیر و آن یکی‌ها</title>
            <description><![CDATA[<p>همچنانکه واضح و مبرهن است من نوشته‌های خبرنگار را می‌خوانم. ایشان نوشته بود:<a href="http://www.reporter.ir/archives/88/11/006280.php"> اي‌ميل ملي؛ گشتيم نبود، نگرد نيست</a>.</p>

<p>مديرعامل شركت فناوري اطلاعات بسته شدن جي‌ميل، یا همان ایمیل‌های کنونی شهروندان، را فرصتی دانسته برای پیشرفت ایمیل ملی. خبرنگار با نقد آن گفته بدرستی نوشته است:<br />
« محروم‌كردن شهروندان از ساده‌ترين فناوري‌ها و سرويس‌هاي اينترنتي مانند اي‌ميل فقط مي‌تواند فرايند توسعه علمي وفناوري كشور را كند نمايد.» </p>

<p>من پیشنهاد می‌کنم هر کس که واژه ایمیل ملی را شنیده است دستکم یک بار نوشته خبرنگار را بخواند. من تا آن را خواندم واکنش لحظه‌ای خود را زیر آن نوشتم. من در واکنش خود به وزیر هم پرداخته‌ام. واکنش خودم را اینجا هم می‌گذارم:</p>

<p>اول ایشان بفرمایند ملت کیست تا من برایش راه حل ملتی بدهم. یعنی نخست روی ارزش‌های بنیادی و حقوق و آزادی‌های بنیادی خدشه‌ناپذیر، و ملتی هم، و نیز تفاوت‌های موضوع شخصی و خصوصی با موضوع عمومی و همگانی گفتگو بکنیم ببینیم ملت چیست و کیست و چگونه رفتار می‌کند. <br />
من که نماینده ثابت و دایم و مادام‌العمر و غیر قابل تغییر ملتی های سراسر جهانم یک ایمیل داشتم که عمومی و همگانی هم بود. یک خبرگذاری هلندی بدون خواست، یا دستکم پرسیدن از من، خبرهایش را به آن آدرس پست کرد. من پیش از پاک کردن فرستاده آن خبرگذاری آن آدرس ایمیلم را از کار انداختم و یک آدرس ایمیل دیگر درست کردم و آن را عمومی و همگانی کردم. <br />
کدام خبرگزاری با کاربران چنان کاری را می‌کند! و حتی حق انتخاب را هم می‌گیرد که نتوانی بگویی نمی‌خواهم جناب. معلوم است خبرگذاری بوده که آن کار را کرده و نه خبرگزاری. در صورتی که هر کس تنها یک ماه ایمیل داشته باشد می‌داند که از ساعت فروش تا ویاگرافروش محترم زحمت می‌کشند و بدون خواست یا علاقه و اختیار کاربران عزیز صندوق ایمیل را پر می‌کنند و کاربر عزیز فقط سرش را تکان می‌دهد و با خود می‌گوید نکنید این کار را خوب نیست من پولم کجا بود ساعت تازه بخرم هی هر روز می‌فرستید. <br />
جناب وزیر اول این اختیار بی چون و چرا را به ملت بدهد و پس از آن حرف بزند، حتی پیش از تهیه امکانات فنی و چه و چه های آن.<br />
گردانندگان اگر روان ملتی داشتند، یا دستکم آن را می‌فهمیدند، هنگامی که دامنه با پسوند ایران را راه می انداختند به همه کاربران ایرانی علاقمند، که پیش از بیدار شدن ایشان، دامنه‌ای با پسوند‌های دیگر درست کرده بودند بلافاصله یک دامنه با پسوند ایران می‌دادند. حتی قیمت آن را هم تشویقی می‌کردند که علاقمندان کم‌پولدار هم بتوانند کوچ بکنند.<br />
تازه همه اینها هیچ. یک دسته سیاسی ایرانی عزیزتر از جان زحمت کشیده بود و به ایمیل من چیزی فرستاده بود. من دیدم عمومی و همگانی نیست برداشتم یک نامه محترمانه نوشتم و گله کردم یعنی نکنید این کارها را خوب نیست. آنها هم زحمت کشیدند و ایمیلدانی مرا بمباران کردند با عکس‌های لخت و پتی. من هم خندیدم.<br />
به آقای وزیر مربوط نیست ملتی کجا از ایمیلش عصبانی می‌شود و کجا می‌خندد. اول این را بپذیرد تا معلوم شود ملت را می‌فهمد بعد کارش را بکند.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_17_001191.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_17_001191.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کرامت و حقوق انسان</category>
            
            
            <pubDate>Wed, 17 Feb 2010 22:13:55 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>مردان سراسر ایران متحد شوید</title>
            <description><![CDATA[<p>در میان نوشته‌هایی که این روزها می‌خوانم <a href="http://dastchap.blogfa.com/post-221.aspx">این یکی داغم را تازه کرد</a>. یادم نیست کی بود که سربازی رفت و در وبلاگش هم نوشت و من هم به شوق آمده چیزی برایش نوشته بودم. هزار سال است سربازی می‌کند. تا نوشته امروزش را خواندم باز هم به شوق آمدم و برایش نوشتم:</p>

<p>این سربازی نمی‌دانم چی داره وقتی که آدم اون تو هست همین فکرها را داره که شما نوشته‌ای، وقتی هم تمام میشه یک عمر خاطره است و خنده. آرزو کن جنگ نباشد و دغدغه هر سرباز همین ها باشد که شما نوشته‌ای، اگر دغدغه‌ای باشد.<br />
سربازی ما یک عیب بزرگ داره. آن هم اینه که خانوم‌ها نه آن دو سال اجباری را می‌فهمند چیست و نه یک عمر خاطره‌گویی‌های آن را. این عیب بزرگ سربازی اجباری مردانه است. اما آن هم درست میشه. کی فکر می‌کرد ایران وزیر زن چادری داشته باشد. در همین ماه‌هایی که شما سرباز بودی آن هم شد.<br />
آقا! سربازی را که تمام کردی با شعار مردان سراسر ایران متحد شوید می‌رویم به جنگ خانوم‌ها. یا باید اجباری را برچینند و سربازی داوطلبانه باشد یا خودشان هم سربازی بروند. البته من می‌گویم حتی اگر داوطلبانه هم شد بایستی خانم‌ها هم سربازی بروند.<br />
تا چشم به هم بزنی بقیه دوره سربازی شما هم گذشته به خیر و خوشی.</p>

<p>هیچ نمی‌دانم فرمانده گروهان و فرمانده گردان و فرمانده هنگ دوران سربازی من کجا هستند و چه می‌کنند. فرمانده گردان ما عشق سخنرانی داشت. شش گروهان را به خط می‌کرد و سخنرانی می‌کرد. اجازه نشستن هم نمی‌داد و ما باید ایستاده سخنرانی‌های دراز او را گوش می‌کردیم که گویی هیچ پایانی نداشت. <br />
فرمانده هنگ ما عشق ورزش داشت. گاهی خودش سر صبحگاه می‌آمد و مشق ورزش می‌داد. در میانه‌های ورزش ناگهان با اشاره او موسیقی «سکینه دایی قیزی لالای» نواخته می‌شد و همه با هم با حرکت‌های ورزشی موزون جست و خیز می‌کردیم. من که مانند خود فرمانده هنگ با آن ترانه مانوس بودم به خوبی خود را با ریتم آن سازگار می‌کردم. جست خیزهای آنهایی که آشنایی نداشتند تماشایی بود. خود فرمانده هنگ هم دیدنی تر از دیگران جلو جایگاه نرمش موزون می‌کرد و هر از گاهی به گوشه‌ای اشاره می‌کرد و از پشت بلندگو خستگان را می‌نواخت.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_16_001190.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/02/2010_02_16_001190.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 01:37:57 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>چرایی سیب نیوتن و سرانجام ناچرای خود او</title>
            <description><![CDATA[<p><img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/SN.png" width="188" height="263" align="left" hspace="2" vspace="2" alt="سیب نیوتن">افسانه سیبی که از درخت افتاد، و راهنمای نیوتن در کشف قانون ثقل یا گرانش زمین شد، از افسانه‌های شورانگیز تاریخ علم است. سیبی که گاه گفته می‌شود در نیمروزی بهاری بر سر نیوتن افتاده است و او را به اندیشه در باره چگونگی افتادن آن واداشته است. <br />
اکنون نخستین نوشته در باره آن افسانه در دسترس همگان است. آن را نخستین بار زندگی نامه نویس نیوتن کمابیش دویست و پنجاه سال پیش نوشته است. او از یک گفتگوی بهار سال 1726 خود با نیوتن هشتاد و سه ساله در سایه درخت سیب یاد کرده است که در آن نیوتن به او می‌گوید روزگاری در چنان شرایطی، زیر سایه درخت سیب، با افتادن سیبی مفهوم گرانش زمین را دریافته است.<br />
افسانه از گفته‌های خود نیوتن آغاز شده و پس از آن، مانند همه افسانه‌های تاریخ، زبان به زبان گشته و پر و بال یافته است. گویا روزی از روزها، سالها پیش از آن گفتگو، نیوتن در زادگاه خویش زیر درخت سیب نشسته بوده است که سیبی از درخت پایین می‌افتد و نیوتن با خود می‌گوید چرا پایین. چرا سیب راست و عمودی به پایین می‌افتاد و راهش کج نمی‌شود، یا بالا نمی‌رود و پایین می افتد، چرا. و پیگیر پاسخی دانشورانه برای آن می‌شود.<br />
افسانه چندان با چرای نیوتن کار ندارد و تا آنجا پر و بال می‌یابد که سیب را بر سر نیوتن هم می‌زند تا او را به اندیشه وادارد. نیوتن اما با آن چرا، و جستجوی تجربی پاسخ آن، یکی از پایه‌گذاران دوران نوین تاریخ علم می‌شود. چرایی که دوران علم تجربی را از پنداربافی‌های پیش از آن جدا می‌کند و با آزمون و آزمایش به نتیجه می‌رساند. نتیجه بررسی تجربی افتادن سیب آن می‌شود که نیروی گرانشی زمین سیب رها شده از شاخه درخت را به سوی مرکز زمین می‌کشد. <br />
گرانش یا ثقل زمین پیش از شناخت نیوتن از آن هم بوده و کار می‌کرده و هر جسم رها شده را به سوی مرکز زمین می‌کشیده است. گرانش زمین با نیوتن آغاز نمی‌شود. نیوتن آن را کشف کرده است و با آزمون و آزمایش چگونگی آن را نیز اثبات کرده است.<br />
هر ذره مادی دارای جرم است و جرم ذره مادی ویژگی ربایشی دارد. نیروی ربایش میان دو ذره مادی با حاصل ضرب اندازه‌های جرم‌های آنها متناسب است. با کاهش فاصله میان دو ذره مادی نیروی ربایش میان آنها افزایش می‌یابد و تغییر نیروی ربایش میان دو ذره مادی با مجذور فاصله میان آن دو ذره نسبت عکس دارد. نیوتن با آزمایش آن را اثبات و محاسبه کرده است.<br />
پیش از نیوتن اندیشه انسان با تغییر با گذشت زمان سازگاری چندانی نداشت و تنها به اندازه‌های ثابت با شمارگان ثابت می‌پرداخت. نیروی ربایش اما تغییر می‌کرد و ثابت نبود. نیوتن برای اندازه‌گیری و محاسبه اندازه‌هایی که در راستای زمان، یا گذشت آن، تغییر می‌کنند به روش‌های محاسبه‌ای دیگری نیاز داشت. نیوتن به آن نیز می‌پرداخت و روش‌های محاسبه اندازه‌های دگرگون شونده را نیز پیدا کرد و به تاریخ ریاضیات سپرد. حساب دیفرانسیل و انتگرال بازمانده از کوشش‌های آن روزگار برای محاسبه اندازه‌های ناثابت و تغییرپذیر و دگرگون شونده است.<img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/3Rang.png" width="200" height="191" align="left" hspace="2" vspace="2" alt="رنگ سفید"><br />
نیوتن همزمان با اندیشه و آزمایش در باره نیروی گرانش به سرشت نور و تدوین قانون‌های حرکت جسم مادی هم می‌پرداخته و دستاوردهای راهگشا هم داشته است. پیش از او گمان می‌رفت که نور سفید ساده و نور رنگی پیجیده و ترکیبی است. نیوتن دریافت و اثبات هم کرد که نور سفید ساده نیست و ترکیبی از رنگ‌های ساده دیگر است آنگونه که می‌توان آنها را با تجزیه نور سفید از هم جدا کرد.<br />
افسانه سیب اما هر چه باشد بدون توانایی افسانه‌ای دوران ساز دانشورانه نیوتن نمی‌توانست پا گرفته و پایدار بماند. به پاس خدمتی که نیوتن به دانش بشری کرده است واحد اندازه گیری کمیت فیزیکی نیرو را نیوتن نام داده‌اند. یک نیوتن برابر است با نیرویی که جسمی به جرم یک کیلوگرم را به اندازه یک متر بر مجذور ثانیه شتاب می‌دهد.<br />
اکنون افسانه سیب یک بار دیگر یاد افسانه‌ای دانشمند دوران ساز نیوتن را زنده می‌کند. بسیاری از آنچه که امروز برای ما بدیهی است برای نیوتن و زمانه او تازه و راهگشا بوده است. پشتکار و توان دانشورانه نیوتن او را به ریاست انجمن شاهنشاهی بریتانیا نیز رسانده است. <br />
انجمن شاهنشاهی بریتانیا از سال 1610 میلادی به کار پرداخته و از نخستین انجمن‌های علمی دوران مدرن تاریخ است که اعضای آن تنها به پژوهش‌های علمی آزموده و تجربی میدان می‌داده‌اند. آنچه که برای دانشوران و دانش‌پیشگان امروزی بدیهی انگاشته می‌شود اما در زمانه پیدایش آن انجمن، و زمان نیوتن نیز، نوگرایی انقلابی جلوه کرده و درد سر ساز هم بوده است.<br />
انجمن شاهنشاهی بریتانیا، در سالگرد بنیانگذاری خود، نخستین نوشته در باره افسانه سیب نیوتن را همراه با برخی سندهای تاریخی دیگر دیجیتال کرده و در دسترس همگان گذاشته است. <br />
سیب نیوتن به وب جهانی افتاده و بار دیگر با افسانه سیب یاد نیوتن دانشمند را زنده کرده است که از 4 ژانویه 1643 تا 31 مارس 1726 می‌زیسته و خود چهار سال بر آن انجمن ریاست می‌کرده است. <br />
سیب نیوتن این بار از افسانه بیرون افتاده و در جهان دیجیتالی و آگاهی رسان کنونی از خودبینی‌ها و خودخواهی‌های کامجوی فرصت طلب انسانی ریاست پیشه‌ای که نیوتن بوده است نیز افسانه‌ها دارد، و گفته نیز می‌شود، اما از اهمیت تاریخی چرای بزرگ او و چگونگی پاسخیابی به آن نکاسته است. دانشمندی افسانه‌ای و دوران ساز که تاریخچه ناافسانه‌ای انسانی که او بوده است با ضعف اعصاب به پایان نزدیک می‌شده و او را از پژوهش‌های دانشورانه تجربی جدا کرده و با کیمیا و مذهب سرگرم می‌کرده است. سرگرمی که چرایی آن، بویژه برای زمانه او، اگر هم فهیمدنی بوده باشد، چرا به آن راه نبرده است، نه در مذهب و نه در همزاد کیمیایی آن.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_19_001189.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_19_001189.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از تو و میهنم</category>
            
            
            <pubDate>Tue, 19 Jan 2010 09:54:32 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>دهه آشتی و دوستی</title>
            <description><![CDATA[<p>دهه دوم هزاره سوم نوشتاری من با واکنشی به<a href="http://www.khabgard.com/?id=-1042250893"> یک نوشته جاندار خوابگرد</a> آغاز شد. <br />
<embed width="120" height="45" src="http://www.dowdani.net/sound/bijan-manije.mp3" repeat="true" autostart="false" loop="true" hspace="2" vspace="2" align="left" style="float: left"><br />
من این دهه را <strong>دهه آشتی و دوستی</strong> نام نهادم.</p>

<p>خوابگرد دو عکس از یک تظاهرات خیابانی در وبلاگش گذاشته است که عکس‌های کروبی، خاتمی و موسوی را در پرچم آمریکا و اسراییل جا داده‌اند. و نوشته است:<br />
«میرحسین موسوی: هشت سال نخست‌وزیر جمهوری اسلامی «ایران» ـ سیدمحمد خاتمی: هشت سال رئیس جمهور «ایران» (جمعاً شانزده سال از سی سال) ـ و مهدی کروبی: هشت سال رئیس مجلس شورای اسلامی «ایران». خاک غریبی ست نازنین!»</p>

<p>من یادداشت زیر را برایش گذاشتم. آن را اینجا هم می‌گذارم تا دهه دوم هزاره سوم یادداشت‌های من هم با آن آغاز شود:</p>

<p>هیچ هم غریب نیست. حرفشان هم اندکی تا قسمتی درست است. نه ایران و ایرانیان همان ایران و ایرانیان آن سال‌ها هستند و نه آمریکا و آمریکاییان. <br />
دهه دوم هزاره سوم میلادی دهه آشتی است و دوستی. کسانی که خواهان آشتی و دوستی هستند نباید از این لوس بازی ها برنجند، یا به واکنش آشتی سوز و دشمن ساز بپردازند. <br />
آن ها هر سه سیاستمدار بوده‌اند و سیاستمدار هستند. در سیاست نخست باید به منافع کشور و صلح جهانی اندیشید و پس از آن به چیزهای دیگر و از جمله رقابت با دیگران. <br />
منافع کشور ما در آشتی با آمریکا ست و دوستی مردمان ایران و آمریکا به صلح جهانی یاری می‌رساند.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_01_001188.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2010/01/2010_01_01_001188.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از تو و میهنم</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ایران و جهان</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 01 Jan 2010 04:23:38 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>آموزگاران</title>
            <description><![CDATA[<p>یکی از آموزگاران من گذارش به نوشته‌های من افتاده و زحمت کشیده و یادداشتی هم گذاشته است. یادداشت او را جداگانه منتشر می‌کنم:</p>

<p>«سلام آقا<br />
در دورانی كه فاصله نوجوانی و جوانی به سرعت سپری شد و با شروع حوادث انقلاب با شما پنجره جدیدی از دنیا برویم باز شد. با شما خیلی چیزها فهمیدم و خیلی ها را شناختم. با شما صمد را، گلسرخی را، كوراوغلی، قاچاق‌نبی، حیدرعم‌اوغلی و... راشناختم. <br />
با شما حتی آنروز كه در كلاس فریاد برآوردی:<br />
از حسین باید شجاعت بیاموزیم و شهامت نه مظلومیت و ذلت،<br />
امام حسین راشناختم.<br />
افسوس كه شاگرد خوبی نبودم و در آزمون زندگی آموخته ها را فراموش كردم.<br />
اكنون پس از سالها بار دیگر میخواهم از شما بیاموزم.<br />
اجازه؟ آقا!»</p>

<p><strong>به آموزگار عزیزم نوشتم:</strong></p>

<p>افسوس که وقت نوشتن، و شاید هم خواندن، نیست تا در وصف آموزگاران پشت نیمکت خود بنویسم. <br />
هیچ می‌دانی که تو یکی از آموزگاران پشت نیمکت من بوده‌ای. هیچ می‌دانی که تو و دوستانت از صبا تا نیما نوشته یحیی آرین پور را کتاب بالینی من کرده بودید تا بتوانم پاسخگوی شور و نیاز شما باشم. هیچ می‌دانی که در دهه هفتاد خورشیدی وقتی جلد سوم آن هم منتشر شد با شور و اشتیاق آن را تهیه کردم و هر بار که آن را باز کردم شما را با خود یافتم گویی که همین فردا باید همه را به شما تحویل بدهم. درست مانند آن لحظه‌هایی که در برابر چشمان دیده‌بان شما گفتگوی روز را ‌گشودم با:<br />
...<br />
هنوز آن شمع می‌تابد هنوزش اشک می‌ریزد.<br />
درخت سیب شیرینی در آنجا هست، من دارم نشانه،<br />
بجای پای من بگذار پای خود ملنگان پا<br />
مپیچان راه را دامن<br />
بخوان ای همسفر با من!</p>

<p>و پس از آن: مساله آن نیست که در دستنوشته نیما واژه پیش از مهوشی افتاده است  یا ناخوانا ست. من کنار را در آنجا می‌گذارم و فهمیدنی هم هست. مساله این است که می‌فرمایند سیب را نباید خورد، یا گندم را. بسیار خوب حرفی نیست. می‌توان نخورد هم. اما ممکن است بفرمایید چرا.</p>

<p>پاسخ تو به هر سویی که می‌رفت همواره رقیبی هم داشتی که به سوی دیگر برود. و برای من چه دشوار بود حفظ تعادل از یک سو و بی‌طرفی از سوی دیگر و چرخاندن وزنه به سوی آنی که کم آورده است. و من هر چه بیشتر می‌کوشیدم بیشتر ناکام می‌شدم و شادمان از ناکامی خود به جستجوی راه‌های تازه می‌پرداختم.</p>

<p>به وجودت افتخار می‌کنم.</p>

<p>هوشنگ</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_30_001187.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_30_001187.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از تو و میهنم</category>
            
            
            <pubDate>Wed, 30 Dec 2009 00:17:13 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>واگویه‌های یلدایی</title>
            <description><![CDATA[<p>درگذشت زنده یاد آقای منتظری ستیز با تاریکی را در یلدای امسال برای من آسان تر کرد. ساعت نه شب است و من هنوز سرگرم خواندن در باره او هستم. اگرچه من بسیار زود از درگذشت ایشان خبردار شدم و با اندوه و بی هیچ افسوسی از آن خبر گذشتم و به خواندن نوشته‌های در باره او پرداختم، تا همین حالا.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_22_001181.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_22_001181.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از تو و میهنم</category>
            
            
            <pubDate>Tue, 22 Dec 2009 02:34:28 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>بدرود با درود</title>
            <description><![CDATA[<p><img border="0" src="http://www.dowdani.net/fotos/Montaseri.jpg" width="250" height="156" style="float:left; margin-right:2px; margin-bottom:1px" alt="حسینعلی منتظری"><embed width="250" height="45" src="http://www.dowdani.net/sound/Salim-Avaz.mp3" repeat="false" autostart="false" loop="true" hspace="2" vspace="1" align="left" style="float: left"><a href="http://www.dowdani.net/sound/Salim-Avaz.mp3">به پاس یک عمر تلاش آقا شیخ حسینعلی منتظری</a>. <br />
مردی که با شناسایی کرامت و حقوق انسان به مذهب خویش، و با ایستادگی در برابر استبداد مذهبی به میهن خویش آبرو می‌داد.</p>

<p>به گزارش خبرگزاری‌ها آقای منتظری در هشتاد و هفت سالگی در شهر قم درگذشت.<br />
</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_21_001180.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_21_001180.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از تو و میهنم</category>
            
            
            <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 03:18:17 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>قضاوت و سیاست همزمان هرگز</title>
            <description><![CDATA[<p>دادگاه سیاسی بر پایه سیاست و با وابستگی به تصمیم‌های سیاسی داوری می‌کند. <br />
دادگاه سیاسی را نظام‌های خودکامه همچون ابزاری سیاسی به کار می‌گیرند، یا آنکه خود آن به خدمت منافع سیاسی در‌می‌آید. <br />
دادگاه سیاسی، به جای دادگستری یا برپایی عدالت بر پایه حق و قانون، خدمتگزار سیاسی منافع سیاسی می‌شود.<br />
 دادگاه سیاسی انسان‌ها را برای بزهکاری، یا کردار قانون‌ستیزانه ویژه آن‌ها، کیفر نمی‌دهد، بلکه انسان‌ها را به خاطر مسلک، مرام، منش یا نگرش سیاسی آنها محکوم کرده و به آن جامه حقوقی نیز می‌پوشاند. <br />
دادگاه سیاسی پس از درافتادن به خدمتگزاری منافع سیاسی، با مخالفان سیاسی خود با پوشش حقوق کیفری به مبارزه برمی‌خیزد، و بزه یا جرم یا کردار قانون‌ستیزانه هم‌مسلکان یا همراهان سیاسی خود را پنهان ساخته یا نادیده می‌گیرد.</p>

<p>دادگاه‌های پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که در رابطه با آن انتخابات برگزار شده، تاکنون همه دادگاه سیاسی بوده است. رییس جدید قوه قضاییه فرصتی تاریخی داشت تا دستگاه قضایی را به خدمت حق و قانون درآورد. اما دردمندانه بایستی گفت که نتوانسته است. و نه تنها آن، بلکه او خود نیز به سیاسی‌کاری علاقه بیشتری نشان می‌دهد تا خدمتگزاری عدالت بر پایه حق و قانون، و پاسداری از امید شهروندان به عدالت قضایی.<br />
در روزهای گذشته رییس قوه قضایی با جانبداری‌های سیاسی هیزم به آتش کشمکش‌های سیاسی داغ  انداخت. آتشی که از هر سو به جان دستگاه قضایی بیافتد عدل و داد را با حق و قانون یک جا سوخته و خاکستر خواهد کرد. <a href="http://kadivar.maktuob.net/archives/2009/12/20/1299.php">مهدی کروبی در نامه‌ای به مردم با شکوه از سیاسی‌کاری رییس قوه قضایی به سیاسی‌کاری‌های او پاسخ داده است</a>. واکنش من پس از خواندن نامه مهدی کروبی چنین بود:</p>

<p>مهدی کروبی خطا می‌کند. پاسخ سیاسی به سخنان سیاسی رییس قوه قضاییه افتادن به گرداب سیاسی‌کاری در امر قضا است. آقای رییس قوه قضاییه نه تنها چشم بست و دادگاه‌های سیاسی نمایشی فرمایشی پس از انتخابات را ندید، بلکه آنگاه که چشم گشود سیاسی‌تر از هر سیاسی‌کاری به سیاست  پرداخت. پاسخ سیاسی به او یعنی پذیرفتن سیاسی‌کاری دستگاه قضایی کشور. برای آنچه آقای رییس قوه قضاییه می‌کند تنها یک پاسخ شایسته وجود دارد: ترک بی چون و چرای دستگاه قضایی و واگذار کردن آن به کسی که توانایی خویشتن‌داری در برابر وسوسه‌های سیاسی دارد، پس از آن ورود داوطلبانه به سیاست، مانند هر شهروند دیگر ایران، از هر جایی که خود خوش دارد. قضاوت و سیاست همزمان هرگز.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_20_001179.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_20_001179.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کرامت و حقوق انسان</category>
            
            
            <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 04:17:33 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>اوباما خوب دریافته است</title>
            <description><![CDATA[<p>امروز پرزیدنت اوباما <a href="http://nobelprize.org/nobel_prizes/peace/laureates/2009/index.html">جایزه نویل صلح</a> را دریافت کرد. جایزه‌ای که کمیته نوبل صلح به خاطر کوشش‌های اوباما  برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و همکاری ملت‌ها به او داد. جایزه‌ای که <a href="http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/10/2009_10_10_001172.html">گفتگوهای بسیار</a> در باره صلح و جنگ در جهان کنونی را دامن زد. <br />
بسیاری در آمریکا و بیرون آن تصمیم کمیته نوبل صلح را برای دادن جایزه به اوباما در نخستین سال ریاست جمهوری او زودهنگام دانستند. امروز رییس کمیته نروژی نوبل برای صلح یک بار دیگر از تصمیم کمیته دفاع کرد و گفت اوباما کمیته نوبل صلح را خوب دریافته است.<br />
اوباما در سخنرانی خود به هنگام دریافت جایزه نوبل به آن گفتگوها نیز پرداخت. سخنان او را به زبان خود او اینجا  می‌گذارم.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_10_001178.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_10_001178.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">صلح و سیاست</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Thu, 10 Dec 2009 19:11:58 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>به تاراج ارزش‌ها پایان دهید</title>
            <description><![CDATA[<p>هم‌اکنون «<a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2009/12/blog-post.html">تعدادی از احکام اعلام شده تا حالا</a>» را دیدم. واکنش من به دیدن آن یادداشت کوچکی بود که زیر آن گذاشتم و اینجا نیز می‌گذارم.</p>

<p>حکم‌های صادره سیاسی است. یعنی قضاوت بازیچه سیاست شده است. سیاست خود ارزش‌های بسیار دارد اگر در میدان خود محدود بماند. اما وقتی قضاوت بازیچه سیاست می‌شود، چون به ارزش‌های خود پشت پا می‌زند، توانایی کسب هیچ ارزشی از سیاست را نیز نخواهد داشت. یعنی این حکم ها بی ارزش است چه از نظر قضایی و چه از نظر اجتماعی و چه از نظر ارزش‌های سیاسی که خام‌اندیشانه در پوشش حکم قضایی دنبال شده است.  </p>

<p>آری این واکنش من بود و واکنش من نیز می‌ماند. همه آن حکم‌ها هنوز باید به دادگاه تجدیدنظر بروند. من امید خود را به عدالت پاس می‌دارم. و امیدوار می‌مانم. با آن امید است که فریاد می‌زنم:</p>

<p>به تاراج ارزش‌ها پایان دهید.<br />
سیاست را به جایگاه سیاسی خود در گفتگوهای اجتماعی بازگردانید. <br />
قضاوت را بازیچه سیاست نکنید.</p>

<p><strong>با لغو حکم‌های سیاسی از تاراج ارزش‌های قضایی جلوگیری کنید</strong>.  </p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_04_001177.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/12/2009_12_04_001177.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کرامت و حقوق انسان</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 04 Dec 2009 02:57:47 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد</title>
            <description><![CDATA[<p>اریش بومه درگذشت. </p>

<p>ای آشنای من! <br />
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد<br />
تا پر کنیم جام تهی از شراب را <br />
وز خوشه‌های روشن انگورهای سبز<br />
در خم بیفشریم می آفتاب را</p>

<p>همکارانش نوشته‌اند:</p>

<p align="left" dir="ltr">"Mit Erich Böhme verlieren wir einen herausragenden Journalisten, einen großartigen Kollegen, einen wunderbaren Menschen."</p>

<p>او سالها سردبیر مجله اشپیگل در آلمان بوده است و جمله بالا را سردبیران کنونی اشپیگل در باره او نوشته‌اند. <br />
او سالها یک برنامه گفتگوی سیاسی اجتماعی هفتگی چند نفره تلویزیونی را، با تسلطی مثل زدنی، اداره می‌کرد. من در همه آن سالها بگونه‌ای رفتار می‌کردم که، چه در خانه و چه بیرون آن، برنامه هفتگی تلویزیونی او را ار دست ندهم. اگر بگوبم پیرمرد حتی یک بار اعتماد مرا به بازی نگرفت همه چیز را در باره کار او گفته‌ام.<br />
وقتی که کناره گرفت، و دیگر کار نمی‌کرد، هفته‌ها من یک چیزی را در زندگی از دست داده بودم و زمان برد تا آن را بپذیرم. <br />
همکارانش را بخوبی می‌فهم که نوشته‌اند با درگذشت او ژورنالیستی برجسته، همکاری کم‌مانند، انسانی شگفتی‌آفرین را از دست داده‌اند.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_28_001176.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_28_001176.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه‌نگاری</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Sat, 28 Nov 2009 20:27:24 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>روزی غم‌انگیز</title>
            <description><![CDATA[<p>داشتم گرم می‌شدم که چیزی بنویسم. از آن چیزها که تا نوشته نشود رها نمی‌کند. می‌خواستم بنویسم «خانم مرکل صدر اعظم می‌شود». او در دوره چهار ساله پیشین نیز صدر اعظم بود و چنان حکومت می‌کرد که حضور او، دست‌کم برای من، چندان احساس نمی‌شد. <br />
هنوز کمابیش یک ماه از آغاز کار دور دوم صدراعظمی او نگذشته است که امروز یکی از وزیران تازه‌اش به ناچار  کناره‌گیری کرد. یک کناره‌گیری سیاسی آشکارا دیر هنگام امروز به دنبال دو برکناری آشکارا شتاب‌زده دیروز در ارتش. <br />
امروز وزیر کار آلمان کناره‌گیری کرد و با کناره‌گیری خود مسوولیت سیاسی فاجعه‌ای انسانی در افغانستان را پذیرفت. او دور پیش وزیر دفاع بود. گفته می‌شود در زمان وزارت دفاع او یک بمباران در افغانستان به کشتار مردمان غیرنظامی انجامیده و گزارش دقیق و کامل آن به مجلس آلمان داده نشده است. امروز سخن از بحران اعتماد میان مجلس و حکومت آلمان بود.</p>

<p>اما ناگهان خبری آمد که ماهها در هوا می‌چرخید اما هنوز خبر نشده بود.<br />
خبر آمد که قرارداد کار سردبیر خبر شبکه دو تلویزیون آلمان تمدید نمی‌شود. بیان محترمانه اخراج یک سردبیر کارا و موفق با حساب‌های سیاسی جانبدارانه جناحی و حزبی. <br />
سردبیر خود می‌خواست بماند. مدیران کاری او می‌خواستند او بماند. تصمیم‌گیرندگان سیاسی دو دسته شده بودند و پس از ماهها کشاکش مخالفان سیاسی کار حرفه‌ای او بردند.<br />
سردبیر اما در یادها می‌ماند. هم با کار آشکارا موفق خود در سال‌های گذشته در شبکه دو تلویزیون آلمان، و هم همچون نمونه‌ای برای کار رسانه‌ای حرفه‌ای آزادانه، مستقل و انتقادی. آزاد از هرگونه تاثیرپذیری سازمانیافته سیاسی، مستقل از دولت و حکومت آشکار یا در سایه، بی نیاز از جانبداری‌های سیاسی با نگاهی انتقادی به رویدادها به هنگام گزارش به مردم.<br />
قرارداد کاری او با کارفرما به پایان می‌رسید و برای ادامه کار نیاز به تمدید داشت. خبر آمد که قرارداد او تمدید نمی‌شود. غم‌انگیز بود.<br />
گروه فشار به سردبیر نیز از هم جناحی یا هم حزبی های خانم مرکل بودند. غم‌انگیزی خبر برکناری سردبیر باید در گفتار و نوشتار نشان داده می‌شد اما نه در آن چیزی که گرم می‌شدم تا بنویسم. پس آن را رها کردم تا روزی دیگر.</p>

<p>   </p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_27_001175.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_27_001175.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزنامه‌نگاری</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:44:36 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>الهی سد ساله بشی</title>
            <description><![CDATA[<p><strong><a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310149">در این شلوغ پلوغی ها وبنوشت 6 ساله شد</a></strong>.</p>

<p>هم اکنون دیدم برای آغاز ششمین سال وبنوشت یادداشت کوتاه زیر را گذاشته است. دوست ندارم چیزی بر آن افزوده یا از آن کم کنم. دوست دارم در باره آنچه در آن هست بنویسم. بسیار و بسیار. </p>

<p>«هرساله وقتی نزدیک سوم آذر می شد، کلی ذوق میکردم و از قبل خودم را آماده میکردم که سالگرد <a href="http://www.webneveshteha.com/">وب نوشت</a> را جشن بگیرم. پارسال پنجمین سالگردش بود. چهار سال هر روز نوشته بودم براتون. هر روز هر روز. امسال اولین سالی بود که بدقولی کرده بودم. ششمین سالگرد وب نوشت در حالی فرا رسیده بود که 160 روزش را نبودم. و چه نبودن سختی. <a href="http://www.webneveshteha.com/myphotos.asp?id=2345">دو سه روزی است که از زندان آمدم</a>. یک پست نوشتم. مضمونش را از داخل زندان در ذهنم آماده کرده بودم. اما در این چند روزه اینقدر دوستان و شخصیت ها، رفت و آمد داشتند که فرصت نشد به وبنوشت بتوانم فکر کنم. یعنی فکر میکردم ولی وقت و حالش نبود. قبل از هر چیز از این که در سال پنجمم نتوانستم هر روز بنویسم من را ببخشید. بخخدا تقصیر من نبود. هنوز هم گمان میکنم حالا حالاها حال و حوصله هر روز نوشتن نداشته باشم. خیلی در روزهای اولیه بازجوئی برای جملات و کلمات وبلاگم بازجوئی پس دادم. در کیفرخواستم هم، هم در بند تبلیغ علیه نظام و هم در بند توهین به رئیس جمهور به نوشته های وبلاگم استناد شده است. خیلی در دادگاه من و وکیلم در این مورد حرف زدیم تا ثابت کنیم که جرمی نکرده ام. اما بالاخره در انتظار تجدید نظریم و حکم 6 ساله فعلی هم که صادر شده. خدا کریمه و لطف شماها بی پایانه. در هر حال نمیدانم دوستان وب نوشتی ام چقدر به یادم هستند. چقدر اضافه شده اند و یا چقدر کم شده اند. اما من مثل همیشه همه تون را دوست دارم. در غربت تنهائی سلول و زندان هم خیلی وقتها به یادتان بودم. امسال وارد ششمین سالگرد وبنوشت شدیم. اما سال پنجم را با شلختگی اداره کردم و نتوانستم در سالگردش پز بدهم که هر روز نوشتم. در هر حال در لابلای این همه دید و بازدید فرصتی کردم که خبرتون بدهم ششمین سالگرد وبنوشت از امروز شروع شد. اگه لینک ندادین و یا لینک من را از وبلاگ هاتون و سایت هاتون پاک کردین فدوی فراموش نشود! دعا کنید بتوانم وبنوشتی بمانم. همین. فدای همه تون. و به امید آزادی بقیه دوستانم.»</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_25_001174.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_25_001174.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کرامت و حقوق انسان</category>
            
            
            <pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:44:44 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>از اندوه تا شرم</title>
            <description><![CDATA[<p><a href="http://smto.ir/?p=2637">از خاطره‌گویی پرشور جوانان انقلاب نوشته بود</a>. تا خواندم از سه خاطره خود برایش گفتم.</p>

<p>من از جوانان انقلاب نبودم. آن روزها جوان به معنایی که شما امروز می‌شناسی نبود. آدم یا بزرگ بود یا کوچک. من بزرگ شده به روزهای انقلاب رسیدم. با دل و جان جوانان انقلابی را همراهی کردم و به انقلاب رسیدم. یک روز به شدت اندوهگین شدم. آن هم چند هفته‌ای پس از پیروزی انقلاب بود. بامدادی در قله کوهی نشسته و به شهر گسترده در دامنه چشم دوخته بودم. احساس کردم هیچ چیز نداریم. دستگاه‌ها فرسوده، فرهنگ کشورداری ناتوان، انسان‌ها ناآزموده و جامعه بی هیچ سازمان و سامانی است. من تنها یک بار آن چنان اندوهگین با همه احساس و عاطفه شده‌ام. غمگین از اینکه مردم انقلابی هیچ چیزی شایسته انقلاب بزرگشان نداشتند. سازماندهی اجتماعی در هر جایی و برای هر چیزی بایستی از صفر آغاز می‌شد. یا پیشینه‌ای نبود یا فرسوده و ناتوان بود و بایستی کنار گذاشته می‌شد. بسیار غمگین شده بودم. آن غم بایستی به نیروی کار شبانه روزی تبدیل می‌شد. چنان هم شد. آموختم که قدرت گذشته نباید بر امروز یا فردای من حکومت کند. گذشته به معنی رفته و سپری شده. قدرت آنچه گذشته و سپری شده است نباید امروز و آینده را ناتوان سازد. با آن سی سال از فراز و نشیب های زندگانی اجتماعی گذشتم. همراهی من با جوانان انقلابی محصول طبیعی زندگانی من یا انتخاب شخصی من بود. هیچ کس مسوول بدی‌ها یا ناکامی‌های واقعی یا ظاهری آن نبود جز خودم. این کمک کرد سی سال با دلبستگی به انقلاب و دستاوردهای آن سپری کنم. تا مناظره احمدی‌نژاد و موسوی در انتخابات ریاست جمهوری امسال.<br />
من تا آنجا بزرگ شده بودم که در گرماگرم جدل‌های ایدیولوژیک خیابانی و کافه‌ای، وقتی می‌خواستند از خداپرستی ایدیولوژی بسازند و مسجد را هم به میدان نزاع ایدلوژیکی خداشناسانه یا خداناشناسانه نبدیل کنند، جوانانی بی پروا و پر شور از من هم خواستند در چنان مناظره‌ای در مسجدی بزرگ در تهران شرکت کنم. پاسخ دادم هر لحظه آماده‌ام. من در میخانه نشسته‌ام و هر لحظه آماده‌ام در میخانه مناظره کنم. گفتند همین. گفتم همین. مناظره آری، اما در میخانه نه در مسجد. شاد شدم و افتخار کردم که آن جوانان به گفته من پی بردند و به چنان چیزی آلوده نشدند و از فراز و فرود های پس از آن هم به سلامت گذشتند و امروزه نو‌ه‌هایشان را به آغوش می‌گیرند.<br />
 درست در لحظه‌‌ای که موسوی در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به احمدی‌نژاد گفت من یک انقلابی هستم، و در برابر چشمان بینندگانی دهها میلیونی به پیمان مناظره پشت پا زد، من بر خود لرزیدم و برای نخستین بار در همراهیم با انقلاب عرق شرم بر پیشانیم نشست. موسوی حتی به گونه‌ای احمدی‌نژاد و گردانندگان مناظره را هم به پیمان شکنی و قانون‌گریزی فرا خواند و آن را انقلابی نامید. آن هم سی سال پس از انقلاب. حتی فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت هم انقلابی‌ها یک اصل طلایی داشتند تا خودکامگی را جانشین خدمت نکنند. آن اصل این بود که در میان انقلابی ها انقلابی بودن ارتجاعی است. یعنی در میان انقلابی‌ها پیوندها بر قراردادها و پیمان‌ها استوار است نه خودکامگی و هر کی هر کی و هر کس هر کار خواست کردن. سی سال پس از انقلاب موسوی در مناظره کاری کرد تا من در برابر مردمی که بیننده آن مناظره بودند بگویم من شرم کردم از اینکه به نام یک انقلابی چنان شد. من شرم کردم از اینکه انقلابی در برابر مردم پیمان شکن و قرارداد گریز باشد و به پیمان‌های خود بسته پشت پا بزند.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_07_001173.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/11/2009_11_07_001173.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Sat, 07 Nov 2009 05:25:37 +0330</pubDate>
        </item>
        
        <item>
            <title>گفتار صلح آغاز کردار صلح</title>
            <description><![CDATA[<p>سپاس آفریدگار دانا و توانا را که کمیته نوبل برای جایزه صلح را خود نیافریده است، بلکه آن را انسان‌ها ساخته‌اند. آن کمیته اندکی بیش از یک سده است که هست و سالیانه تصمیم می‌گیرد به کس یا انجمن یا سازمانی که برای صلح کوشیده است جایزه بدهد. کمیته‌ای ساخته انسان‌ها که با سنجش دانشورانه، تجربی و خردورزانه انسانی به گزینش برنده سالیانه می‌پردازد. و آنچه انسانی است همواره آبستن خطا یا افتادن به بیراهه است. <br />
پس کمیته صلح نوبل هم می‌تواند خطا کند. همه آنهایی که به تصمیم‌های سالیانه کمیته نوبل می‌پردازند حق دارند در جستجوی خطایی در کار آن باشند. بیشتر از آن. انسان‌ها حق دارند و می‌توانند با تصمیم کمیته صلح نوبل مخالف باشند.<br />
کمیته نوبل برای جایزه صلح امسال رییس جمهور جوان و رنگین پوست کشور آمریکا، باراک اوباما، را برگزید. رییس جمهوری که هنوز یک سال از آغاز زمامداری او نگذشته است. و در این کمتر از یک سال او تنها توانسته است با هیلاری کلینتون، رقیب انتخاباتی سرسخت هم حزبی خود، به صلح دست یابد که هنوز پایدار است.<br />
بینوا باراک اوباما. او هنوز حتی بازداشتگاههای فرامرزی قانون‌گریز مرده ریگ رییس جمهور پیشین را نبسته است. او هنوز هیچ جنگی را پایان نداده است. او هنوز پای هیچ پیمان صلحی امضا نگذاشته است. او هنوز برای امضا کنندگان هیچ پیمان صلحی کف نزده است.<br />
شاید برای آن است که اوباما با فروتنی آمیخته با شگفتی و سرافکندگی به واکنش پرداخت و آنچنان سخن گفت که مخالفان را خوش آید. او گفت خود را شایسته این جایزه نمی‌داند اما آن را می‌پذیرد.<br />
چه کسی خبر را شنید و شگفت‌زده نشد! جایزه صلح به فرمانده ارتش کشوری داده شده است که دست‌کم در دو  کشور، عراق و افغانستان، درگیر جنگ است. و در هیچ یک از آن دو نیز هنوز چشم‌انداز صلح گشوده نشده است. جنگ جرج بوشی با دولت نیست در جهان تروریستی هم کماکان قربانی می‌گیرد و زندان قانون‌گریز گوانتاناموی آن نیز هنوز پا بر جا است.<br />
در چندین ماهه زمامداری باراک اوباما در آمریکا نه از کاهش سربازان آن کشور خبری بوده است و نه از برچیدن سپاه یا ارتش آن.<br />
مخالفان جایزه نوبل برای اوباما این ها را می‌گویند و پر بیراه نیز نمی‌گویند. برای چه چنان جایزه‌ای به اوباما داده شد. با کوشش خستگی نا پذیر آنها هنوز یک روز از تصمیم کمیته نوبل نگذشته بر دانسته‌های تاریخی ما بسیار افزوده شده است. اکنون می‌دانیم که اندکی بیش از یک سده پیش جایزه نوبل صلح به تئودور روزولت داده شد چون در برپایی صلح میان دولت‌های روسیه و ژاپن آن زمان دست داشته است. یا اندکی کمتر از یک سده پیش جایزه نوبل به توماس وودرو ویلسون داده شد چون در برپایی جامعه ملل دست داشته است که همچون سازمان ملل کنونی برای دولت‌های پس از جنگ جهانگیر نخست بوده است.<br />
اما هنوز از جایزه صلح ویلی برانت یا مارتین لوتر کینگ چندان سخنی نرفته است. آنها با کمترین دستاورد و بیشترین رویا اما با برانگیختن دل‌ها و گرداندن سرها به جایزه صلح دست یافتند. در روزهای آینده باز هم بیشتر خواهیم آموخت. کمیته نوبل برای جایزه صلح توانست با تصمیمی شگفتی‌انگیز و نامنتظر به گفتگوهایی جاندار در باره صلح و چگونگی دستیابی به آن دامن زند. نویسنده گاردین خوب دریافته است که اوباما جایزه نوبل گرفت چون جرج بوش نیست. و این آغاز خوبی برای هر گفتگویی در باره صلح در دنیای کنونی می‌تواند باشد. <br />
اوباما جرج بوش نیست. او میراثدار جنگ‌هایی است که جرج بوش برپا کرده است. او آتش هیچ جنگی را در این چندین و چند ماه برنیافروخته است، و هیچ یک از جنگ‌های میراث جرج بوش هنوز به صلح نرسیده است.<br />
برای پرداختن به صلح هیچ چیز ضروری تر از آن نیست که دانسته شود صلح هم بازندگانی دارد و چگونگی رفتار با بازندگان صلح هم بخشی از روندهای برپایی و نگهداری صلح پایدار و همه جانبه است. هیچ پیمان صلحی پایدار نمی‌ماند اگر به سلاح تکیه کرده باشد یا بازندگان صلح را به خواری واداشته یا از کوشش برای خوش‌زیستی در همزیستی صلح‌آمیز با دیگران باز داشته باشد. و صلح برای پایداری به آشتی نیاز دارد. آشتی میان آنهایی که جنگجویانه به ستیز با همدیگر پرداخته بوده‌اند.<br />
صلح تنها پایان جنگ نیست. اگرچه آن هم هست. صلح تنها پیمان حقوقی میان دو سوی درگیری نیست. اگرچه آن هم هست. صلح شیوه زندگانی نیز هست تا در آن شعله‌های خانمانسوز جنگی تازه برافروخته نشود. صلح شیوه زندگانی است که بتواند آشتی بدهد. آشتی که بتواند درگیرشدگان را به گفتگو با همدیگر بنشاند. و از  گفتگوها قاعده‌های حقوقی برای صلحی پایدار و همه جانبه فراهم آید. صلح پایدار و همه جانبه به زبان و فرهنگی شایسته آن نیز نیاز دارد. نمی‌توان با زبان تازیانه و فرهنگ گلوله‌انداز به صلح پایدار و همه جانبه دست یافت. و با خوارداشت بازندگان صلح هرگز. می‌نویسند هیتلر اگر هم زاده خوارداشت آلمانی‌ها پس از شکست در جنگ جهانسوز نخست، و پیمان صلح پس از آن، نباشد از باتلاق آن سیراب می‌شده است.<br />
 با این دانستنی‌ها می‌توان پلی میان تصمیم کمیته نوبل و جایزه برای باراک اوباما یافت. باراک اوباما در زمانی کوتاه توانست با چیرگی به فرهنگ صلح و زبان گفتگو فرهنگ جنگ‌افروزانه و زبان تازیانه‌ای جرج بوشی را به انزوا کشاند. نه تنها آن، بلکه اوباما توانسته است بار دیگر ارزش‌های صلحجویانه را جانی دگرباره دمد. <br />
برای صلح هیچ چیز ضروری‌تر از آشتی نیست. اوباما در قاهره دستان خویش را به روی مسلمانان می‌گشاید تا به آنها نشان دهد ارزش‌های دینی آنها می‌تواند به همزیستی با ارزش‌های انسانی روزگار کنونی بپردازد.<br />
او دولت ایران را به گفتگو فراخوانده است. دولت ایران همانی است که جرج بوش اروپاهایی‌ها را از آن می‌ترساند تا در کنار گوششان سازه‌های پوشش موشکی زمین پیما بر پا سازد. اما به جای اروپایی‌ها دولت روسیه خود را از آن در تهدید می‌دید. با اوباما واقعیت آشکار شد. دولت ایران بهانه بود. هم‌اکنون دولت‌های روسیه و آمریکا بار دیگر به گفتگوهای کاهش سلاح اتمی روی آورده‌اند و توانسته‌اند خوش‌بینی دولت‌های اتمی دیگر را نیز برای گفتگوها فراهم آورند، چون اوباما آن برنامه جرج بوش را کنار گذاشت. در پراگ اوباما نگرش جهان بدون سلاح اتمی را جانی تازه داد و آن را تا نشست‌های سازمان ملل نیز کشاند.<br />
هشدار مخالفان جایزه صلح برای اوباما هشدارباشی به جا است. او جوان است و در کار خود تازه‌کار. او هنوز سالیانی چند برای زمامداری را در پیش دارد و این یعنی هر آن آماده تصمیم‌گیری‌های دشوار بودن، برای سالیانی چند. او هنوز تنها حرف زده است و هنوز عمل آنچنانی از او دیده نشده است.<br />
کمیته نوبل به خود وفادار مانده است و با اوباما هم همان کرد که با مارتین لوتر کینگ کرده بود. روزی که مارتین لوتر کینگ جایزه نوبل صلح را می‌گرفت هنوز ساهپوستان در آمریکا دستگیر می‌شدند، هنوز به زندان می‌افتادند، حتی کشته می‌شدند چون خواهان برابر حقوقی با دیگران و برچیدن تبعیض بر پایه رنگ پوست یا نژاد بودند. رویای مارتین لوتر کینگ اما راه را گشوده بود. و کمیته نوبل آن را دریافته بود. ویلی برانت با نگاه به شرق از پشت دیوار برلین در اوج جنگ سرد میان غرب و شرق آن زمان برنده جایزه صلح شد. کمیته نوبل به آن نگاه جایزه داد.  پس از آن جهان هر گامی به پیش برداشت به نگاه ویلی‌ برانت آفرین گفت تا آنکه دیوار برلین برچیده شد. <br />
اوباما تاکنون بیشتر سخنان دلربا بر زبان رانده است. اما فراموش نباید کرد دنیای اوباما را که دنیای ریاست بر یک کشور است. در دنیای اوباما، دنیای مسوولیت ریاست یک کشور، گفتار آغاز کردار است و حرف آغاز عمل است. نه تنها برای خود او بلکه برای بسیاری که دستیار او هستند یا خود را، درست یا نادرست، رقیب او می‌پندارند، چه در پهنه کشوری و چه در گستره جهانی. <br />
اوباما تاکنون با سخنان دلربا توانسته است سرهای بسیاری را نیز تغییر دهد. تغییری که پیش از آماج‌های سیاسی اوباما، یعنی آشتی، صلح و خلع سلاح بایستی فراهم ‌می‌آمد. کمیته نوبل برای جایزه سالیانه صلح آن را دریافته است، و آن را با اماج‌های یک سد و هشت ساله گذشته خویش هم سو یافته است. جایزه نوبل صلح اوباما برای آن است که شایسته اوست. اگرچه او ناچار است با فروتنی شادمانی خود را بپوشاند تا مبادا هم‌میهنانش خیال کنند جایزه نوبل بند یا سدی است در برابر تصمیم‌های ضرور او در کاخ ریاست جمهوری کشورشان.<br />
خواننده این نوشته من نیز نباید خیال کند جایزه نوبل اوباما بندی یا سدی است بر دستان اوباما در گفتگو با خودکامگانی در ایران که دادگاه‌های فرمایشی نمایشی برای بستن دست و دهان رقیبان سیاسی خویش بر پا داشتند. برای درافتادن آشتی نا پذیر با پلشتی پندار و کردار بر پا دارندگان دادگاه‌های فرمایشی نمایشی ایرانیان نه تنها به صلح بلکه به زبان و فرهنگ آن نیز نیاز دارند. زبان و فرهنگی که در ماه‌های گذشته در باراک اوباما بهترین سخنگوی جهانی را یافت و او را شایسته جایزه نوبل صلح کرد.</p>]]></description>
            <author><name>هوشنگ دودانی</name></author>
            <link>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/10/2009_10_10_001172.html</link>
            <guid>http://rouzaneh.dowdani.net/archives/2009/10/2009_10_10_001172.html</guid>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">صلح و سیاست</category>
            
                <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ سیاسی</category>
            
            
            <pubDate>Sat, 10 Oct 2009 12:22:15 +0330</pubDate>
        </item>
        
    </channel>
</rss>